eitaa logo
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
82 دنبال‌کننده
508 عکس
64 ویدیو
1 فایل
نمیدونم...خودت چی فکر میکنی؟ INTP 5w4 ناشناس اول: https://abzarek.ir/service-p/msg/3521695 ناشناس دوم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hkn0vy&btn=Unique.is.listening! تقدیمی ها و ناشناس ها: https://eitaa.com/uniqueforyou
مشاهده در ایتا
دانلود
هنوز هم فکر میکنم برای گفتن یه سری حرف ها...خیلی زوده.
جهان بدون من جای بهتری میشه... برای همینه که به زنده بودن ادامه میدم... خنده های شیطانی-
The VoidzThe Eternal Tao 2.0 CD 1 TRACK 1 (320).mp3
زمان: حجم: 13.5M
The lyrics...>>>>>> (اگه وقت کردید حتماً ترجمشو بخونید.)
هدایت شده از Tsukino…!
موندم کسی تیارا و مامانش رو یادشه یا چی..
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
اندر احوالات 22 دی ماه:
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
خلاصه‌ای از فعالیتی که در این مدت به آن مشغول بودم: — — — — —
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
Dead Memory.mp3
زمان: حجم: 3.7M
«خاطره ای مرده»
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
My Dearest Crowned Lady Burn each objects you'll find into your room They are the remains of my memory Take them, break them with all your fury They will stay the suffering memories, my presents With the lights off in a tormented piece in ruins Destroy and burn everything around you, destroy and burn me The emptiness of a cold desert night for embrace Ghosts of the past and moments lived everywhere... May your glorious reign be blessed and blessed for thousands of years...
هدایت شده از ‌یتیم خونه رهان-
نگاااا😭😭😭😭
«راهرو های سورئال» قدم هایم را تندتر میکنم با اینکه میدانم راه فراری از رو به رو شدن با این چهره های رنگ پریده ی مالیخولیایی وجود ندارد. هوا؟ نه سرد است و نه گرم...کاملاً بی وزن. زمان؟ نمیدانم...از وقتی به اینجا آمده ام، زمان آخرین چیزیست که برایم اهمیت دارد. مکان؟ راهرو های پژمرده ی سورئال... آنقدر طولانی‌اند که هر بار شک میکنم مقصد بعدی وجود دارد. اما...تجربه نشان داده که مطمئناً مقصدی هست‌... بعد از مدتی به یک در متفاوت خواهم رسید... درست مثل دفعه های پیشین... هر بار، راهرو ها، مرا به یک دنیای جدید هدایت می‌کنند و هر بار شگفت زده تر از قبل، به مسیر خود ادامه میدهم. تنها چیزی که با خود دارم یک دفترچه و یک خودنویس است...نمیدانم کی و کجا به دستشان آوردم...اما میدانم که باید همه چیز را بنویسم... نوشتن دیوانه شدنم را به تعویق می اندازد. و حالا دارم یک در جدید میبینم... ادامه دارد...
امروز را در خانه میمانم... و در به روی کسی نمیگشایم... اما بی در و پیکر است خانه ی ذهنم... می آیند و می روند... دوستان ناموافق... آشنایان ناسازگار...