شالگردنقرمز彡☆
ناراحت، غمگین و کمی خسته ام. از رفتن به مکانهایی که زمانی، آدمهایی که دوستشون داشتم اونجا بودن و الان دیگه حتی تو این دنیا هم نیستن.
شالگردنقرمز彡☆
صورتمو گذاشته بودم رو این نرده و اینجوری بودم که دست آقا اینجا بود :(
شالگردنقرمز彡☆
خونه آقا از این در زیر نظر بود. مثل اینکه یه شب ساواک از این در ریختن داخل و شروع به ضرب و شتم آقا کردن برای همین یه در دیگه از یه سمت دیگه ساختن تا ورود و خروج یه سری افراد به منزل شون راحت تر باشه.ما از اونجا وارد شدیم.
شالگردنقرمز彡☆
اون درخت انجیر و گیاه چسبونک و آقا خودشون کاشته بودن و یادگاری محسوب میشد برای اونجا.
اجازه نداشتیم از داخل خونه عکس بگیریم. ورودی باریک و کوتاهی داشت. سمت راستش یه تابلو شجره نامه بود که از امیرالمومنین «ع» شروع میشد می امد تا خود آقا.
در اول سمت چپ، اتاق مهمون بود. یه چرخ خیاطی مشکی قدیمی و تعدادی بالشت با روکش سفید با رزهای صورتی:)
اتاق دوم، اتاق خانم و بچهها. یه سری تشک و بالش های قرمز و یه کمد قدیمی.خانم کنارم بهش دست میزنه(فکر کنم بی اجازه) و میگه نرمه. توش پشم شیشه ست:)
اتاق بعدی آشپزخونه بود. بازهم چیز خاصی برای دیدن نبود فقط راه پله میخورد هم به پشت بودم و هم به زیرزمین.
فقط یه فرش تو خونه بود و بقیه همه جا موکت های آبیِ قدیمی.
اتاق بعدی اتاق عبادت. یه سجاده ساده و مهر، عماعه و دوتا عبا خوده آقا:)
یه بخاری (نفتی؟) گوشه ی اتاق و کتبی مثل صحیفه سجادیه رو طاقچه.
اتاق بعدی اتاق جلسات. یه میز کوچیک، یه سینی پر از فنجون، رو طاقچه رادیو و نوار کاست و یه ساعت. یه تعداد کاغذ از دستخط آقا با دست راست هم روی میز بود. نمیدونستم اینقدر خوش خط بودن:) اینجا محل رفت و آمد آدمهای بزرگ مثل شهید بهشتی و آیت الله کوهستانی بود.
اتاق بعدی اتاق مطالعه. پر از کتاب. وسط یه میز بود با عکس حضرت آقا و دختران میناب. رو میز بعدی تعدادی روزنامه از دهه پنجاه (شایدم قبلترش) بود. و یه عکس از امام خمینی رو طاقچه.دختر کنارم (بازم بی اجازه) به روزنامه ها دست میزنه و مثل تربت میزنه به صورتش.
کتاب ها با موضوعات مختلف اونجا بود. بین اون همه کتاب چشمم میخوره به دوتا جلد کتاب که کنار هم بودن. به اسم "فاجعه رمضان"و "کسی مرا نمیشناسد" شاید موضوعات هیچ ربطی نداشته باشن اما if you know you know:)