من واقعا خستم، به معنای واقعی خستم.
از صبح پاشدن، شب خوابیدن، ناهار خوردن، مکالمه های سطحی، مکالمه های عمیق، پوشیدن بوت و بارونی، فشار دادن دکمه لامپ، بستن در ماشین، دیدن چهره های مختلف، به زبون آوردن کلمات؛
از همش خستم...
حقیقتش راستشو بخاید اینه که واقن حالم خوب نیست،عصبانیت و ناراحتی و خستگی داره از پا در میارتم،قسمت بدش اونجاست توو نقطه ای از زندگیم ایستادم که هیچکی نیست حالم براش مهم باشه.
چشاتو ببند و تصور کن اگه امروز عصر تو خیابون
یه ماشین بزنه بهت و مرگ مغزی شی
چند نفر هستن که همون روز میفهمن؟
چند نفر فرداش میفهمن؟
چند نفر یه هفته بعد میفهمن؟
چند نفر کلا نميفهمن؟
کیا تو زندگیت واقعا بود و نبودت براشون مهمه؟
اینا رو نگه دار...
وقتی یه خطایی میکنی باید پای بی توجهی و بحث و بدبینی طرفت وایسی و درستش کنی خب؟
با یه عذر خواهی ساده هیچی حل نمیشه، باید بلد باشی گندی که زدی رو جمش کنی.
باید یاد بگیری که چطوری میتونی دوباره اون توجه و اعتماد رو به خودت جلب کنی. اگه با گفتن یه ببخشید همه چی حل میشد که الان هممون تو بهشت داشتیم سیب گاز میزدیم.
همیشه اصرار کردن همه چیز رو خراب میکنه،
مثلا اصرار به دوست داشته شدن، اصرار به همو دیدن.
اصرار نکنیم!
کسی که واقعا دوستت داشته باشه، غرور تو خیلی براش مهمتر از خواستهی خودشه ...
میگفت تو خیلی زود رنجی ، دلم میخواست بهش میگفتم آدم ها از کسایی که دوسشون دارن بیشتر میرنجن وگرنه بقیه که مهم نیستن ..
ثابت شده اون دسته از دوستاتون ک بیشتر غر میزنن و بهتون گیر میدن و سخت میگیرن،بیشتر از همه دوسِتون دارن و بهتون وفادارن :)