تو را که میآفرید
به برق چشمان رضا فکر میکرد!(:
- عرفانه معدنی پور
@westaz_defa
من قربون اون شهید ناجا برم که تو مرز موقع خدمت به خاطر سرمای هوا به شهادت رسیده.
اما اون مسئولی که به فکر امکانات این شهید و سربازها و کادر اونجا نبوده نه عاقبت به خیر میشه نه روی خوشمیبینه!
اون شخص شهید شد و به سعادت رسید ولی اون مسئول احمق بالادستی باید قضایی بشه!
@westaz_defa
انتقاد رجانیوز از دولت: چرا پزشکیان و مجموعه دولت برای ۹دی پیام ندادند؟
@westaz_defa
#تلنگر
جوریزندگیکن . .
جوریبرخوردکن . .
جوریحرفبزن . .
کہوقتیمردمتورودیدنعاشقخدابشن(:
@westaz_defa
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 افزایش رزق و روزی با نسخه امام جواد علیهالسلام
#امام_جواد
۩کانالادعیهومناجاتصوتی﷽۩kesa.mp3
زمان:
حجم:
7.6M
حدیث کساء 🦋🌿
با نوای علی فانی 🌱
•.↜⃟❤️➺
جز بیماران،
كسی ارزش #سلامتی را درک نمیکند...
_مرهمِ ما، علیعلیهالسلام
|: [برای درک زندگی
باید از ۳ مکان دیدن کنید:
• بیمارستان؛
تا بدانید هیچ چیز
مهم تر از سلامتی نیست.
• زندان؛
تا بدانید که آزادی
زیباترین نعمت است.
• قبرستان؛
تا بدانید هیچ چیز در زندگی
ارزش غصه خوردن ندارد.]()
[ پیشنهاد مطالعهی کتاب
" معجزه شکرگزاری "
از راندا برن ]
#یاعلی
شــهــیدانــهـ⃟🌱
@westaz_defa
اگہهنوزرفیقِشہیدندارۍاین
کانالُبهتپیشنهادمیکنم🥺↓↓
وقتےازهمه کسدل
بریدیاینکانال بهدادِتمیرسه💔
• • →https://eitaa.com/joinchat/2874867990C7cbf8a7ac5
دوایدلتنگیتهمینکانالِ🖇
#پسسریعبزنروپیوستن➖
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
برگرد نگاه کن
#پارت62
من و نادیا یک قدم عقب رفتیم.
–نگران نشید، دوتا ماسک زدم.
بعد منتظر ماند که جواب سوالش را بدهم.
چشم به زمین دوختم.
–راستش آقای امیر زاده مریض شدن.
آه از نهادش بلند شد.
–یعنی از من گرفته؟ بعد سرش را تکان داد:
–بیچاره امد ثواب کنه کباب شد. با نگرانی پرسید:
–الان حالشون چطوره؟
دستهایم را در هم قفل کردم.
–راستش به کپسول اکسیژن نیاز داره، بعد برایش توضیح دادم که میخواهم کپسول را ببرم ولی جایگزین میشود.
کف دستش را به پیشانیاش زد.
–ای خدا، پس حالش بده.
–ریهاش درگیر شده، البته فکر کنم کپسول اجارهایی تا یه ربع دیگه برسه. من که اینو ببرم یکی دیگه جاش میاد.
خواست به داخل خانه برود که برگشت.
–شما بفرمایید حداقل تو حیاط با ایستید، اینجا جلوی در خوب نیست. من الان میرم بازش میکنم براتون میارم.
داخل حیاط که شدیم نگاهی به نادیا انداختم. با ابروهای به هم گره خورده مات و متحیر جزٔ جزء حیاط و خانه را از نظر میگذراند.
جالب بود برایم که اصلا حرفی نمیزد.
بچههای ساره آمدند و جلوی در ورودی ساختمان ایستادند و به ما زل زدند.
نادیا هم مات آنها خیرهشان شده بود.
من از قبل برایشان خوراکی خریده بودم.
زیپ کیفم را باز کردم و نایلون خوراکیها را به دستشان دادم.
فوری گرفتند و رفتند.
بالاخره نادیا زبانش باز شد.
–اینا بچههاشن؟
–آره.
–با بغض پرسید:
–کاش میگفتی بچه دارن یه اسباب بازی چیزی براشون میاوردم.
–من که قبلا گفته بودم، جنابعالی وقتی سرت تو اون تبلته هر چی میشنوی بازتاب میشه.
شالش را روی سرش مرتب کرد.
–حالا این بیچاره ها مریض نشن.
–بچهها هم مریض بودن، ولی خیلی خفیف، حالا دیگه خوبن.
–باز خدا رو شکر خونه از خودشون دارن.
–نه بابا مستاجرن.
چشمهایش گرد شد.
–واسه این خرابه پولم میدن؟
سرم را تکان دادم.
–بالاخره سقف رو سرشونه دیگه.
–شبا اینجا نمیترسن دزد بیاد؟
پوزخندی زدم.
–دزد بیاد چی رو ببره؟ اینا که چیزی ندارن.
–راست میگی، دزد بیاد یه چیزی هم میزاره میره.
همان موقع کپسول اکسیژنی که قرار بود آقا رضا اجاره کند را آوردند.
ساره از پنجره اتاقی که رو به حیاط بود سلام کرد.
خواستم جلو بروم که نادیا گوشه ی آستینم را گرفت و زمزمه کرد.
–خطرناکه کجا میری؟
ساره هم دستش را به نشانه ی این که همانجا بمان بالا برد و با بی حالی گفت:
_بازم که من رو شرمنده کردی.
صدایش از ته چاه می آمد.
_من که کاری نکردم ساره جان. انگشانش را دور میله ی فلزی پنجره حلقه کرد با بغض گفت:
_تلما جان من اون روز تو مسجد به خاطر خواست تو اونم به خاطر پول، نماز خوندم، همون نماز باعث شد خدا تو و آقای امیرزاده رو جلوی راه من قرار بده...بعد صدای گریه اش بلند شد. شوهرش کنار کشیدش و پنجره را بست.
تاکسی اینترنتی گرفتم و شوهر ساره کپسول امیرزاده را داخلش گذاشت و حرکت کردیم.
در راه نادیا پرسید:
–تلما الان کجا میریم؟
–میریم کپسول اکسیژن رو بدیم به یه خیّر.
نادیا هنوز تحت تاثیر بچههای ساره بود.
–دلم برای اون بچهها خیلی میسوزه، لباساشون رو دیدی؟ الان پاییزه هوا سرده، دیدی چه پوشیده بودن؟ من جای اونا سردم شد.
🍁لیلا فتحی پور 🍁