☀️ اذان ظهر ☀️
به افق تهران (استان تهران)
———————————————
🗓 شنبه ۱۴۰۴/۱۲/۰۲
———————————————
ذکر روز شنبه: 🦋یا رَبَّ الْعالَمین🦋
ترجمه: ای پروردگار جهانیان
———————————————
اوقات شرعی امروز
🏙 اذان صبح ۰۵:۱۹
🌅 طلوع آفتاب ۰۶:۴۳
☀️ اذان ظهر ۱۲:۱۷
🌤 اذان عصر ۱۵:۲۶
🌄 غروب افتاب ۱۷:۵۲
🌃 اذان مغرب ۱۸:۱۱
🌌 اذان عشا ۱۸:۵۸
🌘 نیمه شب ۲۳:۳۵
———————————————
⚙️ تنظیمات 💡راهنما
این ذکر حضرت زهرا رو یاد بگید:
-الهٰی إِسْتَعِمِلْنی لِمٰا خَلَقْتَنی لَهٌ-
-خدایا من را خرج کاری کن که مرا
بخاطرش آفریدی-🤍 #آیه_گرافی @tobe94
🌃 اذان مغرب 🌃
به افق تهران (استان تهران)
———————————————
🗓 شنبه ۱۴۰۴/۱۲/۰۲
———————————————
ذکر روز شنبه: 🦋یا رَبَّ الْعالَمین🦋
ترجمه: ای پروردگار جهانیان
———————————————
اوقات شرعی امروز
🏙 اذان صبح ۰۵:۱۹
🌅 طلوع آفتاب ۰۶:۴۳
☀️ اذان ظهر ۱۲:۱۷
🌤 اذان عصر ۱۵:۲۶
🌄 غروب افتاب ۱۷:۵۲
🌃 اذان مغرب ۱۸:۱۱
🌌 اذان عشا ۱۸:۵۸
🌘 نیمه شب ۲۳:۳۵
———————————————
⚙️ تنظیمات 💡راهنما
#رمان_مردی_در_آینه📝
💟 #قسمت_صد_دوازده
🎀دانه های تسبیح
اين سوال، جواب واضحي داشت ...
انسان هايي که قابليت دارن در مسير اشتباه شرطي بشن ... هر چند نسل ها تغيير مي کنن ... و جاشون رو به نسل هاي بعد ميدن ... اما کسي که اونها رو شرطي مي کنه در تمام قرن ها ثابت بوده ... خودش، هدف و شيوه اش ...
کسي که چون بعد مادي و حيواني نداره ... پس در دايره شرطي شدن قرار نمي گيره ... شيطان که ظهور آخرين امام براش حکم نابودي و پايان رو داره ...
فکر مي کردم از شروع صحبت زمان زيادي گذشته باشه ... اما زماني که اون براي نماز از من خداحافظي کرد و جدا شد ... درک تازه اي نسبت به مفهوم زمان هم در من شکل گرفت ... گاهي زمان، در عین سرعت، قدرت ثابت شدن داشت ...
اون مي رفت و من فقط بهش نگاه مي کردم ... مي خواستم آخرين ملاقات مون رو با همه وجود توي ذهن و حافظه ثبت کنم ...
بين جمعيت که از مقابل چشمانم ناپديد شد ... سرم رو پايين انداختم ...
به روي زمين نشستن عادت نداشتم ... پاهام خشک شده بود ... اما دلم نمی خواست حرکت کنم ...
تک تک اون حرف ها و جملات رو چند بار ديگه توي سرم تکرار کردم ... و در انتهاي هر کدوم، دوباره سوال بي جوابش توي ذهنم نقش مي بست ...
ـ دوباره ازت سوال مي کنم ... چرا مي خواي آخرين امام رو پيدا کني؟ ...
و بارها اون سوال رو از خودم پرسيدم ...
حالا مي تونستم وسط تاريکي شب، به روشني روز حقيقت رو ببينم ... اما بار سنگين سوالش روي شونه هاي من قرار گرفته بود ... اون زماني اين سوال رو ازم کرد که جواب سوال هاي من رو داده بود ... و اين سوال، مفهومي عميق تر از کلمات به ظاهر ساده اش داشت ...
