Willi
و تو؛ عزیزِ هزاران نفر میشوی اما، عزیزِ دلِ عزیزت نیستی! و این غم انگیز است ..
میدانی [ عزیزِ قلب ِهجران دیدهام ]، هیچکدام از این آدمهایی که در اطرافم
نفس میکشند، نمیدانند و نمیفهمند که من بدونِ تو، چگونه روزهایم را سپری میکنم ..
عزیز من، تو از رویاها اومدی.
حتی اگه یه روز کابوسمم بشی، بازم دلم نمیخواد ازت بیدار بشم.
Willi
شبی بارانیو غمگین، شبی از هرشبم شب تر .. مرا میکُشت دلتنگی، ولی او را نمیدانم.
یک بغل شعر سرودم نبرد از یادم،
لیکن از بختِ بدم، شعر و غزل دوست نداشت ..
آدم میتواند در خانهاش نشسته باشد، شادترین رنگها را پوشیده باشد، لبخند بزند و چای بنوشد، و به مرگو نیستی فکر کند.