هدایت شده از موقت.
حدود بیست و چهار ساعت در خواب قرار داشتم و چه آشنا
یکبار در تابستان از فرط خستگی بیخانمانی
یکبار در مهر از ویار شیرینی
یکبار در دی از معصومیت کودکانه ام
بیدار شدنم توسط تپش قلب بود و خبرهایی که شنیدم
این بار اما واقعا افتضاح بود
کل بیست و چهار ساعت در حال دیدن کامیون های کهریزک و بیمارستان افراد تحت شیمی درمانی و سردی هوا بودم
بیدار شدم که دیدم میگه خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
حالا علت خواب هام یا کابوس هام رو فهمیدم
احتمالا اگر کابوس نمیدیدم قرار بود خروار خروار رویاهای روی کامیون از خاطرم بره و تحت تاثیر مویه های همسایه
نه ناراحت و غمگین، که خوشحال هم نباشم
اما حالا همه چیز فرق کرده و کسانی که با وقاحت تمام روی خون رویاهای جوان در حال پایکوبی و عادی انگاری بودند
خودشان در چنین موقعیتی گیر افتادهاند
راستش عصبانی نمیشم دیگه
دلم میسوزه
دلم میسوزه برای قلب های ساده و قداست سازشون
قلبم پاره ست برای خون
خون ها
چرایی
سهم تو یک شیر سنگیست روی سینهات داش آک! عبدالمجید ارفعی هم مُرد. بله مردن. کسی از دری نمیگذرد مرد
دیروز محض حفظ رد جنگ برای آن دوست دور نامهای ننوشتم. یک سهشنبه را جنگ به هم ریخت. امیدوارم آخرین سهشنبه باشد که حق این کار را دارد. حتی از روز دوم دارم نامههای جدیدی مینویسم تا روزهای مرگ را فراموش نکنم. وقتی جمعه غروب داشتم با انقلاب مصر گریه میکردم هیچ فکر نمیکردم زندگی بتواند از این هم بدتر شود. در برابر جنگ دوباره خواهر بزرگتر حس میکنم خودم را. خواهر بزرگتری که باید از همهچیزش در برابر آسیبهای اتفاقی محافظت کند. جنگ برای هدف گرفتن خواهران و برادرانم اجازه نمیگیرد. من هم فلجم. سهم پرندههای مینابی قوطی کبریت شد من هنوز دارم نمایشنامه میخوانم. روز پنجم شروع نشده ولی انگار پنج سال گذشته. شبیه یوزباشی شدهام. ترس از دست دادن افساریست گویا. افساری که نمیخواهم به روی خودم بیاورم ولی آزادم میکند. دیروز در خیابان راه رفتم. توی چشمهای زاگرسی همهی مردمم چیزی بود. انگار اشک در چشمانشان آتش گرفته بود. کنار سبزیهای کوهی ماشینهای رعبآور مستقر بودند. مردم از آن ماشینها مایلها دور بودند. انگار در یک سرزمین نبودیم. اسفند نگه داشت بغضش را تا دیشب ترکید. ابرهای سیاه هی گذشتند و اتفاقی نیفتاد. یکهو اسفند برگشت و گفت بس است! امسال آمده بود تا پرندههای ساتنی خیالم را بکشد و مرا عادت دهد به آزادی کبکها. به بیپروایی باد. به شکوه زندگی به عنوان یک کوهی. به بیچیزی مرگ. حالا آغوش من هم گورستان پرندههای ساتنیست. بهار چه کسی فکرش را میکرد وقتی زمستان روزهای آخرش را تف میکند زمین اینهمه آدم را بلعیده باشد؟! من نمیدانم. صادقانه و نزدیک نمیدانم. دفتر صورتیام نیمه میماند و هیچکس نمیپرسد آن عدد از کشتههای جنگ که رُند شد من کدام کتاب را هنوز تمام نکرده بودم. کدام کاج را در خیابان روبهرو بیشتر دوست داشتم. کدام چیزها را دلم میخواست ببینم. هنوز میدانید هنوز هم اشرف مخلوقاتم. هنوز هم توی ذهنم جهان باید از من بداند. همهی ما فراموش میشویم و کپک سبز حیات ادامه میدهد. همهی ما فراموش میشویم و زندگی حتماً معنایی دارد. همهی ما فراموش میشویم و قطعاً من هیچکس نیستم که خودم را در این جملهها تا سرحد مرگ جدی میگیرم. دوست دارم احوال حای عزیزم را بپرسم. جنگ ما را از همهی راههای رفته باز میگرداند. جنگ کی تمام میشود خدا میداند. حافظ باز میکنم برای دوستانم. مشتری را توی آسمان به آ نشان میدهم و میگویم این سیارهست. ابرها که آسمان را سنگفرش میکنند من نمینویسم. شاعر بودن در جنگ از همیشه به دردنخورتر است. نوشتههایم هم از همیشه بیخودتر هستند. این یکی را بیعکس میفرستم که کارم را در حفظ رد جنگ ادامه دهم. امیدوارم هیچکس دیگر نمیرد. بس است.