eitaa logo
عاشقانه ای برای زندگی
20.7هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
16.9هزار ویدیو
3 فایل
عاشقانه ای برای زندگی‌....... تو این‌کانال حرف های دم گوشی بانوان زده میشه آقایون لف بدن مجبور به ریمو نشم **یاد بگیریم شاد زندگی کنیم** ❤️❤️ 🦄🌱 از آشنایی هاتون برام بگیید... @M_dkhsh https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff
مشاهده در ایتا
دانلود
بهتره صبح زودتر بیدار بشن بچه رو هم زود بیدار کنن دیرتر از 9ونیم 10 دیگه نباشه هرچی زودتر بهتر در طول روز با کودک حسابی بازی کنن تا کودک شون خسته بشه بعد ناهار یه چُرت کوتاه بزنن هم کودک هم مادر نیم تا1ساعت و حتما قبل 5بعداز ظهر بیدار بشن از سرشب بازی های هیجانی رو کم تر کنن و بازی های آروم انجام بدن تا بدن آروم بشه از سر شب خوراکی های آرامش بخش و مناسب سن کودک استفاده کنن مثل لبنیاتی که دوستان اشاره کردن از ساعتای 8شب که الان میشه سرشب کم کم نور کل اتاقارو کم کنن هر نیم ساعت یه ربع یه لامپو خاموش کنن و یواش یواش نورخونه کم بشه تا بدن واسه خواب آماده بشه همه اتاقا نه فقط اتاق خواب وگرنه کودک قبول نمیکنه یهویی تاریک نکنید بچه نترسه یا لج نکنه و بخواد دوباره روشن کنه خانوش کردین اگه خواست برقو روشن کنه با ترفندی ماهرانه نذارین حواسشو پرت کنید یا باهاش بازی کنید ..... از عصر خوراکی انرژی زا اصلا به کودک ندین خصوصا بچه های بزرگتر شکلات و ... ندین شام زودتر خورده بشه یا لااقل کودک رو سیر کنید سعی کنید با لالایی یا قصه بخوابونید تا براش لذت بخش باشه و خودتونم کنارش باشید و دراز بکشین چشاتونو ببندین وانمود کنید میخوابین یا حتی یه چُرتی نیم ساعته کنارش بخوابید تا انرژی هم داشته باشین فقط داستان هایی بگین واسه خواب که آروم باشه نه هیجانی میتونید روی بالش کودک عطر گل محمدی یا گلاب بپاشین واسه خواب بهتر و راحت تر البته قبلش مطمئن باشین حساسیت نداشته باشه یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡ @vlog_ir
🍃برای رفع خون دماغ به هیچ عنوان سرتون رو بالا نگیرید به جاش چند قطره آب لیموی رو در سوراخ بینی بریزید یا اینکه پنبه آغشته به آن را در دماغ قرار دهید خاصیت اسیدی لیمو سریعا خون ریزی رو متوقف میکنه @vlog_ir
17.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین شربت برای پذیرایی از مهمون تو این گرما همینه هم خوشمزه اس هم هنر دست خودته.☺️ یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡ @vlog_ir
🍃پنج عادت اشتباه بعد از غذا خوردن را بشناسید چای بعد از غذا : یبوست میوه بعد از غذا : نفخ خواب بعد از ناهار: ریفلاکس و زخم معده دوش بعد از غذا: سوهاضمه @vlog_ir
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سفارشات حضرت علی علیه السلام در حمایت از زنان☺️ یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡ @vlog_ir
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اون غذاهای خوشمزه که خیلی فوری آماده میشه😋👌🏻 یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡ @vlog_ir
در زندگی متاهلی برد با اون زوجیه که یاد گرفتن... 🍃اول باید همسر خوبی باشن بعدا فرزند خوبی برای پدر مادر جای این دو عوض بشه، شروع داستاناست یادتون نره همیشه الویت شما همسرتونه یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡ @vlog_ir
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبر و تحمل زن در برابر مرد از دیدگاه اسلام.. یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡ @vlog_ir
لا تَحْزَن، إنَّ اللهَ مَعَنا اندوه به خود راه مده، خدا با ماست...🍃 یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡ @vlog_ir
بگید که تنها نیستم🤣 یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡ @vlog_ir
‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌" ‌سرگذشت عاشقانه و واقعی فلک "یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡ @vlog_ir
عاشقانه ای برای زندگی
‌ اتاق گندم..... گوشمو به در چسبوندم صدای نمیشنیدم دوباره چسبوندم یهو صدای مرمرسلطان پیچید تو گوشم
‌ حس خوبی نداشتم رفتم خونه کنار بهار دراز کشیدم محمد رفت سرکلاس و محسن رفت بیرون رفتم به کارهای خونه رسیدگی کنم داشتم پذیرایی مرتب میکردم جمیله اومد جاروبرقی از دستم کشید و گفت بده خودم انجام میدم تعجب من بیشتر شد رفتم غذا بپزم جمیله پذیرای ناتمام ول کرد اومد اینبار عصبی تر گفت چرا تو کارهای من دخالت میکنی آخه مگه وقتی اسما زنده بود اینکاررو میکردی اومدی تو کارم دخالت میکنی ؟؟ بغض کردم گفتم اسما خانوم ... جمیله پرروتر گفت اسما یا هرخری...برو بیرون ... قلبم شکست رفتم خونه تا اومدن محسن بیرون نیومدم محسن رفت عمارت منم رفتم آشپزخونه جملیه یه دهن کجی کرد بی اعتنا بهش میز شام چیدم گندم و محسن که این روزها باهم می‌اومدن اومدن نشستن گندم برای محسن خورشت کشید گفت مامان مرمر برا شمام بکشم مرمرسلطان ابروی انداخت گفت نه گندم گفت میتونی بری رفتم بعد شام براشون قهوه بردم فنجان گندم پر کردم داشتم برمیگشتم فنجان محمد پر کنم نمیدونم چی شد مرمرسلطان آخی گفت برگشتم دیدم فنجان روی دامن مرمرسلطان ریخته گندم عصبی داد زد چتههههه وای مرمرجون چی شد ببخشید منو هول داد گفت ایقدر مفت خوردی خوابیدی بد عادت شدی برو از جلو چشمام گم شو نتوستم به بقیه نگاه کنم داشتم میرفتم صدای محمد شنیدم گفت گندم خانوم شما ریختی رو دامن مامانجون نه سهیلا .‌....نیاستادم دیگه رفتم خونه خودم بهار جلو تلویزون نشسته بود داشت کارتون میدید اشکامو دید عین یه آدم بزرگ گفت مامانی کی دعوات کرده نازش کردم گفتم چیزی نیست ..... روزها میگذشت من تو خونه بیکار بودم هیچکاری انجام نمیدادم فقط شب ها قبل خواب مرمرسلطان میگفت بیا برام کتاب بخون هر روز نیم ساعت براش از کتاب‌های اسما جون میخوندم روز چهلم اسما رسیده بود جملیه و مرمرسلطان تو حیاط داشتن حلوا می‌پختن بوی حلوا تو حیاط پیچیده بود در ظرف حلوا رو برداشتم که هم بزنم ولی معده ام بهم ریخت حالت تهوع گرفتم دستمو گذاشتم جلو دهنم دویدم سمت سرویس.... ‌‌‌ https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff