مخدوش!
روح دچار دگرگونی شده .
اختلالی در احساسات به وجود آمده .
سیلی از افکار در رگهایت به راه افتاده .
دگر معنی هیچ چیز را نمیفهمی ،
به بن بست ادراک رسیدی .
تکهای از روحت را میبینی که مسموم شده .
در خودت گم شدی!
بیحس ،
و خسته..
به مرز جنون رسیدی؛
جنونی خاموش!
و آغاز دنیایی تاریک؛
افسردگی . .
[مقدمهایکوتاه]
تو زیباییت فراتر از ظاهر و قیافست! تو از باطن قشنگی،تو وقتی حرف میزنی انگار از اعماق قلب و روحت صحبت میکنی و همه جا رو با قشنگی شخصیتت پر میکنی و این چقدر واسم باعث افتخاره.
«آن پاسخ هاى بیرحمانه را فراموش نكن؛ به يادشان بياور تا دلتنگ نشوى.»
- محمود درویش .
- از آدمیزاد هیچ چیز بعید نیست؛
که بگوید خداحافظ؛
و بند بند وجودش "میخواهم بمانم" باشد.
میخواهم بروم دور، خیلی دور،
یک جایی که خودم را فراموش بکنم.
فراموش بشوم، گم بشوم،
میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور،
مثلاً بروم در سیبریه، در خانههای چوبین
زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری،
برف، برف انبوه میان موجیکها،
بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم.