از بلاتکلیفی متنفرم. او میرود و من نگاه میکنم. و میخندم. و گریه میکنم. چون میدانم که دیگر چیزی میان من و او نیست ولی نمیدانم که او نیز این فاصله را حس میکند یا بدتر، به این فاصله دلبستهاست.
و هیچکس نمیداند، هیچکس جز تو نمیداند که من چقدر آرزو کردهام یک روزی، روزی که امیدوارم زودتر فرا برسد، تو تمام وجودم را در بربگیری، از من برای رشد استفاده کنی، به من ایمان بیاوری که به اندازهی کافی قوی هستم برای تکیهگاه بودن. امیدوارم حداقل وقتی در خاک و با خاک هستم، آنقدر بیمصرف نباشم که در زمانی که پا روی خاک قدم میزنم، بیمصرفم.