eitaa logo
مجمع عاشقان بقیع اردکان
4.3هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
4.3هزار ویدیو
41 فایل
مجمع عاشقان بقیع اردکان اردکان ، خیابان مطهری جلسات هفتگی: جمعه شب ها، با سخنرانی سخنرانان توانا و مداحی مداحان اهل بیت از استان وکشور، آموزش مداحی ارتباط با مدیران کانال @Maa1356 @h_ebrahimian
مشاهده در ایتا
دانلود
✍️ 💠 تمام تن و بدنم در هم شکست، وحشتزده چرخیدم و از آنچه دیدم سقف اتاق بر سرم کوبیده شد. عدنان کنار دیوار روی زمین نشسته بود، یک دستش از شانه غرق خون و با دست دیگرش اسلحه را سمتم نشانه رفته بود. صورت سبزه و لاغرش در تاریکی اتاق از شدت عرق برق می‌زد و با چشمانی به رویم می‌خندید. دیگر نه کابوسی بود که امید بیداری بکشم و نه حیدری که نجاتم دهد، خارج از شهر در این دشت با عدنان در یک خانه گرفتار شده و صدایم به کسی نمی‌رسید. 💠 پاهایم سُست شده بود و فقط می‌خواستم فرار کنم که با همان سُستی به سمت در دویدم و رگبار جیغم را در گلو خفه کرد. مسیرم را تا مقابل در به گلوله بست تا جرأت نکنم قدمی دیگر بردارم و من از وحشت فقط جیغ می‌زدم. دوباره گلنگدن را کشید، اسلحه را به سمتم گرفت و با صدایی خفه کرد :«یه بار دیگه جیغ بزنی می‌کُشمت!» 💠 از نگاه نحسش نجاست می‌چکید و می‌دیدم برای تصاحبم لَه‌لَه می‌زند که نفسم بند آمد. قدم‌هایم را روی زمین عقب می‌کشیدم تا فرار کنم و در این راه فراری نبود که پشتم به دیوار خورد و قلبم از تپش افتاد. از درماندگی‌ام لذت می‌برد و رمقی برای حرکت نداشت که تکیه به دیوار به خندید و طعنه زد :«خیلی برا نجات پسرعموت عجله داشتی! فکر نمی‌کردم انقدر زود برسی!» 💠 با همان دست زخمی‌اش به زحمت موبایل حیدر را از جیبش درآورد و سادگی‌ام را به رخم کشید :«با پسرعموت کاری کردم که خودت بیای پیشم!» پشتم به دیوار مانده و دیگر نفسی برایم نمانده بود که لیز خوردم و روی زمین زانو زدم. می‌دید تمام تنم از می‌لرزد و حتی صدای به هم خوردن دندان‌هایم را می‌شنید که با صدای بلند خندید و اشکم را به ریشخند گرفت :«پس پسرعموت کجاست بیاد نجاتت بده؟» 💠 به هوای حضور حیدر اینهمه وحشت را تحمل کرده بودم و حالا در دهان این بودم که نگاهم از پا در آمد و او با خنده‌ای چندش‌آور خبر داد :«زیادی اومدی جلو! دیگه تا خط راهی نیس!» همانطور که روی زمین بود، بدن کثیفش را کمی جلوتر کشید و می‌دیدم می‌خواهد به سمتم بیاید که رعشه گرفتم، حتی گردن و گلویم طوری می‌لرزید که نفسم به زحمت بالا می‌آمد و دیگر بین من و فاصله‌ای نبود. 💠 دسته اسلحه را روی زمین عصا می‌کرد تا بتواند خودش را جلو بکشد و دوباره به سمتم نشانه می‌رفت تا تکان نخورم. همانطور که جلو می‌آمد، با نگاه بدن لرزانم را تماشا می‌کرد و چشمش به ساکم افتاد که سر به سر حال خرابم گذاشت :«واسه پسرعموت چی اوردی؟» و با همان جانی که به تنش نمانده بود، به چنگ آوردن این غنیمت قیمتی مستش کرده بود که دوباره خندید و مسخره کرد :«مگه تو چیزی هم پیدا میشه؟» 💠 صورت تیره‌اش از شدت خونریزی زرد شده بود، سفیدی چشمان زشتش به سرخی می‌زد و نگاه هیزش در صورتم فرو می‌رفت. دیگر به یک قدمی‌ام رسیده بود، بوی تعفن لباسش حالم را به هم زد و نمی‌دانستم چرا مرگم نمی‌رسد که مستقیم نگاهم کرد و حرفی زد که دنیا روی سرم خراب شد :«پسرعموت رو خودم بریدم!» احساس کردم بریده شد که نفس‌هایم به خس‌خس افتاد و دیگر نه نفس که جانم از گلو بالا آمد. اسلحه را رو به صورتم گرفت و خواست دست زخمی‌اش را به سمتم بلند کند که از درد سرشانه صورتش در هم رفت و عربده کشید. 