یه جوری دلت میگیره که انگار یکی دست کرده تو بدنت و قلبت رو داره فشار میده و له میکنه و تو فقط شوکه شده زل میزنی بهش و صدات در نمیاد .
یه وقتاییم انقد پر از حرفی که نمیدونی از کجا شروع کنی درد و دل کردن،پس ترجیح میدی حرف نزنیو فقط بخوابی که بگذره.
هربار خواستم با یکی حرف بزنم و بگم خوب نیستم، به خودم اومدم دیدم دارم به حرفاش گوش میدم و آرومش میکنم.
اما من باور دارم یک روز تقاص آنچه که با ما کردهاند را آدمی دیگر برایشان جبران میکند،
واین چرخه همیشه ادامه داره ...
اگر فکرمیکنید بچهای که بهدنیا میارید مسئولِ رسیدن به خواستههای شماست، بچهدار نشید. برنامهنویسی یاد بگیرید و برای یه ربات، کاری که باید بکنه رو تعریف کنید.
من فقط کمی خستهام
بعضی مواقع فکر میکنم آنقدر دارم برای
زندگی میجنگم که وقتی برای زندگی کردن ندارم!
امروز بهش گفتم بنظرت تموم میشه!؟ این راهی که اومدیم درسته؟ به تهش میرسیم؟
گفت:ببین منو،ما الان به تهشم رسیدیم.
حتی دیگه نیازی به امید نیست، فقط انرژی لازمه.
وقتی حرفامون تموم شد رفتم تو فکر
یعنی میشه؟ یعنی میشه آسمون آبی رو ببینیم؟
میشه پرواز کنیم بدون ترسیدن از اینکه بالهامونو ببرن؟
دستاشو محکم گرفتم امروز. بغلشم کردم.
کنارش قدم زدم و کنارش نشستم.
یواشکی نگاشم کردم،همون آدمی بود که توا اون شب بد کنارم بود…
خودش بود،دقیقا کنارم.
ما بعد اون شب سخت،دوباره کنار هم نشستیم.
اما اینبار فرق داشت.
ما اینبار خیلی قوی تریم
اینبار دیگه از هیچ شب تاریکی نمیترسیم.
صدای سکوت وقتی از همیشه بلند تره
که همه ولت کردن و تو نمیدونی چرا
و حتی دیگه خودتم یادت نمیاد.