eitaa logo
باد مارا خواهد برد
2هزار دنبال‌کننده
739 عکس
74 ویدیو
1 فایل
غم. دردِ خاموش. زخم‌هایی که جوانه می‌زنند. تن و روحِ آگاه، در مرز باریکِ بودن و نبودن. جاری در سایه‌ها، پذیرای تلخیِ جهان، و همچنان بودن تا سر حد ممکن.
مشاهده در ایتا
دانلود
واقعیتش اینه که ما دخترا دوست نداریم اذیتتون کنیم.ولی یه صدایی هی تو گوشمون میگه اذیتش کن دعوا کن گیر بده، آها خوبه!بیشتر. قشنگ زجرکش شه. خب حالا بغلش کن، لوس شو، لوووس، لوس تر. خب بسشه پرو میشه، الان دوباره گیر بده. بیشتر، آفرین شکنجه‌ی روانی رو وارد کار کن، عالیه دختر عالیه😂
برو تو آیینه و به خودت لبخند بزن. بهش بگو بابا دمت گرم تا اینجا منو کشوندی و وقتایی که به فکرت نبودم تحملم‌ کردی. از خودت عذرخواهی کن‌ که دیگرانو اولویت قرار دادی نه حال خودتو. بگو ببخشید که تا الان به آرزوهات نرسوندمت، بگو از این به بعد همه تلاشتو واسه بهتر شدنش میکنی... اینارو بگو و عمل کن به قول‌هایی که به خودت میدی؛ دل بچه‌ کوچولوی وجودتو نکشن:)
دلم از اون محله‌های قدیمی پایین‌شهر خواست. همونا که جوب آب از وسط کوچه‌ی باریکشون رد میشه:) پیچکای‌سبزشون رو دیوار کاهگلی یا آجریشون پهن شده... تو حیاط خونه‌هاشون یه تخت چوبی کنار دیوار هست و یه قالیچه‌ی قرمز روش‌... دلم میخواد بشینم و یکی یه چای‌قندپهلو دعوتم کنه:) مشخصه دلم حس خوب میخواد یا یه جور دیگه بگم؟!
این دیالوگِ طناز طباطبایی توی یاغی رو خیلی دوس داشتم: ‏« بعضی وقتا خودت یکیو بزرگ می‌کنی، آدمش می‌کنی، گُنده‌ش می‌کنی، بعد دیگه خودتم زورت بهش نمی‌رسه… »
نیاز به یکی دارم که تا میبینه لبام یکم‌ آویزون شده و تو خودمم یه عالمه پیتزا بخره و بیاد بهم بغل اورژانسی بده:)
یکی از باگ های دوست داشتن اینه که ناراحتش میکنی بعد خودت از اینکه ناراحتش کردی ناراحت میشی...
دلم از اون آدما میخواد که وقتی میدونن عصبی میذارن هرچی میخوای بهشون بگی و خودتو خالی کنی. از اونا که وقتی حرفات تموم شد با لبخند بغلت میکنن و میگن آروم شدی؟
چقدر حوصله‌ی آشنا شدن با آدمهای جدید رو ندارم و چقدر خستم از اینکه حوصله ندارم.
"و او همیشه درحالِ فرار کردن بود. فرار کردن از حس هایی که روح او را خورد می‌کردند، او فراری بود از اسمانِ ابریِ زندگی اش؛ از تیرگیِ شب هایش، از ادم هایِ اطرافش. اما خودِ او هم جزئی از ادم ها بود. از فرار کردن خسته شده بود، از حس هایِ بی پایان و کلماتی که هیچوقت قرار نبود به زبان اورده شوند. پس اسلحه را سمت خود می‌گیرد، شاید که زمان فرار کردن به پایان برسد؛ و تیرِ روشنایی به سمتِ تاریکیِ روحش رها شود."
آدما تو وجود هم ریشه میکنن. و وقتی که میرن شاید تو اون آدمو تو وجودت سوزوندی اما ریشه هاش تو وجودت باقی میمونه.
«فکر می کنم من عاشق تو شدم!.»