اگه یک روز خواستی گریه کنی؛ منو صدا بزن، قول نمیدم که بخندونمت ولی میتونم باهات گریه کنم،
اگه یک روز خواستی فرار کنی؛ واسه اینکه منو صدا بزنی اصلاً درنگ نکن، قول نمیدم که ازت بخوام بمونی، ولی میتونیم باهم فرار کنیم،
اگه یک روز نمی خواستی با کسی حرف بزنی، منو صدا بزن تا باهم سکوت کنیم، اگه یک روز منو صدا زدی و جوابی نشنیدی، تو بدو بیا سمتم چون اینبار قطعا من به تو نیاز دارم.
موقع عصبانیت حواستون باشه با کی و چجوری دارین حرف میزنید همه چی حل میشه و حالتون خوب میشه اما یِ حرفایی یِ لحنایی هیچوقت از دلِ طرفِ مقابل پاک نمیشه...
زندگی به تو یاد میده هرکسی هم حذف بشه تو همون میمونی، چند روز خودت رو گم میکنی، چند ماه احساس میکنی یک چیزی کمه، و به خودت میای میبینی زنده ای، سالمی، میخندی، این خاصیته زندگیه.
توی افسانه هایی که داریم یه افسانه خیلی جالب هست که اگه چشمها برای اولین بار زیبایی خیره کننده ای رو ببینن هیچوقت نمیتونن فراموشش کنن(:
چند سال میشه حتی یه قطره اشک از چشمام نیامده.. خسته شدم از بغضو حس خفگیه ته گلوم؛دلم امشب عجیب گریه میخواد. ازون گریه هایی که جلو دهنتو میگیریو نفس نفس میزنی تا کسی صدای هق هق زدناتو نشنوه و تو تا صبح اونقدر زجه بزنی تا خالی بشی
این روزا خیلی خسته کنندست، دیگه حس و حال چیزی نیست، دیگه ذوقی برای پاییز و پوشیدن هودی تو هوای سرد و خوردن هاتچاکلت زیر هوای بارونی ندارم؛ این پاییز بدترین پاییز عمرم بود .
هم سن و سالامو که میبینم ؛ حس میکنم خیلی عجیب و منزوی ام ، نه اکیپی دارم ، نه هر روز کافه گردی میکنم ، نه دوستی های بلند مدت دارم . نه کویر و طبیعت میرم.
تنها شباهتم به هم سنام فقط سنمه.
شبیه مِه شده بودی...
نه می شد در آغوشت گرفت...
و نه آنسوی تو را دید تنها می شد...
در تو گم شد که شدم!
- رویا شاه حسین زاده
همه ی تلاششو میکرد نگاهشو از من پنهون کنه که نفهمم چشماش پر اشکه.
سرشو انداخت تو گوشی
یهو یه قطره اشکش ریخت رو صفحه گوشی، داشت سعی میکرد با گوشی کار کنه اما اشکاش بیشتر میشد و لمس گوشی درست کار نمیکرد
دستاشو گرفتم.چند دقیقه مکث کرد، یهو زد زیر گریه گفت : مگه ما چقدر جون داریم ؟ ها؟ مگه من لعنتی چقدر جون دارم که هر روز دارم میمیرم، مگه یه انسان چقدر میتونه تحمل کنه؟ چرا تموم نمیشه؟ چرا واسه یه روز قشنگ باید جون بدیم؟
حالتی از تیمارستان را در زندگی خودم احساس میکنم.
بیگناه و در عین حال خطاکار
نه در یک سلول بلکه در این شهر زندانیام.
- کافکا
یه موقع هایی نیازه که خودت اشکاتو پاک کنی.
یعنی بیشتر وقتا،یا شایدم همیشه.