یک بار برایم نامه نوشته بود که
«نمیتوانم گریه کنم.
میخواهم گریه کنم
اما نمیتوانم گریه کنم.
باید گریه کنم
اما نمیتوانم…»
فراموش؟ نه فراموشت نکردم گاهی فکرت تو ذهنم میاد و بیرون برو نیست مثل قبلنا من یه گوشه تو خودم جمع شدم و تو وایستادی نگام میکنی سنگینی نگاتو حس میکنم ولی اینا فقط یه مشت خاطرن خاطره هایی که وجودش رو سیلی میزنه به صورتم میدونم الان حتی نزدیک به اون آدمی که میشناختم نیستی منم دوباره به تنهایی عادت کردم و این تنهایی خیلی قشنگ تر از بار اولی هست که دیدمت.
باد مارا خواهد برد
میشه برگردم به سه سال پیش؟
کاش میشد آخه دلم برا خیلی چیزا تنگ شده.
ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...
کسی را پروای ما نبود
در دور دست مردی را به دار آویختند:
کسی به تماشا سر برنداشت
ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی از قالب خود بر آمدیم
- احمد شاملو
با خودم فکر کردم :
اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهی من باید دور، تاریک و بیمعنی باشد!
شاید اصلاً من ستاره نداشتهام...
- صادق هدایت.
شخصیت هایی در من اند
که همدیگر را زخمی می کنند
همدیگر را می کُشند
همدیگر را
در خرابه های روحم خاک می کنند
- گروس عبدالمکیان
من دیگه اون آدم قبل نیستم.
نمیتونی بیای بگی:عذر میخوام. منم بگم عیب نداره بیا بغلم!
نه…
لطفا قبل اینکه چیزی بهت بگم خودت برو و اصلا بهم پیام نده.
21:59
حوصله ات که سر میرود
با دلم، با دوست داشتنم،
بازی نکن!
من در بی حوصلگی هایم،
با "تو "
زندگی ها کرده ام ...
- احمد شاملو