00:00
گفت:«مرا یادت هست؟»
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم،
چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟
و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و
من در یاد هیچکس نیستم؟
میگفت: بیا بشین تا برات آواز بخونم..
که ترکیب چشمات با چالِ گونت؛ شعرو میبره از یاد من :)
مخدوش!
روح دچار دگرگونی شده .
اختلالی در احساسات به وجود آمده .
سیلی از افکار در رگهایت به راه افتاده .
دگر معنی هیچ چیز را نمیفهمی ،
به بن بست ادراک رسیدی .
تکهای از روحت را میبینی که مسموم شده .
در خودت گم شدی!
بیحس ،
و خسته..
به مرز جنون رسیدی؛
جنونی خاموش!
و آغاز دنیایی تاریک؛
افسردگی . .
[مقدمهایکوتاه]
تو زیباییت فراتر از ظاهر و قیافست! تو از باطن قشنگی،تو وقتی حرف میزنی انگار از اعماق قلب و روحت صحبت میکنی و همه جا رو با قشنگی شخصیتت پر میکنی و این چقدر واسم باعث افتخاره.