اینجا درست وقتایی که بیشتر از همه محبت نیازه هیچکس نیست. اینجا درست وقتایی که یه لحن مهربون لازمه هیچکس نیست، درست وقتایی که یه بغل ایمن نیازه هیچکس نیست، درست وقتایی که یه دست برای کمک نیازه هیچکس نیست، اینجا درست وقتی یه لبخند لازمه همه بلدن اخم کنن، اینجا درست وقتی نیاز داری تنها نباشی هیچکس نیست.
من همون آدمیم که میگه نه اشکالی نداره ناراحت نشدم ولی بعدش از درون متلاشی میشه و اشک تو چشماش جمع میشه .
یکی از زندگی راضیه، یکی هر روز دلش میخواد بمیره، یکی میخنده، یکی گریه میکنه، یکی غر میزنه، یکی انرژیش بالاعه، یکی با آدما حال میکنه، یکی حوصله هیچکس رو نداره و همهی اونا منم.
باد مارا خواهد برد
اون لحظه ای که یکیو بغل میکنی و اون محکم تر بغلت میکنه >>>هرچیزی
رابطه ای که وقتی ناراحتی تا نخندی بیخیال نمیشه>>>هرچیزی
مسخره بود،چرخید،گردن و موهایش را از بالای تخت آویزان کرد،بغض در گلویش به سمت مغزش سرازیر شد و از آنجا به مقصد چشم هایش،به جای چسب نقاشی ی کنده شده ی سقف زل زد،با اینکه چشمانش رودخانه ای در دامنه ی جنگلی سیاه بود اما در ذهنش دختری با لباسی آبی در حال نواختن گیتار بود،یارش کنارش تبسم خاصی داشت،این صحنه ی قاب عکس روی دیوار بود،دخترک کنار پنجره ی چوبی با لباسی از جنس حریر در حال رقصیدن برای یارش بود،یارش کنارش نه،روی دیوار بود،داخل قاب عکس سفید،روی میز بود،داخل گلدان شیشه ای،یا شاید هم پیشِ...
همه ی تصورات پاک شد،با افتادن عینک از چشمم به خود آمدم.
از لحاظ روحی احتیاج به تنها زندگی کردن دارم
احتیاج دارم خودم تو حاله خوبم بخندم احتیاج دارم خودم وقتی حالم خوب نیست گریه کنم احتیاج دارم خودم با خودم صحبت کنم احتیاج دارم خودم صبحانه بخورم خودم تنهایی برم بیرون و خودم تنهایی خوشبگذرونم اره من امروزا فقط احتیاج به تنهایی زندگی کردن و دارم احتیاج به یه خونه نوقلی و کوچوولو دارم که توش خودم با خودم خاطره بسازم عصرا وقتی دلم میگیره برم تو تراز بشینمو قهوه بخورم و بیرون و تماشا کنم من این روزا فقط و فقط تو زندگیم احتیاج به یه چیز دارم اونم پلی لیستمه منو پلی لیستم واسه هم یه دوستیم یه دوست یه دوست که تو حاله خوبم بهش رو میارم و تو حاله بدمم اون باز کنارمه نه که بگم هیچ کسو نمیخوام من احتیاج به آدم تو زندگیم دارم اما آدمی که مثه پلی لیستم باشه و منو درک کنه اما هیچ وقت یه همچین آدمی وارد زندگیم نمیشه چون من نمیتونم! نمیتونم یعنی نمیتونم کسیو پیش خودم ببینم نمیتونم آدم جدید وارد زندگیم کنمو باهاش شاد باشم من حتی با ایناییَم که تو زندگیمن نمیتونم بسازمو به طور عجیبی به تنهایی احتیاج دارم اره من فقط یه خونه کوچولو یکمی آرامش و حاله خوب تو تنهایی و به پلی لیستم احتیاج دارم
پس لطفاً تنهام بزارید نزدیک من نیاین.
تنها گوشه ای سرش را روی شانه های دیوار گزاشته بود،
صدایش زدم ،سکوت،این طرف و آن طرف را مینگرید،دوباره صدایش زدم ،سکوت،انگار مرا نمیدید چشمانش دنبال جسمی خارجی،فقط صدایم آشنا بود،اما بی فایده بود،روشنایی خورشید صدایش میزد،پرده را پس زد،نگاهش در نگاه خورشید گره خورد،او نمیدانست این انتظاری است،فاصله گرفت،دستانش را مانع کرد،اما دلبرانگی خورشید کم نشد،چشمانش را محکم تر بست،نمیشنید،محکم تر زمزمه کردم منتظر نباش،مثل برق گرفته ها پرید،و تمام بی کسی هارا زار زد.
چشمانش را بست رنگ خورشید نبیند،پرده را کشید،
که دیگر رنگ عاشق ندیدم،که دیگر رنگ معشوق ندید.
به جای اینکه بهش بگید "همیشه کنارتم" از این جمله استفاده کنید و بگید: «آنجا که هیچ نیست؛ به یاد بیاور که دوستت دارم.»