میدونین امروز یه روز خاص بود...
از همون روز قشنگا که با خودتون میگین ای کاش تموم نشه...
توی چندین سال پیش، یه خوشگل خانمی رو خدا به زمین هدیه داد...
خوشگل خانمی که یکی از قدیمی ترین دوستای من بود و بعد از یه جدایی نسبتا طولانی دوباره پیشم برگشت...
خوشگل خانم ما، از اون مامورای اف بی ایه که هرکسیو بخوای اطلاعاتشو پیدا کنی، سریع بهت کارت به کارت میکنه...
از همون آدم خفناست که میگن این بی نظم ترین حالتمونه ولی هر چی نگاه میکنی با خودت میگی وا، این که تو بی نظمیاشم منظمه...
و عاشق عنصر، منصر و اینجور چیزاست دیگه...
از همون شیمی داناییه که تو فیلما دوتا ماده رو با هم مخلوط میکنن و آزمایشگاه منفجر میشه ولی همچنان لبخند رضایت بخش تجربه کردن و فهمیدن رو روی لبشون دارن...
خلاصه که نفر خانوم ما، از نظر من نور تو دل تاریکه، و گاهی میتونه تاریکی توی دل نور باشه...
چجوری؟...
اینجوری که وقتی امیدواره، میشه نورانی ترین و درخشان ترین امید چهار حرفی جهان،
ولی کافیه ناامید بشه، اونموقع است که میفهمین میتونه چقدر تاریک تاریک باشه...
با این حال همیشه میخنده...
هی، مواظب باش گمش نکنی، آره دیگه نگفته بودم پرطرفداره و سریع گم میشه؟...
خب بذار فکر کنم...
ᵥₒᵢd
میدونین امروز یه روز خاص بود... از همون روز قشنگا که با خودتون میگین ای کاش تموم نشه... توی چندین س
اگه دنبالشی، شاید بتونی بالای سر لونه ی مورچه ها پیداش کنی...
اونجا نشسته، آروم، صبور و خوشحال...
اونجا پیدا نشد؟...
شاید بتونی در حال مشاوره و دلداری دادن به بقیه ببینیش...
چی؟ بازم نه؟...
پس قطعا میتونی سر کلاسای شیمی پیداش کنی...
اونجا پرشور و با اشتیاق تموم زل میزنه به یه تخته سفید و تند و تند مینویسه، برا خودش یه پا نیوتونیه، و اینقدر خفنه اونموقع ها، که میتونی با اینکه تن خسته و زخمیتو حتی تکون نمیتونستی بدی، کنارش بدویی...
به نظر من سبزه، اون از هممون سبز تره، ولی سبز تیره، درست مثل نفر...
و توی چنین روزی، من چقدر تونستم ثروتمند باشم، که خدا چنین نعمتیو دوبار توی مسیر زندگیم بهم بده...
تولدت مبارک خوشگل خانم من، جشن موفقیت هاتو ایشالا باهم بگیریم...
اون یکی از بدترین صحنه هایی بود که تا حالا تو زندگیم دیده بودم...
دوباره نمیتونم تحمل کنم...