یکیو تو زندگیتون راه بدید که واسه راضی نگه داشتنش مجبور نباشید از رنگ مورد علاقتون تا تفریحاتونو عوض کنید و بشید آدمی که هیچوقت نبودید.
دیدی یه وقتای حس میکنی تنها ترین آدم دنیایی ؛ اون موقعها خیلی دیر تموم میشه و خیلی سخته جوری که انگار چاقو میزنن به قلبت انگار گلوت زخم شده ولی یچیزیش خیلی خوبه اینکه یاد میگیری با تنهاییت کنار بیایی اینکه خیلی قوی میشی و هرکیم بخاد بیاد تو زندگیت تو قرار نیس وابسته شی چون میدونی اون میره و تنها کسی که میمونه خودتی ؛ پس جوری رفتار کن که هیچ عزیزی برات باقی نمونه .
اگه یکی تورو بخواد ، واسش مهم باشی، همیشه واست وقت داره، بدون هیچ بهونه ای بهت زنگ میزنه یا پیام میده، اگه اولویتش نیستی؛ پس سعی کن بیخیالش شی، بیشتر از همه حال خوبت و زندگیت واست مهم باشه، میفهمی که چی میگم؟
باد مارا خواهد برد
یه جوری تو زندگیم گیج میزنم که انگار یه ظهرخوابیدم و عصر بیدار شدم . نه میدونم کجام،نه میدونم شبه یا
و وانمود كردن به خوب بودن.
و درد تو خودت ريختن.
و اشک هايى كه فقط موقع خواب ريخته ميشن.
و اين حس افسردگى مزخرف!كه باهاش دست و پنجه نرم ميكنيم...
یه دیالوگی تو یه فیلمی که بود، می گفت:
«فکر میکنی خیلی بیخیاله و حواسش نیست،
اما در واقع خیلی بهت اهمیت میده...»
و این جمله چقدر مود هممون برای اونیه
که پروفایلشو چک میکنیم و پیام نمیدیم،
یا استوریاشو ناشناس سین میکنیم، به
آنلاین بودنش زُل میزنم ولی تکست نمیدیم
و اون شاید فکر کنه که تو چقدر بیخیالی:)
آدما بعضی وقتا نیاز دارن که از همه چیز و همه کس فاصله بگیرن؛ دور بشن از مشغلهها و دردسرهای روزانه؛ برن یه جایی که کسی پیگیرشون نباشه؛ منتظرشون نباشه؛ جایی که لازم نباشه دلیل حال بدشون رو واسه کسی توضیح بدن؛ هیچ کس و هیچ چیز هم نمیتونه حالشون رو خوب کنه جز تنهایی؛ یه وقتایی همه چیز گره میخوره به هم و حل شدنی نیست؛ آدم غرق میشه تو فکر و خیال؛ من میگم باید چند وقت از همه چیز دور شد و بعد پر انرژی و پر قدرت برگشت و تک تک گرهها رو باز کرد؛ به خلوت آدما احترام بذارید؛ بذارید یه مدت فاصله بگیرن و پناه ببرن به تنهایی و نیروشونو دوباره به دست بیارن؛ تنهایی کارشو خیلی خوب بلده...!
میدونی وقتی تو نیستی انگار؛ مامانم رفته بازار منو نبرده.
تا کمر برف اومده ولی مدرسه ها تعطیل نشده.
آخرین تیکه پیتزا از دستم اوفتاده.
ته دیگِ سیب زمینی سوخته.
بستنیم از گرما آب شده.
همه دوستام رفتن اردو جز من.
بارون میباره ولی مامانم نمیزاره برم بیرون.
دلم بغل میخواد و کسی نیست بغلم کنه.
انگار میشم یه بچه سهساله که زورش به هیچی نمیرسه.
گاهی وقتا نه خوبم نه بد؛ نه ناراحتم نه خوشحال؛ خیلی کلافم اصلا نمیدونم باید چکار کنم سردرگمم دقیقا مثل همین الان.
من وقتی نمیبینمت، من وقتی دلم برات تنگ میشه اینجوری میشم؛ خودم میدونم ولی اینقدر ضایع ام وقتی چند روز نمیبینمت و این جوری میشم و میام از حال آشفتم میگم، میگی چیزی نیست همش بخاطر اینه که چند وقته همو ندیدیم.
من الان چند ساله که آشفتم.
ولی نیستی که دلیلشو خودت بهم بفهمونی.
حالم خوبه، میخوابم، غذا میخورم، با دوستام حرف میزنم، آهنگ گوش میدم ، فقط خوشحال نیستم، دلیلی پیدا نمیکنم برای خوشحالی؛ وگرنه حالم خوبه، این دو تا باهم خیلی فرق دارن.
نیاز دارم یکی مثل شایع درکم کنه و بگه:
عب نداره بریز تو خودت
میدونم فشار همه چیز رو توئه
میدونم هرچی دَم نمیزنی دنیا
بدتر روت گیر سه پیچ میکنه
و بعد محکم بغلم کنه=)