[عُـشاقُ الحُسِین❥︎︎]
👑💛👑💛👑 💛👑💛👑 👑💛👑 💛👑 👑 #Part66 عاشقی زودگذر رسیدیم خونه مامان پروانه ، دایی تا اومد پارک کنه خیلی حر
👑💛👑💛👑
💛👑💛👑
👑💛👑
💛👑
👑
#Part67
عاشقی زودگذر
وقتی بیدار شدم همه جا تاریک تاریک بود
دوست نداشتم بلند بشم
یه پنج دقیقه ای دراز کشیدم که شنیدم زنگ خونه به صدا اومد و چند دقیقه بعد صدا دایی امیر و دایی مهدی اومد...
اومد پاشم که در اتاق با شتاب باز شد و دایی مهدی اومد تو و گفت=به ببین کی اینجاست کیانا خانم ، حال احوال چه طوره شنیدم زن منو بوس کردی😂
+ماشاالله سرعت عمل زن دایی مائده رو عشقه 😂
دایی مهدی=پس چی فکر کردی؟!
+من اصلا فک نمیکنم
دایی مهدی =اونو که میدونم فکر نمیکنی اصلا
بعد با دست چند ضربه زد به سرم و گفت=اصلا از صداش معلوم تو خالیه😂
چپ چپ نگاش کردم و گفتم=خیلیی ممنون و سپاس گذارم بیشتر از این شرمنده نکن
دایی مهدی =پاشووووو پاشوووو به قول امیر این زبون رو تو نداشتیی چه کار میکردی
+بازم میگم شکر خدا...
داشتیم با دایی مهدی همین طوری حرف میزدیم که زن دایی مائده اومد=چه خبر اینجا؟؟ چی میگید بهم شما دوتا؟؟؟؟
دایی مهدی مظلوم نگاش کرد و گفت=هیچی داشتم میگفتم به چه حقی اومده پیش تو
زن دایی گوشش رو پیچوند و گفت= اره جون عمت
دایی مهدی= من که عمه ندارم
پریدم بین حرفشون و گفتم=اقا من رفتم
بعد بدو بدو از اتاق زدم بیرون که حولسم نبود با کله رفتم تو یه چیز سفت سرم رو بلند کردم که دایی حسین جلوم سبز شد
با دست سرم رو نمایشی خاروندم=اِ دایی شمایی
دایی حسین=نه همسایه بغل ام
+راست میگی
دایی حسین لُپم رو کشید و گفت=چرا انقدر خنگییی تو
شونه با انداختم گفتم=نمیدونم از مامانم بپرس
دایی حسین سفت تر کشید لُپم رو که صدام رفت هوا=آخ آخخخ داییی
بابا محمد از تو آشپزخونه اومد بیرون و گفت=چه کار داری دخترم رو؟
دایی حسین با ترس نمایشی گفت=هیچی به خدا
بعد لُپم رو ول کرد که غش کردم از خنده😂
👑
💛👑
👑💛👑
💛👑💛👑
👑💛👑💛👑
نویسنده📝
#𝓷𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