یه خونه تویه شهر دور افتاده با یه تلویزیون بزرگ و کلی سریال ندیده بدون اینکه دغدغه اینو داشته باشی دنیا چطوری میگذره! چی راجبت میگن! بشینی با کلی خوراکی سریال هارو نگاه کنی و فقط فکرت این باشه قسمت اخر چطور تموم میشه....
خیلی جالبه، فقط یکی میتونه از ته دل ناراحتمون کنه و فقط همون آدم میتونه از دلمون دراره، و جوری حالتو خوب کنه انگار هیچی نشده":))
یه روز یه کساییو داشتیم که قرار بود تا ابد باهاشون بمونیم اما الان هیچ خبری ازشون نداریم و سرمون به افراد جدید تر گرمه.
باد مارا خواهد برد
سرم پر از صدا بود ، منی که بی سر و صدا بودم.
تغییرات لحظهایِ من وقتی دلم میگیره:
از لحاظ روحی نیاز دارم برم یه جای دور، با صمیمی ترین آدم زندگیم،یه جای با آرامش، هودی تنش باشه، باهم چیپس بخوریم، قهوه بخوریم، آهنگ گوش بدیم، به زمین و زمان بخندیم، بدون ترس از قضاوت همدیگه حرف بزنیم و همو آروم کنیم...
ولی اومدن بعضیا تو زندگیمون عین معجزس..
انگاریک ادم معمولی نیست، فراتر از اونچیزیه که هست! وقتی هم که نیست انگار یچیزی گم شده..کاش اینجور ادما تا اخرش توی زندگیمون سنجاق بشن و بمونن :)
یه بار بهم گفت :«وقتی نگاهت میکنم یه دختر لوس میبینم، یه کمی هم دیوونه، ولی اگه بخواد پشتت باشه، کاری میکنه اقیانوس تو دلت تکون نخوره»
حقیقتا بهترین تعریفی بود که از خودم شنیدم
بعضی وقتام حس میکنم واسه همه اضافیم ، دست خودم نیست خودتون این حس و بهم منتقل میکنین!