دارم به ادمایی فکر میکنم که فردا روز اخر عمرشونه و خبر ندارن. حسابی واسه فرداشون برنامه چیدن:)
سخنی نیست.
حتی گوش هایم توان گوش دادن به موسیقی هم ندارند.
انگار که چیزی نمیتواند مرا آرام کند.
اگر روزی بِمیرم
تمامِ کتابهایی را که دوست دارم
با خودم خواهَم برد
قبرَم را از عکسِ کسانی که دوستشان دارم پُر خواهم کرد ..
و خوشحال از اینکه اتاقِ کوچکی دارم
بی آنکه از آینده وحشَتی داشته باشم
دِراز میکشم
وبرایِ همه دخترانی که دوستداشتم آغوشِشان بکِشم
گریه میکنم ..
اما درونِ هر لذت، ترسی بزرگ پِنهان شده است ..
تَرس از اینکه
صبح زود کسی شانهاَت را تِکان بدهد و بگوید؛
بلند شو !
- سایبر هاکا
«از میان تمام چیزهایی که دیده ام، تنها تویی که می خواهم به دیدنش ادامه دهم.»
-پابلو نرودا
روابط ما جوونا واقعا خیلی جالب شدن، اول با شور و شوق و لبخند موقع چت کردن و بیداری تا دم دمای صبح شروع میشه، میرسه به جملاتی مثل "تاحالا هیچکس رو مثل تو دوست نداشتم" ، "تا آخرش باهاتم" "هیچوقت از هم جدا نمیشیم" ، "بدون تو نمیتونم" ، و تا یه مدت که میگذره میرسه به دیر سین کردن پیاما، جواب ندادن زنگا، توجه نکردن و اهمیت ندادن به هم، و در آخر جوری هم و از دست میدید که یک سال بعد اصلا یادتون نمیاد کسی که میگفتید بدون اون میمیرید اصلا اسمش چی بود.
چه کسی بهت صدمه زده؟
+فکر کردن بیش از حد، اخبار این روزا، انتظاراتم از بقیه، رفتار خوبم با کسایی که ارزشش رو نداشتن، امید های بیجام به همه چیز، نگرش مثبتم به همه، اهمیت به کسانی که میدونستم جایگاهی تو زندگیم ندارن، گوشیم، درسام و کنکور ، ترس هام برای از دست دادن آدم های زندگیم و استرس برای ساده و بی اهمیت ترین چیزها.
اونقدر از تاریکی ترسیدیم که یادمون رفت هیولاها زیر تخت جمع نمیشن.
در حقیقت هیولاها همین آدمای دو رویِ اطرافمون هستن که توی روشناییِ روز، داخل سایهها خودشونو قایم کردن و منتظر موندن تا هر وقت فرصتشو پیدا کردن بهمون آسیب بزنن.
تو وقتی یکی رو با تموم وجود دوست داری، چجوری بعدش میتونی تموم وجودت و تک تک سلولهای بدنت رو قانع کنی که دیگه دوستش نداشته باشن؟