eitaa logo
𑁍ترنجــــنامه𑁍
1.1هزار دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
1.3هزار ویدیو
10 فایل
یه جمع دخترونہ‌🧕🏻 به سبڪ ترنـج . . از هرجایی که هستی به جمــع دختران شاهیــن‌شهر خوش اومـــدی😘 💜 📩انتقادات و پیشنهادات: @toranjnameh_box 🎼 مسئول گروه ســرود: @T_keshavarzian
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان📚 _با همیـݧ افکار به خواب رفتم... چند روزم با همیـݧ افکار گذشت هر روز کانال هاے تلوزیونو اینورو اونور میکردم ک شاید یہ برنامہ اے مستندے چیزے درباره ے شهدا نشوݧ بده اما خبرے نبود _بعد از مدت ها رفتم سراغ گوشیم پیداش نمیکردم همہ جاے کشو کمدو گشتم نبود کہ نبود رفتم سراغ مامانم میخواستم ازش بپرسم کہ گوشیم کجاست اما نمیشد نمیتونستم بعد دوماه حرف بزنم مظلومانہ نگاش میکردم و نمیتونستم حرف بزنم آخرم پشیموݧ شدم و رفتم تو اتاقم _بعد از مدت ها یہ بغض کوچیکے تو گلوم بود دلم میخواست گریہ کنم اما انگار اشک چشام خشک شده بود _تنهاچیزے کہ ایـݧ روزها یکم آرومم میکرد فکر کردݧ ب اوݧ برنامہ اے کہ درباره ے شهداے گمنام بود. اوݧ شب بعد از مدت ها باخدا حرف زدم: "خدا جوݧ منم اسماء هنوز منو یادت هست❓یادم نمیاد آخریـݧ دفہ کے باهات حرف زدم بگذریم... حال و روزمو میبینے اسماء همیشہ شادو خندوݧ افسردگے گرفتہ و نمیتونہ حرف بزنہ اسمائے کہ شاگرد اول کلاس بود و همہ بهش میگفتـݧ خانم مهندس الاݧ افتاده گوشہ ے اتاقش حتے اشک هم نمیتونہ بریزه نمیدونم تقصیر کیه❓مخالفت ماماݧ یا بے معرفتے رامیـݧ یاشاید حماقت خودم یا حتی شاید قسمت نمیدونم..." _خدایا نقاشیام همہ سیاه و تاریکـݧ نمیدونم قراره آینده چہ اتفاقے براے خودم و زندگیم بیوفتہ کمکم کـݧ نزار از اینے کہ هستم بدتر بشم همونطور خوابم برد...اون شب یہ خوابے دیدم کہ راه زندگیمو عوض کرد خواب دیدم یہ مرد جوون کہ چهرش مشخص نیست اومد سمت مـݧ و ازم پرسید اسم شما اسماء خانمہ❓ _بلہ اسمم اسماست بعد در حالے کہ ی چادر مشکے دستش بود اومد سمت مـݧ و گفت بیا ایـݧ یہ هدیست از طرف مـݧ بہ تو چادر و از دستش گرفتم و گفتم ایـݧ چیہ ارثیہ ے حضرت زهرا شما کے هستید چرا چهرتوݧ مشخص نیست مـݧ یکے از اوݧ شهداے گمنامم ک چند روزپیش تشیعش کردݧ _خب مـݧ چرا باید ایـݧ چادرو سر کنم❓ مگہ دیشب از خدا کمک نخواستے چرا اما... اما نداره خیلے وقت پیشا باید ازش کمک میخواستے خیلے وقت بود منتظرت بود ایـݧ چادر کمکت میکنہ کمکت میکنہ کہ گذشتتو فراموش کنے و حالت خوب بشہ مـݧ و بقیہ ے شهدا بخاطر حفظ حرمت ایـݧ چادر جونموݧ و دادیم اوݧ پیش تو امانتہ مواظبش باش ... باصداے اذاݧ صبح از خواب بیدار شدم حال عجیبے داشتم بلند شدم وضو گرفتم کہ ونماز بخونم آخریـݧ بارے کہ نماز خوندم سہ سال پیش بود _نمازمو کہ خوندم احساس آرامش میکردم تا حالا ایـݧ حس و تجربہ نکردم سر سجاده ے نماز بودم تسبیحو گرفتم دستم و مشغول ذکر گفتـݧ شدم _بہ خوابے کہ دیدم فکر میکردم ماماݧ بزرگ همیشہ میگفت خوابے کہ قبل اذاݧ صبح ببینے تعبیر میشہ اشک تو چشام جم شد یکدفہ بغضم ترکید و بعد از مدت ها گریہ کردم بلند بلند گریہ میکردم اما دلیلش و نمیدونستم مطمعـݧ بودم بخاطر رامیـݧ نیست ماماݧ و بابا اردلاݧ سریع اومدݧ تو اتاق کہ ببیننـݧ چہ اتفاقے افتاده وقتے منو رو سجاده نماز درحالے کہ هق هق گریہ میکردم دیدݧ خیلے خوشحال شدݧ ماماݧ اشک میریخت و خدا رو شکر میکرد اردلاݧ و بابا هم اشک تو چشماشوݧ جمع شده بود و همو در آغوش کشیده بودند.... نوشتار :مبینا محمدی❤️ بامــــاهمـــراه باشــید 🌹 •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈• @toranjnameh99
