راستش آنقدر دلم آشوب است اصلا نمیدانم که دقیقا چه میخواهم بنویسم فقط میدانم این روزها آنقدر این غم ها روی هم جمع شده که اگر چیزی نگویم حتما راه گلویم را خواهند بست و جانم را میگیرند .
انگار از وقتی که دیدم در این جهان بی انتها حتی چند وجب جا برای شما کودکانم وجود نداشت از همه ی دنیا متنفر شده ام دیگر هیچ امیدی به هیچ چیزی در این جهان نخواهم داشت آخر وقتی این دنیا دلش با دیدن دستهای کوچکتان، معصومیت چشم هایتان و قلب های پاکتان به رحم نیامده و اینطور وحشیانه پرپر شدهاید چگونه میتوان انتظار داشت که بر وفق مراد من باشد ؟!
میدانی هر زمان که به شما فکر میکنم از لحظه لحظه ی حیاتم، از تک تک نفس هایم و از هر تپشی که در سینه احساس میکنم احساس شرم دارم .چگونه میتوانم زمانی که شما زیر خروار ها خاک سرد خوابتان برده روی این زمین قدم بگذارم... ؟
اصلا نمیفهمم چطور راضی میشوند که تن نحیف شما را زیر این همه خاک تنها رها کنند ؟ کاش میشد حداقل خاک قدری مهربان بود و شب ها شما را در آغوش میگرفت و در گوشتان لالایی زمزمه میکرد تا از تاریکی نترسید...
کاش میشد جلوی دنیا را گرفت، کاش میتوانستم از شما محافظت کنم، حداقل کاش میشد روزاهایی من جای شما میخوابیدم و شما میتوانستید به آغوش مادرانتان برگردید و از میان این عذاب نجاتشان دهید.
هرچه هم از این غم بگویم انگار ذره ای کم نخواهد شد انگار تا ابد قرار است داغ شما قلب مرا بسوزاند انگار همه ی مرهم ها برای این زخم تبدیل به نمک شده اند...
_نرگس
ما که دل کندیم از او دیگر چه فرقی میکند
با سگان زرد باشد یا شغالان سیاه ؟!
" اَز دِلَم تا گوشِ تو "
_یَا مُدْرِكَ الْهَارِبِین ای یابنده گریختگان
_يَا مَنْ يَعْلَمُ ضَمِيرَ الصَّامِتِينَ
ای که نالۀ درماندگان را میشنود
" اَز دِلَم تا گوشِ تو "
و زخم روی تن تو، تا استخوان مرا غمگین کرد.
رفتنت، آنقدرها که فکر می کنی فاجعه نیست
من مثل بیدهای مجنون ایستاده میمیرم.
ـ نزار قبانی