#Wrongtime
#part_47
جو سعی میکرد از این ویژگی تئو استفاده کنه و اون قلب مهربونش رو با سیاهی خودش رنگ کنه، موفق هم شده بود، تئو دیگه نه قلبی داشت و نه احساسی، شبیه جو شده بود همه چیش. از اون پسر مهربونی که به حیوون های اسیب دیده کمک میکرد رسیده بود به کسی که با دیدن شکنجه شدن بقیه هیچ مشکلی نداشت. نگاهی به تئو انداختم، این ادمی نبود که من میشناختم، کسی که به نگاهش اطمینان کردم و خانواده و دوستام رو باهاش ول کردم، این ادم نباید نوچه ی عمو کوچیکش میبود. خواستم داد بزنم، خواستم با صدای بلند بگم که مشکلات خانوادگی شما هیچ ربطی به من نداره ولی انگار صدا توی گلوم قفل شد. انگار دستی روی گلوم بود و نمیزاشت این رو بگم ولی اون دست یه جسم نبود و دست عشق بود. عشقی که باعث شده بود چشمم رو به همه چیز هایی که درموردش میشنیدم ببندم. برخلاف چیزی که میخواستم بگم فقط گفتم: ادامشو بگو. لافین با اشاره به شارلوت و تئو گفت: فکر کنم گری نیاز به کمک داره نظرتون چیه برین پیشش؟ با این حرفش بهشون فهموند که میخواد تنها باهام حرف بزنه، تئو و شارل بیرون رفتن ولی تئو تا اخرین لحظه بهم خیره شده بود، نمیدونستم کسی که جلوم وایستاده هیولاست یا که فرشته و تشخیصش برام غیر ممکن شده بود. توی اتاق فقط من و لافین موندیم، لافین از دیوار چوب بیلیارد رو برداشت، به سمتم اومد، چوب رو به دستم داد و گفت: بلدی بازی کنی؟ چوب رو توی دستم اینور اونور کردم و گفتم: خیلی وقته بازی نکردم ولی بلدم. لافین گفت: خب همینجوری که داستان خانواده ی مارو میشنوی میتونیم یکم بازی کنیم، نظرت چیه؟ به نشانه ی تایید سر تکون دادم و بازی رو شروع کردم. لافین که از ضربه ای که به توپ خورده بود شوکه شد گفت: خب پس بازیت خوبه! بذار ادامشو بگم میدونم چقدر برای شنیدنش کنجکاوی! و به توپ ضربه زد. به اون سمت میز رفتم و چوب رو تنظیم کردم، بعد از زدن توپ گفتم: اره جدا خیلی ممنون میشم که بقیشو تعریف کنی! لافین با خنده گفت: باشه بزار ادامشو بگم، یه روز تئو با نانسی بیرون بود و خب در حال چندش بازی... حرفش رو قطع کردم و با زدن توپ گفتم: نانسی کیه؟ لافین که انگار یادش رفته بود قسمتی رو تعریف کنه گفت: نانسی؟ دوست دختر قبلی تئو. دختر نازی بود موهای طلایی کوتاه و چشمای ابی روشن پوست سفیدِ رنگ پریده که باعث میشد قرمزی گونه هاش همیشه مشخص باشه، همیشه قانون مدار و مرتب بود و در عین حال دنبال رسیدن به سوال های پیچیدش. خلاصه دختر تو دل برو بامزه ای بود تئو هم دوستش داشت. با تک تک توصیف های نانسی شاحساس میکردم یه چیزی توی قبلم فرو میریزه، بغض کردم ولی سعی کردم به حسم غلبه کنم و گفتم: نانسی الان کجاست؟
@wrongtime2✨
#Wrongtime
#part_48
