من اگر دل بدهم ، دل نشکستن بلدی ؟
تا ابد مال تو باشم تو نرفتن بلدی ؟
ﺑﻠﺪی ﺗﻜﻴﻪ ﻛﻨﻢ ﺟﺎ ﻧﺰﻧﻰ رد ﻧﺸﻮی
ﻣﻦ اﮔﺮ ﺷﻜﻮه ﻛﻨﻢ دﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻠﺪی ؟
ﺑﻠﺪی دل ﺑﺒﺮی ﻋﺸﻮه ﻛﻨﻰ ﻧﺎز ﻛﻨﻰ
ﻏﻴﺮ از اﻳﻦ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﻧﺎز ﻛﺸﻴﺪن ﺑﻠﺪی ؟
ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺷﺎﻋﺮ ﭼﺸﻤﺖ ﺑﺸﻮم ﭘﺮﺳﻴﺪی
ﺑﻴﺘﻰ از ﻋﺸﻖ ﺑﮕﻮ ﺷﻌﺮ ﺳﺮودن ﺑﻠﺪی ؟
چشم تو ﺳﻮژه ی نقاشی امروز دلم
بنشین پلک نزن خوب نشستن بلدی ؟
دو سه خط عشق برای دل عاشق بنویس
همه ی دار و ﻧﺪارم ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺑﻠﺪی؟
اندوهت به بن بست
کوچه ی امید رسیده است ،
چاره اش چیست ؟
جرعه ای معجون سمی فراموشی
یا رقصیدن جسم بر طناب سقف ؟
وطن من،
دیرینهترین سرباز زمین،
ایرانِ سرفراز من
به بنبست رسیده است ،
مهربانیِ مردمانت .
در کوچهای بیسر و ته
حبس شده است؛
کوچهای که در آن
یا باید رنگِ جماعت گرفت
یا بیپناه
در تاریکیاش تلف شد.
به آنان بگو
دست از جانِ مهربانها بردارند؛
بگذارند آسوده زندگی کنند،
بگذارند دستکم یکبار
نفسِ آزادی
در سینهشان جاری شود.
وطن
خسته و کوفته و بی حوصله اومدم سراغ گوشی ، داشتم به هزارتا روش فکر میکردم که از دست موجودات دوپا به ظاهر همه چیز دان خلاص بشم و یکم آروم باشم اما گوشی رو که باز کردم و وارد اپلیکیشن شدم ، این ویدیو رو دیدم که ستایش برام فرستاده .
وقتی بازش کردم اینطوری بودم که یعنی بین این همه کلمه ، بین این همه حس دوستام من رو امیدوار میدونن ؟ اوه .
ما دوام آوردیم، عجیب دوام آوردیم.
اما فرق بود میان دوام آوردن ما و دوام آوردن آدمهای دیگر.
فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدمهای دیگر.
که جایی که آنان راه می رفتند، ما میدویدیم، جایی که آن ها میدویدند، ما سینه خیز میرفتیم.
آنان برای رشد و رفاه میجنگیدند و ما برای بقا، تمام مردم جهان زندگی میکردند و ما، فقط داشتیم زنده میماندیم.
بهار امسال گلهایش شکوفه دادند ، رشد کردند ، جوان شدند ، زنده شدند و از آن زمستان سرسخت بیرون آمدند اما دل هایمان در همان زمستان جا ماند .
خشک شد ، بنزین ریختند و ریشه اش را با فندک سوزاندند ، خمیده اش کردند ، امیدش را به دیوار کوبیدند
بعد هم دست هایش را گرفتند ، پاهایش را بستند و گفتند " حالا بدو "
و ما ایستادهایم ، به ناچار ..
به امید اینکه شاید روزی نوری به ساقه های خشکیده مان برسد یا آبی برای ترمیم ریشه اش پیش از آنکه دیگر چیزی نروید .