Willi
ای دوست؛ گلی به یادگاری بفرست! گر گل نبود، خوشه خاری بفرست!
من خسته شدم در این دیار، یادم کن!
یک نامه و یک پیامِ خالی بفرست..
تو، جزو " نبایدها " بودی
" باید " بودیها،
برای من، " نباید " بودی
که کاش " باید " بودی..
از احوالم اگر بپرسی باید به تو بگویم؛ این ایام مدام غمم را با غمهای بزرگتر عوض میکنم، تا خیلی هم اسیر تکرار نباشم..
دیگران میتوانستد وقایع را به مستی و شوخی بگذرانند؛ اما برای من، همه چیز بیش از حد جدی بود. من همیشه رنجها و ترسها را بیش از حد حس میکردم و این استعداد نحس، راه را بر هرگونه آسودگی و سبکسری میبست.