eitaa logo
𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞| فور نده
251 دنبال‌کننده
18 عکس
26 ویدیو
1 فایل
به نام خداوند جان افرین؛ اینجا نه تنها یه داستان رو باهم پیش میبریم، هر شب باهم صحبت میکنیم، اهنگ گوش میدیم، گریه میکنیم و میخندیم... 1405/04/23 Me: @pv_shaya2💘 #‌تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جوری خسته شدم که خواب هم درستش نمی‌کنه! 𝓙𝓸𝓲𝓷✨ @wrongtime2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رفاقت long distance:))))🥲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در که باز شد با جمعیتی حدودا 80 نفره مواجه شدیم و خانوم ماریلو با دیدن این صحنه جوری عصبی شد که به این فکر کردم میتونه همه رو درجا بکشه و حمام خون راه بندازه. داشت با خیال پردازی هام خندم میگرفت که صدای خانوم ماریلو باعث شد خودم رو جمع کنم: برای چی اینجا وایستادید؟ مگه کلاس ندارید؟ زود زود زود! همه بدو بدو به سمت کلاس هاشون رفتن و خانوم ماریلو به سمت خانوم تیلر( ناظم مدرسه) که دم در ورودی وایساده بود رفت و گفت: حواستون به مدرسه باشه تا دیانا رو ببرم درمانگاه و چیزی دم گوشش زمزمه کرد. بعد از تموم شدن حرفش به سمت در رفتیم، از پله ها پایین رفتیم و با دیدن ماشین خانوم ماریلو خندم گرفت، بر خلاف خودش که به شدت بد اخلاق بود ماشین نقلی یاسی رنگش تو دل برو و قشنگ بود. اگر سوزش دستم امونم رو نبریده بود میتونستم چندین ساعت به ماشین خیره شم ولی به سمت ماشین رفتم و در رو باز کردم. صندلی های ماشین چرمی و بنفش بود که روی نشیمنگاهش خزی بنفش بود. روی صندلی نشستم و با این کار خانوم ماریلو هم سوار شد و با وارد کردن سوییچ استارت زد و راه افتاد. به پنجره خیره شدم و احساس درد کل وجودم رو گرفته بود. نمیدونستم منشأش از کجاست ولی هرچی که بود از درد دستم بیشتر بود شاید دردم... @wrongtime2