17.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#نوشیدنی_تابستان
بهترین شربت برای پذیرایی از مهمون تو این گرما همینه هم خوشمزه اس هم هنر دست خودته.☺️
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
🍃پنج عادت اشتباه بعد از غذا خوردن را بشناسید
چای بعد از غذا : یبوست
میوه بعد از غذا : نفخ
خواب بعد از ناهار: ریفلاکس و زخم معده
دوش بعد از غذا: سوهاضمه
@vlog_ir
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#زندگی_مشترک
در زندگی متاهلی برد با اون زوجیه که یاد گرفتن...
🍃اول باید همسر خوبی باشن بعدا فرزند خوبی برای پدر مادر جای این دو عوض بشه، شروع داستاناست یادتون نره همیشه الویت شما همسرتونه
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#خانوم_خونه
صبر و تحمل زن در برابر مرد از دیدگاه اسلام..
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
" سرگذشت عاشقانه و واقعی فلک "
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
عاشقانه ای برای زندگی
اتاق گندم..... گوشمو به در چسبوندم صدای نمیشنیدم دوباره چسبوندم یهو صدای مرمرسلطان پیچید تو گوشم
حس خوبی نداشتم رفتم خونه کنار بهار دراز کشیدم محمد رفت سرکلاس و محسن رفت بیرون رفتم به کارهای خونه رسیدگی کنم داشتم پذیرایی مرتب میکردم جمیله اومد جاروبرقی از دستم کشید و گفت بده خودم انجام میدم تعجب من بیشتر شد رفتم غذا بپزم جمیله پذیرای ناتمام ول کرد اومد اینبار عصبی تر گفت چرا تو کارهای من دخالت میکنی آخه مگه وقتی اسما زنده بود اینکاررو میکردی اومدی تو کارم دخالت میکنی ؟؟
بغض کردم گفتم اسما خانوم ...
جمیله پرروتر گفت اسما یا هرخری...برو بیرون ...
قلبم شکست رفتم خونه تا اومدن محسن بیرون نیومدم محسن رفت عمارت منم رفتم آشپزخونه جملیه یه دهن کجی کرد بی اعتنا بهش میز شام چیدم گندم و محسن که این روزها باهم میاومدن اومدن نشستن گندم برای محسن خورشت کشید گفت مامان مرمر برا شمام بکشم مرمرسلطان ابروی انداخت گفت نه گندم گفت میتونی بری رفتم بعد شام براشون قهوه بردم فنجان گندم پر کردم داشتم برمیگشتم فنجان محمد پر کنم نمیدونم چی شد مرمرسلطان آخی گفت برگشتم دیدم فنجان روی دامن مرمرسلطان ریخته گندم عصبی داد زد چتههههه وای مرمرجون چی شد ببخشید منو هول داد گفت ایقدر مفت خوردی خوابیدی بد عادت شدی برو از جلو چشمام گم شو نتوستم به بقیه نگاه کنم داشتم میرفتم صدای محمد شنیدم گفت گندم خانوم شما ریختی رو دامن مامانجون نه سهیلا .....نیاستادم دیگه رفتم خونه خودم بهار جلو تلویزون نشسته بود داشت کارتون میدید اشکامو دید عین یه آدم بزرگ گفت مامانی کی دعوات کرده نازش کردم گفتم چیزی نیست .....
روزها میگذشت من تو خونه بیکار بودم هیچکاری انجام نمیدادم فقط شب ها قبل خواب مرمرسلطان میگفت بیا برام کتاب بخون هر روز نیم ساعت براش از کتابهای اسما جون میخوندم روز چهلم اسما رسیده بود جملیه و مرمرسلطان تو حیاط داشتن حلوا میپختن بوی حلوا تو حیاط پیچیده بود در ظرف حلوا رو برداشتم که هم بزنم ولی معده ام بهم ریخت حالت تهوع گرفتم دستمو گذاشتم جلو دهنم دویدم سمت سرویس....
#ادامه_دارد
https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در نجف ویزای زُوّارِ تو امضا میشود؛
کربلایِ اربعین را باید از حیدر گرفت...
@vlog_ir