شهر از من میهراسید.
نه... نه به خاطر آنچه کرده بودم، به خاطر آنچه شاید روزی مرتکبش میشدم.
مضحک است، نه؟
نگران چیزی هستند که هنوز نیامده، چیزی که شاید هرگز از راه نرسد.
بیدلیل میترسند، بیدلیل فرار میکنند، بیدلیل...
و حالا چند روزی است که نیستند.
کجا رفتهاند؟ آن سوی کوههای بلند؟ حاشیهی شهر؟ یا جایی دورتر؟
نیستند...
شاید هراسشان واقعی شد؟
آه... نمیدانم.