لافین گفت: بزار بقیشو بگم، توی همون حالت چندش و بد بودن که جو اون هارو میبینه، ولی نه چیزی به تئو میگه و نه ازش میخواد که بس کنه فقط چند دقیقه از دور بهشون نگاه میکنه. هیچ کس فکرش رو هم نمیکرد همون جو کولینز معروف که از هرچی زن بود حتا مادرمون تنفر داشت عاشق دوست دختر برادر زادش بشه، اونم برادر زاده ای که میپرستید. نانسی بر خلاف ظاهر بانمکش موذی ترین ادمی بود که دیدم. وقتی جو بهش پیشنهاد داد در جا قبول کرد و تئو رو به راحتی فروخت. لافین به سمت یخچال بزرگی که پشت میز بود رفت، لیوان ابی اورد و گفت: بیا بخور منم گای تو بودم شوکه میشدم! شوکه در مقبال حسی که الان داشتم هیچ بود، کدوم ادم عاقلی با عمو ی دوست پسرش بهش خیانت میکنه؟ اب رو از دست لافین گرفتم و نوشیدم، به لافین گفتم: من هنوز باورم نمیشه چجوری ممکنه همچین کاری بکنه؟ لافین شونه بالا انداخت و گفت: نانسی بود دیگه پول براش حرف اول رو میزد، اینارو ولش کن بزار از واکنش تئو بهت بگم، تئو وقتی فهمید از جو متنفر شد. پیشم اومد و همه چیز رو بهم گفت و تنها کاری که میتونستم براش بکنم کاری بود که دوست نداشت. تئو کارش رو دوست داشت و ازش لذت میبرد، ولی نه من نه امیلی راضی نبودیم و تصمیم گرفتم هرکاری که جو بهش میگه رو به نانسی بسپرم و نانسی رو نوچه ی جو کنم. کار سختی بود ولی باعث شد تئو از هممون متنفر شه. نگاهش کردم و گفتم: نگو که این رو میخواستی! لافین طوری نگاهم کرد انکار با این جمله نابودش کرده بودم، با بغض گفت: معلومه که این رو نمیخواستم! تئو عین پسر خودم بود ولی تنها شکلی که میتونستم نشون بدم نانسی بوده که همه چیزش رو ازش گرفته همین بود...
@wrongtime2✨
#Wrongtime
#part_50
تئو نفسش را حبس کرد: از لحنت میفهمم لافین چیزهایی بهت گفته… چیزهایی که نباید. ولی قبل از اینکه قضاوت کنی، فقط گوش بده.
با عصبانیت گفتم:چیزهایی که نباید؟ اگه لافین نمیگفت، تو اصلاً قرار نبود هیچکدوم رو بهم بگی، نه؟
تئو مکث کرد. پس از چند ثانیه گفت: دیا… منظورم این نیست. بذار توضیح بدم.
بلند شدم.نمیتوانستم آروم باشم.
با بغض گفتم: یچی لازم نیست بگی تئودور. تو منو آوردی اینجا و هیچچی بهم نگفتی… نانسی، عموت، همهچی! فقط دروغ و مخفیکاری. من حتی نمیدونم تو کی هستی!
تئو یک قدم نزدیکتر اومد.
فاصله ای که بود رو از بین برد، با انگشتش آرام موهایم را پشت گوشم زد و گفت:من همونم… همونی که میشناسی. فقط با یه گذشتهی لعنتی که دارم تلاش میکنم ازش فرار کنم.
فاصله دیگر وجود نداشت.نفسش را حس میکردم.
و با اینکه میدونستم اشتباهه…
اجازه دادم اولین بـ.وسهام، در بدترین زمان ممکن، اتفاق افتاد.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که در باز شد.
جفتمون به سمت دیگه ای پرت شدیم
شارلوت وارد شد و گفت: تئو… تو واقعاً تایمینگت افتضاحه.
تئو بدون اینکه چشم ازم برداره گفت:
شارلت… کاش میشد یه کم دیرتر میومدی؟ تازه شروع شده بود.
لافین از پشت داد زد:اگه این شروعه، من نمیخوام پایانشو ببینم.
با دست به سرم کوبیدم و گفتم:وای…
@wrongtime2✨
هدایت شده از چشمِ آینده.
دی حواست ب قهوت نباشه سرد میشه چه برسه آدمیزاد که دل داره.