شب ها ساعت یک الی سه تصمیماتی میگیرم
و برنامه ریزی هایی انجام میدم که اگر اجرا
بشه میتونم در عرض یه سال جهان رو به بردگی
خودم دربیارم...
ولی همین که صبح میشه؛به این فکر میکنم که
آیا اصلا زندگی ارزش زیستن رو داره ؟
•|والقمر۵۹
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی میگم ؛ رنگ سبز دوست دارم ...
پ.ن: البته سبز مدینه داستانش جداست ...
•|والقمر۵۹
بخش ششم | کربلا؛ جایی که دیر رسیدن، فایده نداشت
کربلا فقط درس نیست، عبرته. درس میگه چی کار باید بکنیم؛ عبرت میگه اگه نکنیم چی میشه. خیلیها تو کربلا شهید شدن و حسابشون روشنه. اما یه عده اصلاً نرفتن. نه اینکه ندونن؛ میدونستن، ولی دیر جنبیدن.
بعدش چی شد؟ توابین. تعدادشون خیلی بیشتر از شهدای کربلا بود. اما اثرشون؟ تقریباً هیچ. چون وقتی حسینِ زمانت رو از دست دادی، پشیمونی دیگه تاریخ رو برنمیگردونه.
مسلم بن عقیل تنها موند، نه چون مردم نمیدونستن کیه، بلکه چون خواص، لحظهی حساس، عقب کشیدن. اگه همون موقع ایستاده بودن، مسیر تاریخ عوض میشد. اینجاست که میفهمیم تاریخ رو تصمیمِ بهموقعِ خواص نجات میده، نه اشکِ دیرهنگام.
نتیجه روشنه: اگر تشخیص دادی، همون لحظه عمل کن. تأخیر، اسم دیگهی فاجعهست. تاریخ منتظر کسی نمیمونه؛ یا همراهشی، یا از روت رد میشه.
#تاریخ
•|خاتون۵۹
•|والقمر۵۹
•آیتالله بهجت قدس سره
چقدر سخت است، اگر برای ما این امر ملکه نشود
که در هر کاری که میخواهیم اقدام کنیم و انجام دهیم
ابتدا رضایت و عدم رضایت امام زمان عج را در نظر نگیریم
و رضایت و خشنودی او را جلب ننماییم!
در محضر بهجت، ج1، ص 88
•|والقمر۵۹
والقمر۵۹
حیدر هیچ وقت مرا فراموش نکرد ... •|والقمر۵۹
هیچکس شبیه علیﷺ تکیه گاه نیست...
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرچی فک میکنم یادم نمیاد چه گناهی کردیم گیر این افتادیم :////
•|والقمر۵۹
والقمر۵۹
حالي متل حدا تاه من بلدو، و بعصر جمعة محبوس ببيت صغير بآخر شوارع لبنان… متل ما غريب… متل ما وحيد. ما
الصمت؛ هو بكاء الروح، حين لٱ يفهمك احد....
+بانو طاقت نیاورد و گفت: «پدر جان تو شوهر مرا در این برهوت
از کدام نشانی شناختی؟»
_پیرمرد خندید: «اگر سوال حق بود که خودش می پرسید.»
+من «خودش» هستم نیمِ پُرسانِ او !من می پرسم، او به پرسش
وپاسخ می اندیشد.
_او پاسخ را میداند بانوی ارجمند! تو هم اگر نیم او هستی
باید بدانی یا خواهی دانست.
•|مردی در تبعید ابدی
•|والقمر۵۹
والقمر۵۹
+بانو طاقت نیاورد و گفت: «پدر جان تو شوهر مرا در این برهوت از کدام نشانی شناختی؟» _پیرمرد خندید: «ا
در غایت فلسفی بودن ... عاشقانه بود :))))