💠 چشمان ریزش را روی هم فشار می‌داد و کابوس سر بریده حیدر دوباره در برابر چشمانم جان گرفته بود که دستم را داخل ساک بردم. من با حیدر عهد بسته بودم باشم، ولی دیگر حیدری در میان نبود و باید اسیر هوس این بعثی می‌شدم که نارنجک را با دستم لمس کردم. عباس برای چنین روزی این را به من سپرد و ضامنش را نشانم داده بود که صدای انفجاری تنم را تکان داد. عدنان وحشتزده روی کمرش چرخید تا ببیند چه خبر شده و من از فرصت پیش آمده نارنجک را از ساک بیرون کشیدم. 💠 انگار باران و گلوله بر سر منطقه می‌بارید که زمین زیر پایمان می‌جوشید و در و دیوار خانه به شدت می‌لرزید. عدنان مسیرِ آمده را دوباره روی زمین خزید تا خودش را به در برساند و ببیند چه خبر شده و باز در هر قدم به سمتم می‌چرخید و با اسلحه تهدیدم می‌کرد تکان نخورم. چشمان پریشان عباس یادم آمد، لحن نگران حیدر و دلشوره‌های عمو، برای من می‌تپید و حالا همه شده بودند که انگشتم به سمت ضامن نارنجک رفت و زیر لب اشهدم را خواندم... نویسنده:
خیلی دوست داشتم نظرتون رو در مورد رمان جدیدمون( تنها میان داعش) بدونم.... باهاش ارتباط برقرار کردین؟ نکردین؟ خوبه؟ خوب نیست؟ اثرگزاره؟ نیست؟....
ارسالی از طرف شما: سلام.رمانتون رو که میخونم تازه قدر امنیتی که به همت افرادی چون سردار سلیمانی و مقام معظم رهبری و....بوجود اومده می‌دونم و شکرگزار پروردگار هستم،کاش همه مردم این رمان رو میخوندن و واقعا به عمق فاجعه پی میبردیم، فقط خیلی استرسش بالاست ، ممنون از حسن سلیقتون ارسالی از طرف شما: سلام در مورد رمان تنها در میان داعش آنقدر خوب بود که همون روز اول رفتم دانلود کردمش کامل خوندم البته هر قسمت که شما می‌گذارید دوباره میخونم 😳😳😳😳 خیلی ممنون از رمان های عالیتون ارسالی از طرف شما: قلم زیبا وتوانای ِخ ولی نژاد روخیلی دوست دارم ..حقا وحقیقتا که جبهه ی مقاومت روبه زیباییِ هرچه تمام ترباپرداختن به جزییات ؛به تصویر کشیده اند...وجه جذاب رمان هم به نظرم همون عاشقانه ای است که درآن مستترهست!!خلاصه اینکه مشتاقانه،رمان رودنبال میکنم....ممنون ازشما....
❌هیچ وقت نگو: محیط خرابه، منم خراب شدم 👈هر چه هوا سردتر باشد، لباست را بیشتر میکنی!!! ✅پس هر چه جامعه فاسدتر شد، تو لباس تقوایت را بیشتر کن
✍️ 💠 چشمانم را بستم و با همین چشم بسته، بریده حیدر را می‌دیدم که دستم روی ضامن لرزید و فریاد عدنان پلکم را پاره کرد. خودش را روی زمین می‌کشید و با چشمانی که از عصبانیت آتش گرفته بود، داد و بیداد می‌کرد :«برو اون پشت! زود باش!» دوباره اسلحه را به سمتم گرفته بود، فرصت انفجار از دستم رفته و نمی‌فهمیدم چه شده که اینهمه وحشت کرده است. از شدت خونریزی جانش تمام شده و حتی نمی‌توانست چند قدم مانده خودش را به سمتم بکشد که با تهدیدِ اسلحه سرم فریاد زد :«برو پشت اون بشکه‌ها! نمی‌خوام تو رو با این بی‌پدرها تقسیم کنم!» 💠 قدم‌هایم قوت نداشت، دیوارهای سیمانی خانه هر لحظه از موج انفجار می‌لرزید، همهمه‌ای را از بیرون خانه می‌شنیدم و از حرف تقسیم غنائم می‌فهمیدم به خانه نزدیک می‌شوند و عدنان این دختر زیبای را تنها برای خود می‌خواهد. نارنجک را با هر دو دستم پنهان کرده بودم و عدنان امانم نمی‌داد که گلنگدن را کشید و نعره زد :«میری یا بزنم؟» و دیوار کنار سرم را با گلوله‌ای کوبید که از ترس خودم را روی زمین انداختم و او همچنان وحشیانه می‌کرد تا پنهان شوم. 