بلند شدم و راه افتادم ... آرام، تمام مسير رو برگشتم ... غرق در فکر ...
به محل قرار که رسيدم، ماشين مرتضي ديگه اونجا نبود ... چند لحظه به اطراف نگاه کردم و دوباره راه افتادم ... شايد اينطوري بهتر بود ... در خلوت و سکوت زمان بيشتري براي فکر کردن داشتم ...
هوا گرگ و ميش بود و شعاع نورخورشيد کم کم داشت اطراف رو روشن مي کرد ...
عده اي مثل من پياده ... گاهي براي ماشين هاي در حال برگشت دست تکان مي دادن ... به زحمت و فشرده سوار مي شدن ...
چند لحظه نگاه مي کردم و به راهم ادامه مي دادم ... نمي دونستم کسي بين اونها هست که بتونم باهاش صحبت کنم يا نه ...
تقريبا انتهاي اون مسير مستقيم بود ... براي چند لحظه ايستادم و به خیابون خیره شدم ... موقع اومدن اونقدر سرم به احوال آشفته خودم مشغول بود که حالا ديگه يادم نمي اومد از کدوم سمت اومده بوديم ... فايده نداشت حافظه ام کلا تعطيل شده بود ...
دست کردم توي جيبم و آدرس رو در آوردم ... و گرفتم جلوي اولين نفري که داشت از کنارم رد مي شد ... يه مرد جوان با همسر و دو تا بچه کوچيک ... يه دختر کوچیک با موهاي خرگوشي، توي بغلش خواب بود ... با يه پسربچه گندم گون که نهايتا 3 سال بزرگ تر از خواهرش به نظر مي رسيد ... دست توي دست مادري که به زحمت، دو تا چشمش ديده مي شد ...
ـ ببخشيد چطور مي تونم برم به اين آدرس؟ ...
چند لحظه به من و آدرس خيره شد ... از توي چشم هاش مشخص بود فهميده ازش چي مي پرسم اما انگليسي بلد نيست يا نمي دونه چطور راهنماييم کنه ... به اطراف نگاه کرد و چند جمله فارسي رو بلند گفت ... اونهاي ديگه بهش نگاهي کردن و سري تکان دادن ... معلوم شد بین اون جمع هم کسی نیست بتونه کمکم کنه ...
کاغذ رو از دستش گرفتم و با سر تشکر کردم ... اومدم برم که مچم رو گرفت و اشاره کرد بايست ... بچه رو داد بغل همسرش و سريع رفت کنار جاده ... هر چند لحظه يه ماشين رد مي شد و اون براش دست بلند مي کرد ... تا اينکه يکي شون ايستاد ... يه زن و شوهر جلو، يه پسر نوجوان عقب ...
رفت سمت شيشه و با راننده صحبت کرد ... و بعد کاغذ رو داد دستش ... نگاهي به من کرد و در ماشين رو برام باز کرد ... اشاره کرد که سوار بشم ...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #شهید_سیدطاها_ایمانی
الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج❤️ @tobe94
🏙 اذان صبح 🏙
به افق تهران (استان تهران)
———————————————
🗓 یکشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۰۳
———————————————
ذکر روز یکشنبه: 🦋یا ذَالْجَلالِ وَالْاِکْرام🦋
ترجمه: ای صاحب جلال و بزرگواری
———————————————
اوقات شرعی امروز
🏙 اذان صبح ۰۵:۱۸
🌅 طلوع آفتاب ۰۶:۴۲
☀️ اذان ظهر ۱۲:۱۷
🌤 اذان عصر ۱۵:۲۶
🌄 غروب افتاب ۱۷:۵۳
🌃 اذان مغرب ۱۸:۱۱
🌌 اذان عشا ۱۸:۵۹
🌘 نیمه شب ۲۳:۳۵
———————————————
⚙️ تنظیمات 💡راهنما
هر صبح دوتا راه داری
دوباره بخوابے و تو خواب رویاهاتو ببینی
بیدار بشے و برے هدفتو بدست بیارے☀️ #تو_میتونی @tobe94
آیت الله دکتر سید فاضل میلانی (نوه آیت الله میلانی)؛
مرحوم جد میفرمودند : روزی ۵ دقیقه از وقتتان را اختصاص دهید که با آقـــــا #امام_زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف صحبت کنید.
