چرا دیگه خوب نیستم؟ از کی اینجوری شدم؟ چرا هیچی خوشحالم نمیکنه؟ حس میکنم تبدیل شدم به یه مرده متحرک؛ کم آوردم. زانو هام زخمیه. یه بغضی تو گلومِ که داره خفم میکنه. نمیدونم از کی اینجوری شدم ولی سوالم اینه چرا زندگی واسم اینجوری شده؟ هیچی واسم جالب نیست حوصله هیچی رو ندارم با ادما حرف نمیزنم و فاصله میگیرم هی بغض ، عصبی ، گریه ، خواب ، فکر بی دلیل و با هزار دلیل هميشه با خودم میگم من که خیلی قوی بودم ، چمه پس؟ میدونی از این وضعیت خستم. خیلی خسته. همه نیاز به استراحت دارن ، حتی اینکه سال ها بخوای بخوابی که ثانیه ها رد بشن فقط ؛ عجیبه که دارم اینارو مینویسم ولی میخوام بگم که هرچی بیشتر بدویی و بجنگی ، بعدش بیشتر نیاز به استراحت داری. گاهی هم باید رها کنی و بری. واسه همیشه بری و همه رو خوشحال کنی از نبودنت.
بعضی وقتا ممکنه دلمون برای سال پیش همین موقع ها تنگ شه، دلمون واسه اتفاقایی که افتاد ادمایی که بودن و دیگه الان نیستن، واسه هر چیزی که داشتیم و از دست دادیم یا از دست رفت، واسه حماقت و اعتماد هایی که کردیم یا حتی واسه ادمای اشتباهی زندگیمون تنگ میشه، همه اینا میگذره ولی نکته این داستان اینه که ماها دیگه اون ادم قبل نمیشم، شاید قوی تر شاید پر انرژی تر و شاید اصلا نباشیم که بخوایم این زندگی رو ادامه بدیم، ماها دلتنگ میشیم، واسه ادمایی که فکرمیکردیم همیشگی هستن و هیچوقت قرار نیست تنهامون بزارن، میدونی همه اینارو گفتم که تهش به چی برسم؟ میخوام بگم که مراقب ادمای مهم زندگیتون باشید و زندگی کنید چون دیگه برنمیگردیم عقب و بخوایم چیزی رو جبران کنیم.
میدونی چیه من خیلی پشیمونم ؛ پشیمونم ازاینکه به یه سریا بیش از حد خوبی کردم و تموم خودمو براشون گذاشتم. اما اونا چیکار کردن؟ گند زدن به هرچی اعتماد و حس خوبه. حالا تصمیم گرفتم عوض شم. دیگه واسم مهم نیست کی پیام بده کی نده کی بره و کی بیاد. یا اصلا مهم نیست کی ازم ناراحته. تنها چیزی که مهمه فقط خودمم. چون به این نتیجه رسیدم حال و روزم واسه هیچ ادمی مهم نیست و هرکی که دورم بوده و هست یه مشت ادم فیک بودن. ولی ممنونم ازشون که خودشونو بهم ثابت کردن و باعث شدن یه موقعی یه جایی اتفاقی افتاد عذاب وجدان نداشته باشم. چون معتقدم من کار خودمو کردم و خیلی مهربونی در حق همه کردم اما اونا چی؟ هرکاری کردن تا دلم بشکنه.
بزرگترین اشتباه من تو زندگیم اونجایی بود که، به جای اینکه به خودم اهمیت بدم و خودمو دوستداشته باشم بقیه رو دوستداشتم و اولویت اولم بودن، تو همه شرایط به فکر بقیه بودم، همیشه سعی کردم اول به دیگران کمک کنم، خودمو نمیدیدم و بیشتر موقع ها فقط الکی وقتمو برای اونا هدر میدادم تا مشکلشون حل شه و زمانی که خرشون از پل میگذشت دیگه باهام کاری نداشتن، همیشه آدمای اطرافم موقعی که کارشون بهم لنگ بود میومدن سراغم و منم چقدر از سر سادگی کمکشون کردم و اونا هیچ وقت ندیدن، انقدر این اتفاقا ادامه داشت که حس کردم محبت کردن، کمک کردن به بقیه وظیفم شده اونجا بود که حس حماقت و پشیمونی کل وجودمو پر کرد، اونجا بود که فهمیدم باید به خودم اهمیت میدادم، محبت میکردم نه به بقیه.
لطفا وقتی کسی بهتون وابسته میشه ولش نکنید برید دنبال زندگی و تفریح خودتون. ادما بازیچه و سرگرمی شماها نیستن راحت دل کسیو که جونشو وصل کرده به جونتون رها نکنید. خودت میری دنبال کارت و اونو با صد تا حرف و سوال تو ذهنش تنها میذاری. که من چی کم داشتم رفت؟ من چیکار کردم؟ جرمم چی بود جز اینکه وابستش شده بودم؟ میخوام بگم یکم فقط یکم ادم باشید و بفهمید دارید با دل چه ادمایی بازی میکنید. ممکنه الان حواست نباشه یا بگی مهم نیست اما چند وقت دیگه کوچیک ترین اتفاقی برات افتاد حتما اینو بخاطر بیار که کجا و با کی چیکار کردی و دل کیو شکستی که الان داری کارماشو پس میدی. میفهمی که چی میگم؟
وقتی بیدلیل از زندگی کسی که براش مهمی میری اینو یادت بمونه که وقتی برگردی اون آدم دیگه زندگی کردن بدون تورو یاد گرفته، بعدِ برگشتنت نه اون آدم آدمیه که قبلا میشناختی، نه چیزی بینتون شبیهِ چیزیه که قبلا بوده. وقتی از زندگی کسی بیدلیل رفتی بدون که یه بخشی از اون شخصو از دست دادی، برای همیشه.
برای من سخته که پروفایلتو چک کنم و تکست ندم، دوستت داشته باشم اما مجبور باشم به نبودنت عادت کنم، سخته شمارتو از گوشیم پاک کرده باشم ولی هنوز شمارتو حفظ باشم، سخته هر وقت صبحا بیدار میشم اولین اکانتی که چک کنم تو باشی ولی بدون من آدمیَم که تا یه جایی دوست دارم باشی، پیگیرتم و به بودنت نیاز دارم؛ وقتی رها کنم حتی اگه خودتم برگردی برای همیشه برام بی اهمیت ترینی چون زمانی که باید میبودی، هیچوقت نبودی...
یه مرحله از زندگی هم وجود داره که بهش میگن " بی تفاوتی ناشی از صبر بیش از حد " یعنی اینکه دیگه مثل گذشته برای نبودن ها بی قراری نمیکنی و قبول کردی کاری از دستت برنمیاد.
بدی من میدونی چی بود؟ اینکه با همه سعی کردم مهربون باشم و خوب باشم. سعی کردم برای همه وقت بذارم و دل کسیو نشکنم اما اونا چیکار کردن؟ گند زدن به هرچی خوبی و حس خوبه و بعدشم راحت فراموشم کردن.
یه وقتایی انقدر ناراحت و غمگین میشم که احساس میکنم از درون تیکه تیکه شدم و دیگه هیچوقت نمیتونم تیکه های گم شدم رو پیدا کنم.
بعضی وقتا یه جمله کوچیک باعث میشه دل یکی بشکنه و ساعت ها با خودش کلنجار بره تا اون حرف رو فراموش کنه، بنظرم بهتره حرفاتونو مزه مزه کنید و بعد بگید.