💠 کنج اتاق چند بشکه خالی آب بود و باید فرار می‌کردم که بدن لرزانم را روی زمین می‌کشیدم تا پشت بشکه‌ها رسیدم و هنوز کامل مخفی نشده، صدای باز شدن در را شنیدم. ساکم هنوز کنار دیوار مانده و می‌ترسیدم از همان ساک به حضورم پی ببرند و اگر چنین می‌شد، فقط این نارنجک می‌توانست نجاتم دهد. 💠 با یک دست نارنجک و با دست دیگر دهانم را محکم گرفته بودم تا صدای نفس‌های را نشنوند و شنیدم عدنان ناله زد :«از دیشب که زخمی شدم خودم رو کشوندم اینجا تا شماها بیاید کمکم!» و صدایی غریبه می‌آمد که با زبانی مضطرب خبر داد :«دارن می‌رسن، باید عقب بکشیم!» انگار از حمله نیروهای مردمی وحشت کرده بودند که از میان بشکه‌ها نگاه کردم و دیدم دو نفر بالای سر عدنان ایستاده و یکی دستش بود. عدنان اسلحه‌اش را زمین گذاشته، به شلوار رفیقش چنگ انداخته و التماسش می‌کرد تا او را هم با خود ببرند. 💠 یعنی ارتش و نیروهای مردمی به‌قدری نزدیک بودند که دیگر عدنان از خیال من گذشته و فقط می‌خواست جان را نجات دهد؟ هنوز هول بریدن سر حیدر به حنجرم مانده و دیگر از این زندگی بریده بودم که تنها به بهای از خدا می‌خواستم نجاتم دهد. در دلم دامن (سلام‌الله‌علیها) را گرفته و با رؤیای رسیدن نیروهای مردمی همچنان از ترس می‌لرزیدم که دیدم یکی عدنان را با صورت به زمین کوبید و دیگری روی کمرش چمباته زد. 💠 عدنان مثل حیوانی زوزه می‌کشید، دست و پا می‌زد و من از ترس در حال جان کندن بودم که دیدم در یک لحظه سر عدنان را با خنجرش برید و از حجم خونی که پاشید، حالم زیر و رو شد. تمام تنم از ترس می‌تپید و بدنم طوری یخ کرده بود که انگار دیگر خونی در رگ‌هایم نبود. موی عدنان در چنگ هم‌پیاله‌اش مانده و نعش نحسش نقش زمین بود و دیگر کاری در این خانه نداشتند که رفتند و سر عدنان را هم با خودشان بردند. 💠 حالا در این اتاق سیمانی من با جنازه بی‌سر عدنان تنها بودم که چشمانم از وحشت خشک‌شان زده و حس می‌کردم بشکه‌ها از تکان‌های بدنم به لرزه افتاده‌اند. رگبار گلوله همچنان در گوشم بود و چشمم به عدنانی که دیگر به رفته و هنوز بوی تعفنش مشامم را می‌زد. جرأت نمی‌کردم از پشت این بشکه‌ها بیرون بیایم و دیگر وحشت عدنان به دلم نبود که از تصور بریدن سر حیدرم آتش گرفتم و ضجه‌ام سقف این سیاهچال را شکافت. 💠 دلم در آتش دلتنگی حیدر پَرپَر می‌زد و پس از هشتاد روز دیگر از چشمانم به جای اشک، خون می‌بارید. می‌دانستم این آتشِ نیروهای خودی بر سنگرهای داعش است و نمی‌ترسیدم این خانه را هم به نام داعش بکوبند و جانم را بگیرند که با داغ اینهمه عزیز دیگر برایم ارزش نداشت. موبایل خاموش شده، حساب ساعت و زمان از دستم رفته و تنها از گرمای هوا می‌فهمیدم نزدیک ظهر شده و می‌ترسیدم از جایم تکان بخورم مبادا دوباره اسیر داعشی شوم. 💠 پشت بشکه‌ها سرم را روی زانو گذاشته، خاطرات حیدر از خیالم رد می‌شد و عطش با اشکم فروکش نمی‌کرد که هر لحظه تشنه‌تر می‌شدم. شیشه آب و نان خشک در ساکم بود و این‌ها باید قسمت حیدرم می‌شد که در این تنگنای تشنگی و گرسنگی چیزی از گلویم پایین نمی‌رفت و فقط از درد دلتنگی زار می‌زدم... نویسنده:
اینم توزیع ماسک بین کودکان تحت پوشش خیریه مجمع
🎊 تهنیت باد ولادت دهمین اسوه پایداری، امام حق و یقین و مبارز خستگی ناپذیر جبهه دین، حضرت امام علی النقی هادی علیه السلام💐
