نیکتوفیلیا 𝑁𝑦𝑐𝑡𝑜𝑝ℎ𝑖𝑙𝑖𝑎>
@witch_writer"
عمارت مالفوی: این خاطره در دسامبر سال 1983 نوشته شده است...
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
با هزار سختی و مشقت خودم را از داخل شومینه بیرون کشیدم. تقریبا می شد گفت که ردایم را خاکستر پوشانده بود.
من در یک اتاق مجلل و اشرافی قرار داشتم. که طرح های اشرافی و سلطنتی روی دیوار های خاکستری رنگش کنده کاری شده بود. گوشه ی اتاق یک میز طویل و یک صندلی نرم و راحت به رنگ سبز تیره بود و کنار آن یک کتابخانه کوچک. نگاهم را اطراف گرداندم..من کجا بودم؟...
در این افکار فرو رفته بودم که صدای قدم هایی رشته افکارم را وحشیانه پاره کرد. بلافاصله به داخل شومینه برگشتم. در محکم باز شد و زنی لاغر اندام و بلند قامت با موهای قهوه ای که با ربان آنها را جمع کرده بود و لباس خدمتکاری سفید مشکی به تن داشت،وارد اتاق شد.
او در حالی که زیرلب غرغر می کرد. دستمالی را که در دست داشت روی طاقچه ی اتاق می کشید تا حسابی تمیز شود.
تق تق...
رنگ از رخسار زن پرید و عرق سردی که روی پیشانی اش را غلتید را به خوبی توانستم ببینم.
_کیه؟...
صدایی گفت: ارباب تو...
زن که حسابی هول شده بود دستپاچه در را باز کرد. یک نفر وارد شد و زن فوری تعظیم کرد.
سرم کمی کج کردم تا بهتر سرک بکشم. اما شخص از دیدرس من خارج بود.
زن درحالی که در صدایش لرزه دیده میشد گفت: قربان! چرا خودتون تشریف اوردید من که گفتم براتون میارمش...
در لحنش ترس و کمی دلسوزی دیده می شد.
شخص آرام به گوشه ی اتاق حرکت کرد به طوری که دیگر کاملا می توانستم او را ببینم. نه! امکان نداشت... ـ
شخص یک پسر قد بلند با موهای بلوند مجعد بود که ردای اشرافی مشکی رنگ به تن داشت و طرح M که روی آن گلدوزی شده بود ، به خوبی خودنمایی می کرد.
پسر با لحنی سرد گفت: تصمیم گرفتم خودم بیام ببینمش...با این قضیه مشکلی داری؟
_ن... نه.نه اصلا عالیجناب..من غلط بکنم.
پسر قدم زنان اتاق را برانداز کرد.
من خودم را پشت دیوار شومینه بیشتر مخفی کردم.در آن لحظه هر حرکت مساوی بود با مرگ. او بی شک دراکو مالفوی بود.
چند لحظه ای سکوت حکم فرما بود تا آنکه پسر گفت: نکنه خیال کردی من متوجه نشدم؟. فکر کردی متوجه نمیشم که اونجایی...
_عـ.. عالیجناب با کی حرف می زنید؟
به محض آنکه زن این را گفت. وحشت همانند موشی از ستون فقراتم بالا رفت.
_فکر میکردم مهمون دعوت کردی کاترین! برای همین خودم شخصا اومدم...
_اما قربان من بدون امر شما کاری انجام نمیدم..
_می دونم برای همین... اون کسی که فکر. می کنه خیلی باهوشه که تونسته بیاد اینجا خوبه که بدونه. من از وجودش خبر دارم...
کاترین با گیجی حرفش را تایید کرد.
_من دیگه میرم. بهتره دیگه خودت اون رو برام بیاری...
دراکو به طرف در حرکت کرد. اما به طور ناگهانی ایستاد.و با چشمان آبی بی روحش به شومینه چشم دوخت.
_خیال نکن کسی نفهمیده...
ادامه دارد...
#دفترچه_خآطرات
#بخشیازدهم
@witch_writer"
🟣راستـــــــــی!
♕برای پیدا کردن دست نوشته های قبلی برای راحتتر شدن می تونید نوشته ها رو به ترتیب ایـــــنــــــــجـــــــــا بخونید👇🏻📚(بزن روی لینک) @memories_iduna📚
👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