والقمر۵۹
و پیامبر به دخترش فرمود: از همسرت هرگز چیزی که در توانش نیست، نخواه و او را خجالت نده
چقدر با خودکلنجار رفت
تا وصیتهایش را به توگفت.
خجالت میکشید نکند چیزی بخواهد
برایت شدنی نباشد علیجان.
@tasviredel
هدایت شده از والقمر۵۹
«انّا اعطیناک الکوثر»
این خیر کثیری که خداوند متعال در سورهی مبارکهی کوثر مژدهی آن را به پیامبر اکرم داد و فرمود: «انّا اعطیناک الکوثر» - که تأویل آن، فاطمهی زهرا (سلاماللَّهعلیها) است - درحقیقت مجمع همهی خیراتی است که روزبهروز از سرچشمهی دین نبوی، بر همهی بشریت و بر همهی خلایق فرو میریزد. خیلیها سعی کردند آن را پوشیده بدارند و انکار کنند، امانتوانستند؛ «واللَّه متمّ نوره و لو کره الکافرون».
ما باید خودمان را به این مرکز نور نزدیک کنیم؛ و نزدیک شدن به مرکز نور، لازمه و خاصیتش، نورانی شدن است. باید با عمل، و نه با محبت خالی، نورانی بشویم؛ عملی که همان محبت و همان ولایت و همان ایمان، آن را به ما املاء میکند و از ما میخواهد. با این عمل، باید جزو این خاندان و وابستهی به این خاندان بشویم. اینطور نیست که قنبرِ درِ خانهی علی (علیهالسّلام) شدن، کار آسانی باشد. اینگونه نیست که «سلمان منّا اهلالبیت» شدن، کار آسانی باشد. ما جامعهی موالیان و شیعیان اهلبیت(علیهمالسّلام)، از آن بزرگواران توقع داریم که ما را جزو خودشان و از حاشیهنشینان خودشان بدانند؛ «فلان ز گوشهنشینان خاک درگه ماست». دلمان میخواهد که اهلبیت دربارهی ما اینطور قضاوت کنند؛ اما این آسان نیست؛ این فقط با ادعا به دست نمیآید؛ این، عمل و گذشت و ایثار و تشبه و تخلق به اخلاق آنان را لازم دارد.
•|رهبر معظم انقلاب
•|والقمر۵۹
25.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بر دفتر تبسم کوثر نوشته اند :
آیینه تجسم طاها رسیده است ...
•|والقمر۵۹
روزى امیرالمؤمنینعلیهالسلام
از مقابل مغازه قصابى که داراى
گوشتهاى تازهای بود عبور میکرد.
قصّاب تا چشمش به حضرت افتاد،
عرضه داشت: یا امیرالمؤمنین؛
گوشت تازه و مناسبى دارم،
مقداری براى منزل خریدارى نمائید.
حضرت فرمود:
هم اکنون پولی همراه خود ندارم.
قصّاب گفت: مشکلى نیست؛
من بابت پول آن صبر میکنم؛
و هر وقت توانستى پولش را بیاور.
حضرت فرمود:
خیر، من به شکم خود میگویم صبر کند!
و نسیه نمىخرم...
#ازهدالزاهدینعلیعلیهالسلام
| ارشادالقلوب،ص۱۱۹
آن قوم که معمارِ جنان خشت به خشتند
از خاکِ تو هستند که پاکیزه سرشتند
از نامِ تو پرسیدم و گفتند محمّد
نامی که به دیباچهی توحید نوشتند
در عالمِ ذر مزرعهای بود دلِ ما
از مِهر تو یک بذر در این مزرعه کِشتند
دیدند شکافندهی دریای علومی
شد پنبه علومِ دگران هر چه که رِشتند
حق دور تو میگردد و آنان که نگردند
در کعبه اگر هم بروند اهل کِنِشتند
از نسل حسین و حسنی، بهتر از این چیست
اجدادِ تو آقای جوانان بهشتند...
•|والقمر۵۹
والقمر۵۹
بر دفتر تبسم کوثر نوشته اند : آیینه تجسم طاها رسیده است ... •|والقمر۵۹
روزی حضرت زهراسلاماللهعلیها
در بستر بیماری افتادند.
امیرالمومنین به بالین ایشان آمد
و فرمودند: زهرا جان!
