In the name of God.
طی دسیسه ای و خیانت دربار، کلامی که قلمم شنید حذف گردید.
لذلک محتوا رو فور زدم:/
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
"من دوام آوردهام اما میخواستم معنای زندگیام چیزی بیش از دوام آوردن باشد"
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-گهی فی النفس گمانی لغو، بر دلم جاری میشود؛ گویا قصد جانم را دارد. رسا و گستاخ، با خیال آسوده، دراعماق ذهن فرتوت به فعل خود اشتغال مییابد. تهی ساختن دل این فرسوده، مقصود فعل!
03/03/10
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
524.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-از تنهایی میترسی؟
+قشنگ تر از تنهایی ام مگه وجود داره؟!
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-صدای خش دار کولر در تراس آمیخته با آوای پرندگان، سادگی و بی ریایی را فریاد میزند..فریاد گوش خراش خواننده غم را سرازیر دلِ گرفته ام میکند.
درهوای آزاد تصور دلم را رها میکنم تا شاید فضای باز چند بعدی ذهنم بتواند از گرفتگی دلم بکاهد.
توانایی تغییر پلیلیست! ملعون را درخود نمییابم و مصدع است.
دیدگان را فرو میبندم و درتصوری بی انتها غرق میشوم. گیسوان مواجی که توسط باد به رقص درآمدهاند، قدم های برهنه ای که آبِ روانِ طراوت بخش نوازندهٔ آنهاست، خنده ای که به ناگه به گریه مبدل و هق هق آن مانع تنفس میشود..
اینک روی لاله زار ستار، تنی بیجان و چون کرمی لولیده دیده میشود. تکان های ریز آن حکایت از محنت های وافر شخص است.. چه ظاهر مضحکی:)
تکاپویم را بر این میدهم به فردی که مرا نظاره میکند، نیندیشم.
03/03/?
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
نگاه اون به زندگی:
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
میخوام آزاد باشم، متعلق به جایی نباشم، نگران چیزی نباشم، نگم اون دربارم چه فکری میکنه، میخوام رها باشم این جسم بهم سنگینی میکنه.. بلند که میشم به این فکر میکنم چرا مجبورم x کیلو وزن رو هر روز جابه جا کنم، میخوام پرواز کنم، میخوام آب سردی باشم که تو ساحل با بچه ها بازی میکنم، میخوام بادی باشم که میرم لای موهای اون دختره حین دوچرخه سواری، میخوام قطره بارونی باشم رو برگ های خشک یک مزرعه، میخوام بازتاب نور خورشیدی باشم که توی خونه غم زده میافته، میخوام اشک شوقی باشم تو چشمای دختری که فهمید باباش عفو خورد، میخوام لبخند آزادی باشم.
نه آزادی شال و روسری، نه آزادی بیرون تا دیروقت، نه آزادی هرجور خواستی رفتار کن که این آزادی نیست.
میخوام از این جسم آزاد باشم.
ما آدما هرجا بخوایم میتونیم بریم ولی توی همین جسم، محدودیم..
انگار توی یه قفس هستیم، منتهی قفسی که متحرکه..
05/01/21
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-دگر تسلطی بر دستگاه تنفس خود نداشت؛ به حدی دویده بود که هر آن انتظارش میرفت که زمین خورد. هرچه قوا در جسمش یافت میشد به پایش ریخت، ولی اثری به همراه نداشت. بالفعل انتهای کوچه و آن خانه را میدید، بالقوه سرعتش تأثیری بر فاصلهٔ آن نمیطلبید.[راستش نمیدونم چی گفتم.]
اطلاعی دربارهٔ مکانی که بود نداشت؛ اما میدانست در روستایی بیمناک و متروکه قرار دارد، علاوه بر آن این را هم به خوبی میدانست که لازم به انهزام از موجود مذکر هولناک در عقب خود است.
موجودی که کمابیش به انسان میخورد، اما... نبود. پاهایش میلنگید ولی به سرعت نور حرکت میکرد و تصویری بیم آور به جای گذاشته بود.
در هراسی تنومند دست و پنجه نرم میکرد، آواز ضربان قلبش با قدم هایش یک شده بود. تودرتو های ذهن دائما پر رفت و آمد توسط افکار نه چندان مثبتش در این حین تهی بود و تنها به آن خانه میاندیشید. خانه ای که در واقع نباید از آن توقع داشت ولی او... مع الاسف داشت!
هوا پریشان بود. صدای نفس نفس زدن مقطع او در فضا میپیچید. گیسویی که روزی به آن میبالید، حال جلوی دیدگان اورا گرفته بود، اما... آه! آن خانه! نظری به پشت خود انداخت؛ به راستی که چقدر او قریب بود..!
با حس رطوبت ناخوشایندی از آن خواب قیلوله چشم گشود. تمام جسمش را خیس از عرق یافت. هوا تاریک و رعب آور بود، اما دیگر واهمه نداشت. اکنون مملو بود از خشم.. خشم و نفرتی تام. حتی اطلاعی در چگونگی نشأت آن نداشت.
گیج بود و مدام به دست های لرزان خویش مینگریست و آنها را در گیسوان مواج خود فرو میکرد. هنوز به موقعیت خود نرسیده بود که برخاست. دسترسی مورد نیاز خود را در فضا نداشت. کار را تمام کرد؛ به ناگاه مکان روشن گردید..
درست در موازات او فردی همچون خودش را متکی به دیوار دید، امان از چشمان قرمز و خونی او.. امان از لب های ترک خوردهٔ او.. امان از لبخند وسیع و قبیح او.. امان از فکری که بود در ذهن او..
«زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم'»
'فرخی یزدی
02/11/?
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-اندوه که مرا دید، سر را به زیر خم کرد.
تلخندی زدم و اشک را از گونه اش زدودم.
03/04/12
هدایت شده از کلامی که قلمم شنید
-سرش چنان دردی را متحمل شده بود که گویی فردی به صورت متوالی بر آن میکوبد. زانوانش را حصارش تنگ میفشرد. مروارید های خشکیده، جاده ای سخت بر گونهاش نهاده بودند.. گوی های آهنی را در سرش حس میکرد که باهر تکان ریزی به سوی دیگر میرفتند..
اصوات در سرش در هم و برهم میلولیدند* نواها به گونهای مصدع اکو! میشدند..
خواهان شنیدن نبود..
سر را به میان زانوان برد.
گیسوانی که بدان میبالید در این حین اطرافش پراکنده بودند. ساعاتی قبل با نفرت زینت محبوبش را به تیغ برندهٔ قیچی سپرد.
*خاطرات را از خود میراند لیکن مؤثر نبود.
03/04/12