(به عشق شهدا " دوستان شهید") ورود هادی به مسجد با مراسم یادواره ی شهدا بود‌.به قول زنده یاد سید علی مصطفوی،هادی را شهدا انتخاب کردند. از روزی که هادی را شناختیم ، همیشه برای مراسم شهدا سنگ تمام می گذاشت. اگر می گفتیم فلان مسجد می خواهد یادواره ی شهدا برگزار کند و کمک می خواهد ، دریغ نمی کرد. این ویژگی هادی را همه شاهد بودند که به عشق شهدا، همه کار می کرد.از شستن و گفت و پز گرفته تا... تقریبا هر هفته شب های جمعه بهشت زهرا(س)می رفت.با شهدا دوست شده بود.و در این دوستی سید علی مصطفوی بیشترین نقش را داشت. هیئتی را در مسجد راه اندازی کردن به نام"رهروان شهدا "هر هفته با بچه ها دور هم جمع می شدند و به عشق شهدا برنامه ی هیئت را پیگیری می کردند.های در این هیئت مداحی هم می کرد.همه او را دوست داشتند. اما یکی از کار های مهمی که همراه با برخی دوستان انجام داد،نصب تابلوی شهدا در کوچه ها بود.من اولین بار از سید علی مصطفوی شنیدم که می گفت:باید برای شهدای محل کاری انجام دهیم. گفتم : چه کاری ؟ گفت: بیشتر کوچه ها به اسم شهید است اما به خاطر گذشت سه دهه از شهادت آنها ، هیچ کس این شهدا را نمی شناسد. لااقل ما تصویر شهید را در سر کوچه نصب کنیم تا مردم با چهره‌ی شهید آشنا شوند.یا اینکه زندگینامه ای از شهید را به اطلاع اهل آن کوچه و محل برسانیم. کار آغاز شد.از طریق مساجد و بنیاد شهید و...تصاویر شهدای محل جمع آوری شد.هادی در همان ایام کار با فتوشاپ و دیگر نرم افزار های کامپیوتری را یاد گرفت.استعداد او برای فرا گرفتن این کارها زیاد بود. تصاویر شهدا را اسکن و سپس در یک اندازه ی مشخص طراحی کردند.بعد هم بَنر تهیه می شد. با یک نجار هم صحبت شد که این تصاویر را به صورت قاب چوبی در آورد. کار خیلی سریع به نتیجه رسید.هادی وانت پدرش را می آورد و با یک دریل و...کار را به اتمام می رساند. بیشتر کوچه های محل ما با تابلو های قرمز رنگ شهدا مزیّن شد.یادم هست برخی ها مخالف این حرکت بودند!حتی از بچه های بسیج! می گفتند شما این کار را می کنید،ولی یک سری از اراذل و اوباش این تصاویر را پاره می کنند و به شهدا اهانت می کنند.اما حقیقت چیز دیگری بود.ارادت مردم به شهدا فراتر از تصورات دوستان ما بود. الان با گذشت شش سال از آن روز ها هنوز یادگار هادی و دوستانش را روی دیوار های محل می بینیم. هیچ کس به این تابلوها بی احترامی نکرد،بر عکس آنچه تصور می شد،تقاضا برای نصب تابلو از محلات دیگر هم رسید.در بسیاری از محلات این حرکت آغاز شد.بعد هم بسیج شهرداری،حرکت عظیمی را در این زمینه آغاز کرد. بعد از آن در برگزاری نمایشگاه برای شهدا فعالیت داشت،هادی کسی بود که به تایید تمام دوستان،وقتی کار با شهدا بود،با تمام وجود کار می کرد‌. یکبار در میدان شهدا آیت‌الله سعیدی او را دیدم.نیمه های شب آنجا ایستاده بود! نمایشگاه شهدا در داخل میدان برقرار بود.تمام دوستانش رفتند اما هادی مانده بود تا مراقب وسایل و لوازم نمایشگاه باشد. از دیگر کار های هادی که تا اواخر ادامه یافت،فعالیت در زمینه ی معرفی شهدا بود.برای شهدا پوستر درست می کرد،در زمینه ی طراحی تصاویر کار می کرد و‌‌‌... حتی رایانه ی شخصی او،که پس از شهادت به خانواده تحویل شد، پر بود از تصاویر شهدای مجاهد عراقی که هادی برای آنها طراحی انجام داده بود. ادامـــه دارد... نوشتار: زهرا باقری 💛 با ما همراه باشید 😊 •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈• @toranjnameh99
