eitaa logo
جعبه گمشده ها
39 دنبال‌کننده
591 عکس
289 ویدیو
0 فایل
به جعبه گمشده ها خودتون خوش اومدید~ صحبت کنیم؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_33xoj2t&btn=.
مشاهده در ایتا
دانلود
جعبه گمشده ها
«ماه‌پیشانی» پادشاهی بود که دختری داشت به زیبایی ماه، که همه او را «ماه‌پیشانی» صدا می‌زدند. نامادر
«گاوچران و دختر بافنده» در روزگاران قدیم، پسر فقیری بود که فقط یک گاو داشت و با آن زندگی می‌کرد. روزی دختر امپراتور آسمان، که «بافنده» نام داشت و در آسمان پارچه‌های زیبا می‌بافت، به زمین آمد و گاوچران را دید. آن دو به هم دل باختند و عاشق شدند. دختر بافنده تصمیم گرفت دیگر به آسمان برنگردد و با گاوچران ازدواج کرد. اما امپراتور آسمان خشمگین شد؛ او اجازه نمی‌داد دخترش با یک انسان زمینی ازدواج کند. پس دستور داد بافنده را به آسمان بازگردانند. گاوچران غمگین به دنبالش رفت، اما امپراتور آسمان بین آن دو رودخانه‌ی نقره‌ای (راه شیری) را کشید تا نتوانند به هم برسند . آن دو فقط می‌توانستند از دور یکدیگر را ببینند و گریه کنند. سرانجام عشق وفادارشان امپراتور آسمان را نرم کرد. او اجازه داد هر سال در هفتمین روز از هفتمین ماه، کلاغ‌های زاغی پلی روی راه شیری بسازند تا گاوچران و بافنده یک بار همدیگر را ببینند .
کاش من یکم درس بخونم
«رومئو و ژولیت» در شهر ورونا، دو خانواده‌ی بزرگ و ثروتمند به نام‌های مونتگیو و کاپولت دشمن خونی بودند. اما پسر مونتگیو، رومئو، عاشق دختر کاپولت، ژولیت، شد. آن دو مخفیانه ازدواج کردند. اما درگیری خانواده‌ها ادامه داشت. روزی رومئو در نزاعی پسرعموی ژولیت را کشت و تبعید شد. ژولیت را مجبور کردند با مرد دیگری ازدواج کند. راهبی نقشه‌ای کشید: ژولیت دارویی بخورد که او را چند ساعت مرده نشان دهد، و رومئو او را نجات دهد. اما پیام به رومئو نرسید. رومئو خبر مرگ ژولیت را شنید و به ورونا برگشت. کنار او دارو خورد و مرد. ژولیت به هوش آمد و رومئو را مرده دید، شمشیر او را برداشت و خود را کشت. دو خانواده بالای جنازه‌ی فرزندانشان آشتی کردند، اما دیگر خیلی دیر بود.
این نقاشی هم ماریان کرین کشیده. نقاشی های نمایش نامه های شکسپیر رو زیاد کشیده
هدایت شده از Hm
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خود خودشه زنیکه :)))))))
ولی از تاثیر رفیق خوب هم غافل نشید دعا کنین خدا آدم درست بزاره تو زندگیتون
جعبه گمشده ها
«رومئو و ژولیت» در شهر ورونا، دو خانواده‌ی بزرگ و ثروتمند به نام‌های مونتگیو و کاپولت دشمن خونی بود
«موش‌های هاملین» در شهر هاملین آلمان، سال‌ها پیش، انبوهی از موش‌ها شهر را فراگرفتند. هر جا می‌رفتند، غذا و آذوقه را می‌خوردند و مردم درمانده شده بودند. روزی مردی خوش‌لباس با نی‌ای جادویی به شهر آمد و گفت: «من می‌توانم شهر را از موش‌ها پاک کنم، اگر پاداشی درست و حسابی بدهید.» مردم قول دادند. مرد نی زد و آهنگی نواخت. ناگهان همه‌ی موش‌ها از خانه‌ها بیرون آمدند و دنبال او راه افتادند. او آن‌ها را به رودخانه برد و موش‌ها غرق شدند. اما مردم پاداش را ندادند و او را دست‌انداختند. مرد خشمگین شد، دوباره نی زد.این بار آهنگی دیگر. این بار همه‌ی بچه‌های شهر دنبال او راه افتادند و او آن‌ها را به غاری در کوه برد و در بسته شد. فقط یک کودک لال توانست برگردد و ماجرا را با اشاره تعریف کند.
جعبه گمشده ها
«موش‌های هاملین» در شهر هاملین آلمان، سال‌ها پیش، انبوهی از موش‌ها شهر را فراگرفتند. هر جا می‌رفتند
این یه داستان آلمانیه،ولی افسانه نیست. شهر هاملین واقعا در آلمان وجود داره و درباره ناپدید شدن بچه ها در سال ۱۲۸۴ میلادی،گفته شده
هدایت شده از اجتماع سر رسید هایم
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منم منتظر رسیدن روزای خوبم.