God knows I live
God knows I died
God knows I begged
God knows I cried
God knows I loved
God know I lied
God knows I lost
God gave me life
And God knows I tried
هوای گشتن تو خیابونای شهر و پیدا کردن محله های مخفی و دنجه.
هوای نگاه کردن به آدما. گذشتن از کنارشون و حدس زدن حال و زندگی که دارن.
به اینکه هر فرد یه زندگی و تجربیات کاملا متفاوته و من دارم از نگاه خودم اونهارو میبینم و حس میکنم کل دنیا در من پیچیده شده.
خیلی عجیبه.
عاشق کتاب فروشی های قدیمی هستم که میشه بوی ازلی کاغذ و کتاب هایی که سالیان سال توی قفسه ها جا خوش کردن رو استشمام کرد. بوی جوهر کلماتی که روی صفحات کتاب مونده و کهنه شدن و کسی اونهارو با چشماش نوازش نکرده.
عاشق کتاب هایی هستم که تا به حال اسمشون رو ندیدم. نویسنده هایی که افکار و تجربه هاشون در قالب کلمات دارای مجلدی قرار دادن و از دنیا رفتن و تنها روحی کهن از اونها درون کتاب هاشون باقی مونده. رد پایی روی تن زندگی که آفتاب با عهدی وفادارانه و منظم سعی در ناپدید کردنش داشته و حالا شبحی از اون زیر گرد گذر روز ها به جا مونده.
عاشق جاذبه ای هستم که میان من و یه کتاب ناشناخته به وجود میاد. عاشق دست کشیدن رو عطف کتاب هایی هستم که مدت ها همنشین غبار و نور خورشید بودن. با سکوت و آرامش ذرات معلق در باریکه نور انس گرفتن و با لمس کردنشون تمام اون آرامش و روشنایی رو روانه روحم میکنن.
انگار به زبانی ناشناخته آتشی که همواره درونم میسوزه رو به خواب میبرن.
تنها کافیه بایستم میان روح مجلدها؛ و نفس بکشم.
_روم تور نزاشتیا خانومی فکر نکن یادم رفتهنشنشمشمشمش(ToT)
+ببخشید بانو گفتم که طرفای دیگش چیزی نداره هنوز تغییرات مورد نظرمو اعمال نکردم و وقت میخواد😭