میخوای یه چیزیو بدونی؟
خب.
از فاصله بینمون متنفرم.
از آدمایی که منو تو رو از هم جدا میکنن متنفرم.
از اتفاقایی که باعث میشه از هم دور شیم متنفرم.
از اینکه نمیتونی به راحتی جلو بقیه بگی"دوست دارم متنفرم."
از اینکه نمیتونیم خیلی راحت باهم باشیم و همو دوست داشته باشیم صد برابر متنفرم.
به این نتیجه رسیدم که وابسته شدن خیلی بدتر از عاشق شدنه یعنی تو میتونی عاشق یکی باشی و دور از تو باشه و بهت حسی نداشته باشه و باز هم به زندگیت ادامه بدی و رفته رفته نبودنش میشه عادت اما وابسته که بشی نمیتونی بدون اون تصور کنی نفس کشیدنتو، آدمی که وابستت شده رو هیچوقت با رفتنت تهدید نکن، هیچوقت تنهاش نزار اون عادت کرده به با تو بودن، به اینکه همیشه کنارش باشی، یجوری که حاضره بمیره اما بدون تو ثانیه ای نفس نکشه .
تو دوسش داریو دوست نداره،اونم یکیو دوس داره ک دوسش نداره ..
آره این چرخه کثیف داره ادامه.
ولی از من به شماها نصیحت :
هیچوقت اونقدر با یکی بد نباشید که حس کنه براتون کافی نیست این بدترین حسه ممکنه.
به زندگیم که فکر میکنم، میبینم کتابا همیشه نجاتم دادن
فیلما، سریالا، موسیقیا، ساز ها و نقاشیا نجاتم دادن
آدما؟ نه هیچوقت
برای امروز حرفی نیست، تنها میپذیرم که جز یک روح خسته و جسمی زخمدار چیزی در چنته ندارم.
بعدِ اشکای ریخته شده ، کارای انجام نشده ، اعصابای خورد شده ، دلای تنگ شده ، آدمای خسته شده ، ذهنای لِه شده ، بغضای خفه شده ،
بعدِ کلی حرفِ زده نشده
احساساتِ درک نشده..
بعدِ تَنای کوفته شده
روحای چاقو خورده
امیدای چال شده
دلای شکسته
صورتای خشک شده
قلبای سنگ شده
تحقیرای تحمیل شده
فردا شد ،
فردا شد و هیچکس نفهمید ، دردی رو که دیگری میکشه و من هنوز منتظرم ؛ منتظرم نَمِ کلمات پس مغزم از بین بره
منتظرم ببینم توی این خراب شده بالاخره کسی پیدا میشه که توی کار با “چاقوی کلمات” ماهر نباشه ، یا نه .
- فروزا
میدونی چی؟ ته هرچیزی که خوبه، تهِ هر لحظه ای حس میکنم خوبه تو دلم ی غم خاصی هست. بعضی وقتا ساکتم میکنه این غم؛ بعضی وقتا باعث میشه تو تنهاییام بیشتر تو خودم برم.
نمیدونم این حسِ غم از کجا میاد، شایدم نمیدونم از چندتا جا میاد.
من فقط، خستم. و خیلی وقته میدونم که این خستگی رو نمیشه با ی روز خوابیدن حل کنم.
" میفهمید چقدر سخت است
که سکوت کنید
و هیچی نگویید،
در حالی که ذره ذره وجودتان
میخواهد منفجر شود؟ "