https://eitaa.com/ultraviolencehere/743
_کدوم نسخشو ببینم؟
کره ای یا ژاپنی؟
+کرهایش رو دیدم من.
دارم یک سریال اسپانیایی کوتاه میبینم و زبانشون هی ترغیبم میکنه ادامه بدم.(و دختر های زیبا البته.)
لطفا اگر فیلم و سریال قشنگ اسپانیایی میشناسید بگید بهم)
https://eitaa.com/ultraviolencehere/792
_اسمش چیه؟
+raising voices.
موضوع کلیش درمورد مشکلات نوجوانانه (مخصوصا تجا/وز) اسمش هم مرتبط به همین قضیست و خب به خاطر محتوای صریحش پیشنهاد نمیکنم.
چقدر دلم میخواست آسمانی شفاف و تمیز بالای سرم و زمینی سبز و با طراوت زیر پام بود تا در سکوت و همنوازی جیرجیرک و صدای شب روی علف ها دراز میکشیدم و تا وقتی خوابم ببره در دنیای ستارگان غرق میشدم. چقدر دلم برای ستاره ها تنگ شده.
_بسم مصور
تاخیرم را ببخشید، زمان میبرد نوشتن. قلمم چموش است و گاهی برای خودش آواز خودخواه سر میدهد.
نامه نگاری آسان است، فقط کمی قوه ی تخیل و قلم فعال میخواهد. خیال کن دو ناآشنا در دوران قدیم و ندیم هستیم و امکانش نیست فردا بیایی پیوی من، و با هم در سریع ترین حالت ممکن در این ابرپیامرسان که جانمان را به لب رسانده حرف بزنیم.
نامه نگاری عشق هم میخواهم. علاقه برای نوشتن. و رغبت قلم میطلبد، آن هم از داشتن انگیزه میاید.
مثلا، من دوست دارم تو را بشناسم. و این انگیزه، دلم را کافیست تا قلمِ ناز دارم با کاغذ برقصد و کلمه ها روی صفحه ظاهر شوند.
خلاصه این است نامه نگاری.
عذرم را بپذیرید، بلکل فراموش کردم خودم را معرفی کنم...
رهگذرم. ناآشنا با محله ات و غریبه با تو و راز های دلت. اما این غریبه ی ناآشنای داستان رخصت ورود میخواهد.
نه اینکه بخواهد حریم شخصی ات را برهم زند ها! نه! فقط مدتی اختلاط کردن میخواهد و امیدوار است در حریمت او را بپذیری.
پس چشد؟ من شدم رهگذر روزگارم که تنهاست و در منجلاب دنیا تنها ادامه میدهد.
در کوچه خیال، واحد افسردگی با قلم چموشش زندگی میکند. اتاقکش بوی کاغذ کاهی و زندگی نیمه سوخته میدهد و انگشت هایش از خیال مینویسند.
القصه تا اینجا من را شناختی. و این بار گوی نوبت را میگردانم و به نام تو در می آید. پس منتظرم بنویسی، از خودت، خانه ات، انگیزه هایت، از حال قلمت، از همه چیز. حتی کوچکترین جزئیات روزمره که خیال میکنی محلی از اعراب ندارند. هرشب میگذرم در انتظار نسیمی را دارم که چه اندک، اما ندایی از تو برایم بیاورد.
حالا که این نامه به انتهای خود نزدیک است، درمییابم که من را نه زبان به گفتنِ راستین یاری میدهد و نه توان به نگارش آنچه حالا در دل دارم.
گویا چون تو را نمیشناسم، هر واژه که بر کاغذ مینشیند، چون گَردی از خیال است نه صورتِ حقیقت.
و من، همان رهگذرِ شبانهام؛ در کوچهای که چراغی از تو دارد، دمی میایستم، به سایهات میاندیشم، و باز رهِ خویش میگیرم.
دوستدار تو، رهگذر شبانه
Ultraviolence
_بسم مصور تاخیرم را ببخشید، زمان میبرد نوشتن. قلمم چموش است و گاهی برای خودش آواز خودخواه سر میدهد.
قلم من هم باید به رگ های قلبم متصل شود تا جوهر بریزد. امیدوارم کلماتم به خوشایندی کلمات تو روی صفحه بدرخشند.
آرزو میکردم در روزگاری میزیستیم که کلماتمان روی کاغذ کاهی حک میشد و میتوانستم بوی احساساتت را از روی کاغذ استشمام کنم.
کاش میتوانستم زیر آن درخت کهن یکساعت مانده به غروب تو رو ملاقات کنم و کلماتم را به تو بسپارم.
از نور صفحه گوشی و محدودیت های مکانی خسته ام.
از روزهای آرام و همراه نسیم بهاری که گاهی بوی باران را با خود می آورد بگویم؟ از روحی که بعد ماه ها تلاطم بالاخره آرام گرفته؟ از خرابه هایی که بعد طوفانی ویران کننده آرام التیام میابند؟
یا از سیاهی غمی که با رشته های وجودم گره خورده؟ از نگرانی که عقب نشسته اما کمین کرده تا آرامش و خلوتم را بدرد؟ ترسم از آتشی که اینبار چیزی جز خاکستر باقی نخواهد گذاشت و من به هر که سرنوشت را مینویسد التماس میکنم که در تاریکی سقوط نکنم.
از آرزو هایی فراتر از زندگی کنونیم برایت بگویم؟ از اشتیاقم برای آنها و رویاهایی که به امید رسیدنشان شب را به صبح میرسانم؟ از مکان هایی که ندیده ام و انسانهایی که نشناخته ام؟
آه سخن بسیار دارم . جوهر قلمم رو به پایان است و شمعم رو به خاموشیست.
شبی دیگر خواهی بود تا از کلماتم را برایت جاری کنم رهگذر شبانه من؟
از گذر می ایستی تا چندی همنشین من باشی؟