یه صدایی توی مغز همه هست که باهاشون حرف میزنه و صدای توی مغز من دائماً بهم میگه همه از اینکه هربار همهچی رو خراب میکنم خسته شدم؛ صداش خیلی بلنده و من هرچقد سعی میکنم همهی کارارو درست انجام بدم بازم نمیتونم راضیش کنم. یه نفر توی مغز من هست که هیچوقت از من راضی نمیشه و از من خستهس و دلش میخواد تموم بشم.
هدایت شده از "اوپال؛ 𝗈𝗉𝖺𝗅″
-آدرین کالینز-
متولد پانزدهِ سپتامبر 1984. زمانی که پلیس
او را پیدا کرد، در حال فرار با شش ضرب گلولهٔ
پلیس کشته شد.
چشمانش بر چهرهی زن ساکن ماندند. الیزابت
بود؟ چهرهاش؛ وای بر چهرهای که مانند نامزدِ
بیوفای او که ترکش کرد..
خشم، بر او چیزه شد. دستانش دور گردن زن
حلقه شدند؛ الیزابت باید میمرد! چشمان زن
وحشتزده بود و در مرز مرگ بود.
چهرهاش به کبودی میزد. جسمش بیحال شد.
تقلاها به پایان رسید. او مرگ را به آغوش
کشیده بود!
[جسد، در زیرزمین آتش زده شد.]
- @haiolayyan2 -
خستم از اینکه هی بخوام توضیح بدم کارا و رفتارامو ، ترجیح میدم بد برداشت کنید.
توام دیر یا زود میفهمی اونی که امروز برات با بقیه فرق داره، فردا میشه یکی مثل همه، درواقع اونم همون چیزیه که همه هستن فقط تو کوری و نمیبینی و فکر میکنی مثل بقیه نیست، چشماتو رو واقعیت باز کن.
من به دیوار نگاه میکنم
و او مرا میفهمد
من به دیوار نگاه میکنم
و او حرف های مرا میخواند
چه رابطه عجیبی بین روحم و این دیوار هاست…
در بین درز های این دیوار چه کسی قایم شده که انقدر راحت درد مرا حس میکند؟