چیزی میل داری که برایت فراهم کنم؟
حضرت زهرا مثل همیشه فرمود:
ای پسر عمو، پدرم به من سفارش کرده
که هرگز چیزی از شوهرت نخواه
که تهیه آن برایش مشکل باشد!
و در برابر در خواست تو شرمنده شود.
مولا فرمود: ای فاطمه!
به حق خودم قَسمت میدهم
هر چه میل داری بگو تا برایت آماده کنم.
حضرت فرمود: حالا که مرا قسم دادی،
اگر انار برایم فراهم کنی خوب است.
مولا به قصد انار خانه را ترک کرد.
فصل انار گذشته بود
مولا در راه از مردم میپرسید
در این فصل از سال کسی انار دارد؟!
مردم با تعجب به امام نگاه میکردند،
یک نفر گفت:
چند روز قبل شمعون یهودی
چند انار از طائف آورده بود.
امام به در خانه شمعون رفت.
شمعون تا چشمش به علیعلیه السلام
با تعجب از امام پرسید : چه شده است علی؟!
امام درخواست خرید انار کرد.
شمعون گفت:
چیزی باقی نمانده، همه را فروخته ام.
همسر شمعون پشت در بود و میشنید،
به شوهرش گفت:
من یک انار برای خودم پنهان کردهام.
رفت و انار را آورد و به امام داد.
حضرت چهار درهم به شمعون داد.
او گفت: قیمتش، نیم درهم است.
امام فرمود: همسرت این انار را
برای خود ذخیره کرده بود
تا روزی از آن نفع بیشتری ببرد.
نیم درهم مال خودت
و سه درهم و نیم هم مال همسرت.
مولا در حال برگشت به خانه بود
که صدای ناله ی فقیری شنید.
فرمود: تو کیستی؟!
گفت: ای جوان صالح!
من از اهالی مدائن (ایران) هستم،
در آنجا قرض زیادی داشتم.
ناگزیر سوار بر کشتی شدم
و با خود گفتم خود را به مولایم
امیرمؤمنان میرسانم
شاید آن حضرت کمکی به من کند
و قرض هایم را ادا نماید
امام نگاهی به انار کرد و فرمود:
من یک انار دارم که برای
مریض خانه ام می برم،
بیا نصف این انار مال تو.
انار را نصف کرده و به آن مرد خوراند.
جوان گفت: اگر مرحمت فرمایی
نصف دیگرش را نیز به من بخورانی،
چه بسا حال من خوب شود.
مولا نیم دیگر انار را هم به او بخشید.
علیﷺ راه خانه را در پیش گرفت
اما خجالت میکشید و نمی دانست
چطور با دست خالی به خانه برود.
از شکاف در، به درون خانه نگاهی کرد
تا ببیند فاطمه خواب است یا بیدار.
دید طبقی از انار پیش روی اوست!
و میل می فرماید.
حضرت بسیار خوشحال وارد خانه شد،
متوجه شد که این انار دنیایی نیست.
پرسید: فاطمه جان!
این انار را چه کسی برای شما آورده است؟
فرمود: ای پسر عمو؛
وقتی که از پیش من رفتی،
طولی نکشید که نشانه سلامتی را در خود یافتم.
ناگاه صدای در به گوشم رسید،
فضه در را باز کرد؛
شخصی بود که طبق انار در دستش بود.
آن مرد گفت:
این طَبق انار را امیرمؤمنان
برای فاطمه فرستاده است.
| ریاحین الشریعه، ج۱، ص۱۴۲
والقمر۵۹
روزی حضرت زهراسلاماللهعلیها در بستر بیماری افتادند. امیرالمومنین به بالین ایشان آمد و فرمودند:
آن میوهای که فاطمه آن را طلب نمود
چون باب میل اوست شد این میوه تاجدار
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماه رجب بود در رحمت خدا خیلی باز بود ...
•|والقمر۵۹
جدایی فرجام قطعی همگان است...
_ علیبنابیطالبعلیهالسلام
| گزیده امالی صدوق، ص۱۸۵
والقمر۵۹
جدایی فرجام قطعی همگان است... _ علیبنابیطالبعلیهالسلام | گزیده امالی صدوق، ص۱۸۵
بایزید بسطامی؛
کسی را دید که میگریست!
پرسید: چرا میگریی؟!
گفت: دوستی داشتم، بمُرد.
گفت: ای نادان؛
چرا دوستی گیری که بمیرد...؟!