[عُـشاقُ الحُسِین❥︎︎]
💠 ❁﷽❁ 💠 💠رمـــــان #جــــانَمْـ_مےرَوَد 💠 قسمت #صد_وهفتاد_ونه ــ آروم خانمی الان همه بیدار میشن
💠 ❁﷽❁ 💠
💠رمـــــان #جــــانَمْـ_مےرَوَد
💠 قسمت #صد_وهشتاد
مهیا روبه روی شهابی که مشغول کار با لب تاپ بود...💻
روی تخت خیره👀🙁 به او نشسته بود،اما شهاب تندتند مشغول تایپ کردن بود مهیا که از بی توجهی های شهاب حرصی شده بود 😬 لب تاپ را از دست شهاب کشید و با اخم به شهاب که با تعجب به اونگاه می کرد خیره شد؛..
ــ شهاب دوساعت نشستم روبه روت و تو سرت تو این لب تاپه☹️😬
شهاب خندید😄 و لب تاپ را از از دست مهیا گرفت و گفت:
ــ شرمنده خانومی ،کار مهمی بود الان دیگه تموم میشه دربست در خدمتم😄😍
مهیا شروع کرد به غر زدن شهاب ریز خندید😁 و سریع مشغول کار شد.
بلاخره بعد از ربع ساعت کارش تمام شد لب تاپ را بست وکنار گذاشت و به سمت مهیا چرخید:
ــ بفرمایید در خدمتم😍
ــ شما که همه وقت در خدمت کارت بودی☹️
ــ مهم الانه که درخدمت شما هستم😉
مهیا به طرف شهاب چرخید و با چشمانی که نم اشک😢 در آن ها موج می زد و دل شهاب را به لرزه در می آورد به شهاب خیره شد و گفت:
ــ قول میدی زود برگردی؟؟😢
شهاب چشمانش را آرام به علامت مثبت روی هم فشرد
ــ قول میدم،زود برگردم ،تو هم قول بده😊
مهیا با چانه ی لرزانی گفت:
ــ چی؟؟😢😥
ــ مواظب دستت باشی زود باز نکنی گچ دستتو، 😊بی قراری نکنی من همیشه سعی میکنم زود به زود زنگ بزم اما اگه زنگ نزدم نگران نباش چون بعضی وقتا آنتن نمیده📴 و یک چیز دیگه
مهیا منتظر نگاهش کرد؛
_زنگ زدم جواب بدی😊
مهیا با یادآوری کار بچه گانه اش شرمنده سرش را پایین انداخت که شهاب با دست چانه ی آن را گرفت سرش را بالا آورد:
ــ مهیا جواب منو بده😊
_قول میدم😊
شهاب لبخندی زد وادامه داد:
ــ مهیا قسمت میدم به همه ی مقدساتی که می پرستی نگرانم نکن، 😐نمیدونی دوری از تو چقدربرای من سخته،همش به این فکرم که نکنه اتفاقی برای توبیفته و من کنارت نباشم ،مهیا حواست به خودت باشه بزار اونو روی کارم تسلط داشته باشم😊😕
مهیا چشمانش را روی هم فشرد که اشک هایش روز گونه های سردش سرازیر شدند 😢که شهاب بی قرار اعتراض کرد:
ــ مهیا من تازه چی گفت ؟گربه نکن عزیز دلم نمیدونی با این اشکات داغونم میکنی😒😐
🍃ادامہ دارد....
#نـویسـنده_فـاطمہ_امـیرے