اگر فکرمیکنید بچهای که بهدنیا میارید مسئولِ رسیدن به خواستههای شماست، بچهدار نشید. برنامهنویسی یاد بگیرید و برای یه ربات، کاری که باید بکنه رو تعریف کنید.
من فقط کمی خستهام
بعضی مواقع فکر میکنم آنقدر دارم برای
زندگی میجنگم که وقتی برای زندگی کردن ندارم!
امروز بهش گفتم بنظرت تموم میشه!؟ این راهی که اومدیم درسته؟ به تهش میرسیم؟
گفت:ببین منو،ما الان به تهشم رسیدیم.
حتی دیگه نیازی به امید نیست، فقط انرژی لازمه.
وقتی حرفامون تموم شد رفتم تو فکر
یعنی میشه؟ یعنی میشه آسمون آبی رو ببینیم؟
میشه پرواز کنیم بدون ترسیدن از اینکه بالهامونو ببرن؟
دستاشو محکم گرفتم امروز. بغلشم کردم.
کنارش قدم زدم و کنارش نشستم.
یواشکی نگاشم کردم،همون آدمی بود که توا اون شب بد کنارم بود…
خودش بود،دقیقا کنارم.
ما بعد اون شب سخت،دوباره کنار هم نشستیم.
اما اینبار فرق داشت.
ما اینبار خیلی قوی تریم
اینبار دیگه از هیچ شب تاریکی نمیترسیم.
صدای سکوت وقتی از همیشه بلند تره
که همه ولت کردن و تو نمیدونی چرا
و حتی دیگه خودتم یادت نمیاد.
ولی “اون” هیچ وقت نیومد که باهم پادکست گوش بدیم و گریه کنیم.
ولی “اون” هیچ وقت نیومد که آهنگ بذاریم و باهاش داد بزنیم.
ولی “اون” هیچ وقت نیومد که بریم بگردیم کتابایی که تاحالا نخوندیم، رو پیدا کنیم.
ولی “اون” هیچ وقت نیومد که با بوی عطرش تشخصی بدم نزدیک شدیم به هم.
ولی اون هیچ وقت نیومد بریم جنگل و از طبیعت عکس بگیریم.
ولی “اون” هیچ وقت نیومد که دیوونه باشیم، بزنیم توی سر و کله ی هم و خوشبگذرونیم.
ولی “اون” هیچ وقت نیومد آیس لته بیرون بر بخریم و تو راه بخوریم.
ولی “اون” هیچ وقت نیومد که وقتی استرس داریم و حالمون بده محکم دست همو بگیریم و بهم بگیم که کنار هم قوی ترینیم و از پسش بر میایم.
ولی “اون” هیچ وقت نیومد که از موندن هم مطمئن باشیم و برای آیندمون پلن بچینیم.
ولی “اون” هیچ وقت نیومد که بهترین دوست هم باشیم و همه ی زندگیمونو برای هم تعریف کنیم، باهم راحت باشیم.
ولی “اون” هیچ وقت نیومد که کنار هم پیشرفت کنیم.
ولی “اون” هیچ وقت نیومد که تنها ادامه ندیم.