بورسیه در آمریکا پولی است که مدرسه به بعضی از دانش آموزان می‌دهد. مدرسه این پول را برای شرایط خاص گذاشته و اگر شما درباره‌ی شرایط گرفتن بورسیه اطلاع داشته باشی، می‌توانی از آن استفاده کنی. منتها شرایط و فرم مکان زندگی‌تان را باید پر کنید و برای آن ناحیه مرکزی آموزش و پرورش بفرستید. بعد اگر آموزش و پرورش آن ناحیه موافقت کند، بورسیه را در اختیارتان می‌گذارند. آن پول را هم به شما نمی‌دهند. در اصل به آن کالجی می‌دهند که شما اسم می‌نویسی و بعد از کامل کردن ترمی که قرار شد برداری، آن‌ها هم مسئولیت پرداختش را به عهده می‌گیرند. این اتفاق برای من افتاد. میس.دی من را به یک کلینیک چشم‌پزشکی فرستاد. بعد اطلاعاتی درباره‌ چشم و مشکل بینایی‌ام جمع‌آوری کردیم و آن بورسیه را تقاضا کرد. مجوز بورسیه را که گرفت با خوشحالی به کلاس آمد و گفت: " محمد، بورسیه را برایت گرفتم. برو انتخاب کن که کجا می‌خواهی بروی." من بین رشته‌هایی که ایشان به من توصیه می‌کرد الکترونیک را انتخاب کردم. یک مدرسه تست الکترونیک در کالجی در حومه واشنگتن دی‌سی در شهر " الگزاندریا " بود. به مرور کنار درس خواندن یاد گرفتم کار کنم. قبل از آن، تفریحاتم بیشتر ورزش بود؛ یعنی من صبح هایی که وقت داشتم بلند می‌شدم، کتانی‌هایم را همراه یک لباس راحتی می‌پوشیدم و برای دویدن می‌رفتم. خیلی دویدن در خیابان را دوست داشتم. مخصوصا وقتی باران می‌آمد. حومه واشنگتن دی‌سی هوایی گرم و خیلی شرجی داشت؛ این بود که ورزش در این هوا را دوست داشتم. به مرور که کار کردم و پول‌هایم را پس‌انداز کردم ، توانستم یک ماشین بخرم. ماشینم"کمرا" بود. ماشین کمرا مال شورلت است. ماشینِ دو درِ اتوماتیکِ قرمزرنگ که اسمش را هم گذاشته بودم" مَمَد"؛ یعنی لوگوی مدل را هم عوض کرده بودم ، مرکز شماره‌‌گذاری اجازه می‌داد شما یک اسم انتخاب کنی و روی ماشینتان بگذارید، من در آن دوران جوانی‌ام دوست داشتم اسم ممد پشت این ماشین باشد. ماشین را دو هزارو سیصد و پنجاه دلار خریده بودم. بعد از خرید ماشین انگار اعتماد به نفسم بیشتر شد. سعی کردم با دوستانی که در مدرسه داشتم ارتباط خوبی برقرار کنم. احترام بیشتری هم به آن‌ها می‌گذاشتم و اگر کمکی از دستم برمی‌آمد، انجام می‌دادم؛ یعنی اگر داشتم از مدرسه می‌رفتم بیرون و کسی آنجا ایستاده بود سر راهم می‌رساندمش. آن روزها پدر آمده بود آمریکا و همراه مادر و فریبا کار می‌کردند. فریبا در فروشگاه‌های زنجیره‌ای معروفی لباس می‌فروخت. مادرم هم در یک آرایشگاه کار می‌کرد؛ اما مشکل زبان همچنان بود و گاهی هم دردسرهای خودش را داشت. مثل روزی که مادر بیمار شده بود و قرار شد من با ماشین او را به بیمارستان ببرم. همان روزهایی بود که شانزده ساله بودم و باید همراه یک بزرگتر رانندگی می‌کردم. نوشتار:زهرا باقری ☺️ ممنون که با ما همراه بودید 💚 @toranjnameh99 •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈•