شَب سَهمِ خودنَمایی سِتارگان اَست؛ آرامِشِ این رَقصِ نور، سَهمِ شُما.
تا طُلوعِ آژور،
"شَبتون بخیر"
✦ روایتهای طلوع آژور ✦
خوش بحال کسایی که نویسندن!
اولا که خیلیم قشنگ مینویسییییی
دوما میگم نه بعد فرار میکنم(با سپر ضد دونات و ضد دمپایی)😔
همه جا آبیست. قلبم. صدایم. شکستن.
او به ماه میماند. ماهی که بازتابش بر روی سطح شیشه مانند یخ زندهی دریاچهای، در دسترس به نظر میرسد. اما زمانی که خیز برمیدارم تا تصاحبش کنم، یخ میشکند و درون آب سرد فرو میروم. غرق میشوم.
قدمهایم روی قلب او اثری گذاشتهاند. همانند رد پاهای خالی از کفشم که روی یخ ماندهاست، آن اثر نیز با بیشتر باریدن برف از بین میرود.
شاید هم اینگونه نیست. شاید این قلب تو نیست که من بر روی آن به قصد گرفتنت راه میروم. شاید تو همان سایهی آن سوی دریاچهای که پس از عبور، به آن خواهم رسید. شایدم هرگز تو در بیرون نبودی و همان آبیترین رنگ آسمانهای شبی. آبی دریایی که در قلبم موج میزند. شاید آن گل یخ زدهی زیبایی، همانقدر شکننده و دستنیافتنی.
هرچه باشی میدانم تنها برای تو در اعماق آن دریاچه منتظر میمانم. برای تو آبی میمانم.
_ آسو/رز آبی یا هرآنچه که میشناسید