خدا نوشت از او خالی است دنیایم
کجاست آینه ای تا کند تماشایم
برای خلوت خود دوست ، دوست می خواهم
در این هزاره ی غم چاره اوست می خواهم
که خمره خمره ی ایجاد را به کاسه کنم
خودم خدایی خود را در او خلاصه کنم
می آفرینمش اینسان به خود اشاره کنم
به هر چه می نگرم خویش را نظاره کنم
به قصد خلقت عالم قلم گرفت آنگاه
گذاشت نقطه ی باء را و گفت بسم الله
به نقطه خیره شد و چیز دیگری ننوشت
بر آن تکامل بی حد فراتری ننوشت
شالگردنقرمز彡☆
خدا نوشت از او خالی است دنیایم کجاست آینه ای تا کند تماشایم برای خلوت خود دوست ، دوست می خواهم در
به نقطه خیره شد و نقطه جان گرفت از او
در این معاشقه کم کم زبان گرفت از او
به نقطه گفت که تو جوهر صدای منی
که من برای تو هستم تو هم برای منی
به نقطه گفت که ای آرزوی غائب من
خوش آمدی به من ای مظهرالعجایب من
به نقطه خیره شد و گفت این چقدر من است
به نقطه گفت که هنگامه ی علی شدن است
بسنده کرد به یک نقطه از علی فرمود
که این هم از سر عالم زیاد خواهد بود
کتابت همه ی دهر از تو یک سطر است
که صفحه صفحه ی دریا هنوز القطره است
سلیقه داشته آری ، سلیقه داشته است
خدا تخلص خود را علی گذاشته است
حمیدرضا برقعی؛