و این ۵ دقیقه را طوری قرار دهید کــــه خودتان را در معرض نوکری و خدمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف قرار داده باشید. یقیناً مورد تایید قرار خواهید گرفت.
حتما ارتباطتان را با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف حفظ کنید یقیناً وقتی شما با خلوص، ارادت و نیت پاک خودتان را به آن حضرت نشان بدهید، مورد تایید قرار میگیرید و این در زندگی شما، در اخلاق شما، در خانواده شما، حتی در ذُریه و نسل شما مؤثر خواهد بود.🌼 @tobe94
☀️ اذان ظهر ☀️
به افق تهران (استان تهران)
———————————————
🗓 یکشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۰۳
———————————————
ذکر روز یکشنبه: 🦋یا ذَالْجَلالِ وَالْاِکْرام🦋
ترجمه: ای صاحب جلال و بزرگواری
———————————————
اوقات شرعی امروز
🏙 اذان صبح ۰۵:۱۸
🌅 طلوع آفتاب ۰۶:۴۲
☀️ اذان ظهر ۱۲:۱۷
🌤 اذان عصر ۱۵:۲۶
🌄 غروب افتاب ۱۷:۵۳
🌃 اذان مغرب ۱۸:۱۱
🌌 اذان عشا ۱۸:۵۹
🌘 نیمه شب ۲۳:۳۵
———————————————
⚙️ تنظیمات 💡راهنما
وقتی خستهای، ولی نه از کمخوابی… از یه جایی توی روانت
اگه بارها شده بیدلیل بگی «خستهام»
در حالی که نه بدنت خستهست، نه کارت سنگین بوده،
یه چیز داره توی درونت داد میزنه:
📌 همهی خستگیها، از جسم نمیان.
🧠 روان هم خسته میشه.
از تصمیمهایی که ماهها عقب انداختی،
از احساساتی که وانمود کردی مهم نیستن،
از خودِ واقعیای که هی صداش رو قطع کردی،
از نقشهایی که بازی کردی تا فقط «نرمال» بهنظر برسی.
گاهی وقتا خستگی یعنی یه چیزی توی درونت داره پوسیده میشه
ولی تو حتی نرفتی ببینی چیه…
📚 تحقیقی از دکتر روی بومایستر نشون داده:
وقتی احساسات و تصمیمهای مهم رو مدام سرکوب میکنی،
ذخیرهی انرژی روانیت میریزه—بهش میگن «تحلیل نفس».
یعنی یه جور خالی شدن از درون، بدون هیچ کاری.
نتیجهش؟
نه انگیزه داری، نه تمرکز، نه امید.
نه چون خستهای؛ چون ذهنت پر از بارهای باز نشدهست.
چیکار کنی؟
۱. یه کاغذ بردار، تایمر بذار روی ۳ دقیقه.
۲. بنویس: «واقعاً از چی خستهام؟»
۳. بدون سانسور. بدون قشنگنویسی. فقط بریز بیرون.
۴. بعد زیرش اضافه کن:
«کدوم بخش از من داره نادیده گرفته میشه؟»
✋ مغزت دوست داره این خستگی رو با اسکرول و سریال و چرخیدن بیهدف پنهون کنه.
ولی اون خستگی یه روز، یهجایی بیرون میزنه:
تو درس، تو رابطه، تو خواب، تو بیانگیزگیهات…
تا نفهمی از چی خستهای، هیچی نمیتونه آرومت کنه.
#ترک_گناه @tobe94
یک روش برای حفظ انگیزه هست که میگه وقتی که میخوایین کاری رو انجام بدین و حوصله ندارین،از یک تاپنج سریع بشمارید وبا سرعت برین به طرف انجام دادن اون کار. ماهم میتونم در مواقع تحریک از این کار استفاده کنیم ، خب ماتاعدد پنج بدون اینکه به مغزمون اجاز فکر کردن ویا مخالفت کردن بدیم پرقدرت از اون صحنه دور میشیم.
#پیام_کاربران @tobe94