حادثه بیروت: ⛔️ داده اول: حتی اصاغر دوره های ابتدایی آموزش های شیمیایی میدانند که برای نیتراته کردن خاک جهت کشاورزی به کار میبرند اما از مقدار اندک آن میتوان قوی ترین بمب های دست ساز ساخت. اما نه بمب هایی که دست چهار تا بچه بیفتد و برای چهارشنبه سوری ها و جشن ها استفاده کنند. بلکه بعلت مرغوبیت، کمترین کاربری آن برای مانورها و آموزش های نظامی است. ⛔️داده دوم: میزان ۲۷۵۰ تن از این مواد خطرناک، یا باید در بسته بندی دقیق و استاندار باشد و یا در شرایط محیطی خاص نگهداری شود نه انبار شماره ۱۲ بندری که حتی یک وجبش برای چنین کاربری های خطرناک و حساسی تعریف نشده است. ضمن اینکه ورود این حجم زیاد از این ماده خاص در یک بار دریایی و یک برگه ترخیص، مخصوصا با این سر و وضع غیر استاندارد قطعا بوی دولتی و نظامی و عقلانی نمی‌دهد. ⛔️ داده سوم: دقیقا به خاطر همین شرایط مشکوک، دادستان حکم تعیین سرنوشت این حجم بالا و ممنوعیت ورود به انبار شماره ۱۲ را داده و طی چندین نامه نگاری رسمی، نهاد امنیتی لبنان موظف به تعیین تکلیف آن بوده. نکته بسیار دردآور اینجاست که این حجم از مواد خطرناک، چهار ماه است که در آن مکان بوده و انگار نه انگار! ⛔️داده چهارم: همه چیز در بی خیالی و پشت گوش انداختن (و یا حتی خیانت) سپری میشد تا اینکه یک ماه پیش، نتانیاهو عکسی را نشان داده و گفته انبار شماره ۱۲ محل نگهداری سلاح های خطرناک است. خب نتانیاهو که ادمین فلان کانال و یا سرمقاله نویس فلان سایت و یا شومن فلان وزارت خانه نیست که فورا توییت بزند تا صرفا بگوید (بعله! گفتم که بدونی که می‌دونم) ⛔️ داده پنجم: همین امروز قرار بر انتقال آن مواد شد ولی کسی اطلاع ندارد چرا تا عصر، این اتفاق نیفتاد و به چه علت و چگونه و چه کسانی از این امر سرباز زده اند؟! 👈 خب ابتدایی ترین حرفی که میتوان زد این است: بیش از چهار ماه است که باگ پیش آمده و به دلایل نامعلوم از کنار آن گذشتند و دشمن انگشتش را دقیق در محل فرو کرد و حتی قبل از آن، سه مرتبه توییتش زد و... 🔺بر فرض اثبات قطعی تروریستی بودن این واقعه، باید اصلاح عمیق و گسترده ای در نهاد امنیتی لبنان صورت بگیرد. چرا که تعلقش به کجا مهم نیست. بلکه دپوی آن در طول چهار ماه توسط نهاد امنیتی لبنان و عدم تعیین سرنوشت آن جای بسی سوالات دارد. اجازه بدید زمان بگذرد ببینیم در طول روزهای آتی، خودشان چه موضعی میگیرند؟ اما در مجموع، خدا درگذشتگان این واقعه را بیامرزد و به ملت بزرگ لبنان تسلیت عرض میکنیم. @yasegharibardakan
به یاد مرحوم حاج علی احسانی و همسر مرحومه اش ، مقداری گوشت گرم به خیریه مجمع تحویل داده شد. روحشان شاد... الفاتحه @YasegharibArdakan
جلال آقای اعرابی ، از بچه های مجمع که به تازگی بابا شده ، مقداری گوشت به خیریه مجمع تقدیم کردند. سلامتی خودش و همسرش و فرزندش صلوات @YasegharibArdakan
همسرداری ❤️🍃❤️ ⛔️⛔️رفتارهای کلافه کننده در دوران و ⛔️⛔️ ▪️چرا بهم زنگ نزدی؟ ▫️چرا اس ام اس نمیدی؟ ▪️چرا وقتی آنلاینی بهم پیام نمیدی؟ ▫️چرا همش اشغالی؟ ▪️چرا همش آنلاینی؟ 🔴انتظار دارید پاسخ های دریافت کنید؟؟!! ▪️کار داشتم! ▫️گوشیم سایلنت بود! ▪️تلگرامم باز بود خودم متوجه نبودم! ▫️گوشیم پیشم نبود! ‼️باز شما میگید چیزی شده؟ از من ناراحتی؟ کاری کردم؟ کسی حرفی زده؟ و . . . / آقایون ؛ این رفتارا باعث میشه طرف احساس خفگی کنه! اینو بدونیم که هر فردی یه وقتایی نیاز به و داره... نیاز به فکر کردن داره.. @yasegharibardakan