دوست دارم بخوابم
و دیگه بیدار نشم
بیدار نشم غصه بخورم
استرس بکشم
از دلتنگی مچاله شم
از سکوت غرق شم
دوست دارم بخوابم .
هوا ابری بود،سوز داشت،سرد بود…
نشستم رو نیمکت آسایشگاه
خیره شدم به اون درخت خشکیده که کلاغ سیاها میشینن رو شاخه هاش.
یادم اومد اون دیوونه عاقله همیشه به این درخت نگاه میکرد
اون آخریا که دکتر گفت وقت رفتنه خوشحال بود
دیگه از سرفه های خونی ترسی نداشت.لبخند میزد…
یادمه اخرین بار نمیتونست از رو تختش پاشه،رفتم تو اتاقش دقیقا کنار تختش
گفتم:دیوونه کوله پشتی رو برداشتی؟ اخه الان وقت رفتنه؟ ما هنوز ندیدیم بهارو،شکوفه زدن اون درخت پیرو
لبخند زد،اهسته آروم گفت:این آسایشگاه جایی برای آزادای نبود،خوشحالم که میخوام پرواز کنم.پیر مرد،سخته!سخته بالاتو ببرن و هیچی نگی…
سخته ، سخته زندانی باشی به روی خودتم نیاری…
دستشو اورد سمت دستم ، دستاشو گرفتم
آهسته گفت: این دنیا همش زندانه،میرم که آزادانه پرواز کنم،اینجا برای پرواز کردن اجازه ای نیست،اینجا آسمون خونیه،زمینش خونیه،همچیشم اجباریه!
13:56
میدونی
از یه جایی به بعدش من خسته شدم.
از یه جایی به بعدش گفتم واقعا بیخیال!
نه تو به این آدما میخوری و نه این آدما به تو.
از یه جایی به بعد بیخیال همه چیز شدم رفتم یه گوشه نشستم این آدمارو از همین دور نگاه کردم.چون از همین دور قشنگن.
چقدر حالم داغونه.
اونقدر داغون که نمیتونم تو هیچ چیز توصیف کنم.
نمیتونم بگم مثل فلان چی مثل بسار چی…
تو فقط بدون داغونم.
اونقدری که اصلا توصیفی براش پیدا نمیکنم.