༻﷽༺
#صلےالله_علیڪ_یا_اباعبدالله🌷
🌼السلام اے عشق من اے شاه دين
💜جان فدایٺ حضرٺ عشق آفرین
🌼السلام اے ماهِ سر از تن جدا
💜یاحسین یابن امیرالمومنین
#صبحم_بنام_شما🌤
#یا_سیدالشهدا💞
Join➟ @yek_talabe113
✨🕊
مےگویند.(🗣
|شهید|حساب میشوے☝
اگر میخِـ🔩 گناه
برقَلبتـ♥️ نڪوبے
↫شُهـ♡ـدا
خوبـ طبیبانـ°👨🔬ےاند
بہ آنها #ٺوسل ڪُنـ
ٺا الٺیامـ•🍃 بخشَند
بالهاے سوخٺـ«🔥ـہ اٺ را
°
°🕊{ #مطهره_امینے
Join➟ @yek_talabe113
4_345554935284237010.mp3
5.78M
#ســـید_رضـــا_نریمــانے
#شب_لیله_الرغائب
التماس دعاے شهــادت 😭💔
@yek_talabe113
#عاشقانه_دو_مدافع
#قسمت_شانزدهم
گفت:۱۵تومن
۱۵تومن بهش دادم و گلهارو ازش گرفتم چند تاشاخه بیشتر نبود.
بطری آب رو از کیفم درآوردمو رو قبرو شستم بوی خاک و گل یاس باهم
قاطی شده بود. لذت میبردم از این بو
گلها رو گذاشتم روقبر دلم میخواست با اون شهید حرف بزنم اما نمیتونستم
میخواستم باهاش درد و دل کنم اما روم نمیشد از گذشتم چیزی بگم برای
همین به یه فاتحه اکتفا کردم.
یه شاخه گل یاس رو هم با خودم بردم خونه و گذاشتم تو گلدون اتاقم.
همون گلدونی که اولین دسته گلی که رامین برام آورد بود و گذاشته بودم
توش، بهم ریختم ولی با پیچیدن بوی گل یاس تو فضاي اتاقم همه چیزو
فراموش کردم و خاطرات خوب مثل چادری شدنم اومد تو ذهنم.
همه ی کلاس های دانشگاه تقریبا دیگه برگزار میشد
چندتا از کلاس ها روکه بین رشته ها،عمومی بود و با ترم های بالاتر
داشتیم
سجادی هم تو اون کلاس ها بود.
من پنج شنبه ها اکثرا کلاس داشتم و بعد دانشگاه میرفتم بهشت زهرا
پیش شهید منتخبم. سری دوم که رفتم تصمیم گرفتم تو نامه همه چیو
براش از گذشتم بنویسم و بهش بگم چی ازش میخوام!!!!!
نامه رو بردم خندم گرفته بود از کارم اصلا باید کجا میذاشتمش باالاخره
تمام سعی خودمو کردم و باهاش حرف زدم وقتی از گذشتم میگفتم حال
بدی داشتم و اشک میریختم و موقع رفتن یادم رفت نامه رو از اونجا بر
دارم.
با صدای سجادی از خاطراتم اومدم بیرون...
- خانم محمدی
به خودم اومدم با تعجب داشت نگام میکرد
نگاهش کردم تا چشمام به چشماش افتاد نگاهشو دزدید سرشو انداخت
پایین و گفت گوش دادید به حرفام
خجالت زده گفتم راستش نه تا یه جاهاییشو گوش دادم اما...
- لبخند زد و گفت خوب ایرادی نداره تا کجا گوش دادید
باصدایی که انگار از ته چاه میومد همونطور که سرم پایین بود گفتم:
داشتید میگفتید نمیتونستم نسبت به شما بی تفاوت باشم
پووووووفی کرد و آهی از ته دل کشید و ادامه داد:
بله نمیتونستم نسبت به شما بی تفاوت باشم خیلی خودمو کنترل میکردم.
_ خانم محمدی
این شهید شماست دیگه
- یعنی منظورم اینه که هر هفته میاید سر این قبر
سرمو به نشانه ی تایید تکون دادم
با دست به چند تا قبر اونطرفتر اشاره کردو گفت اونم شهید منه منم هر
هفته میام پیشش
اتفاقا هر هفته هم شما رو میبینم چند بار خواستم بیام جلو و باهتون حرف
بزنم اما نشد.
_ هفته ی پیش میدونستم که بخاطر خواستگاری چهارشنبه میاید منم
اومدم. حتی اومدم جلو که باهاتون صحبت کنم اما شما تا متوجه شدید
یکی داره میاد سمتتون رفتید
- خانم محمدی شما هرچیزی که من از همسر آیندم انتظار دارم رو دارید
تا اینجا متوجه شدم. اعتقادات و عقیدمون هم به هم میخوره ما باهم
میتونیم زیر سایه ی امام زمان خوشبخت باشیم
_ البته اگه شما هم قبول کنید ...
خیلی داشت تند میرفت
خندم گرفت و گفتم:
اجازه بدید آقای سجادی شما برای خودتون بریدید و دوختید من هنوز
جواب خیلی از سواالتمو نگرفتم علاوه بر اون شما از کجا میدونید من
چیز هایی که شما میخواید رو دارم. همیشه اون چیزی که فکر میکنید و
میبینید درست نیست
جدا از اون من هم برای خودم معیار هایی دارم از کجا میدونید شما همشو
دارید
اخم هاش رفت تو هم وبا ناراحتی گفت:
- معذرت میخوام اسماء خانم
اولین بار بود که اسممو صدا میکرد
یجوری شدم.
انگار اولین بار بود که صداشو میشنیدم
لپام قرمز شد از خجالت سرمو انداختم پایین حالا خوبه قربون صدقم نرفته
بوووود عجب بی جنبه ای بودماااااا
متوجه حالتی که بهم دست داده بود شد و پرسید چیزی شده ؟؟خودمو
کنترل کردم که صدام نلرزه و گفتم نه چیزی نشده
دستشو گذاشت رو دهنش که معلوم نشه داره میخنده و گفت:
- خوب تا الان من حرف زدم حالا شما بگید
سرفه ای کردم تا اومدم حرف بزنم گوشیم زنگ خورد...
کاملا فراموش کرده بودم مامان زنگ زده بود
گوشی هنوز دست سجادی بود
گوشیو گرفت طرفم
گوشیو ازش گرفتم جواب دادم...
@yek_talabe113
#عاشقانه_دو_مدافع
#قسمت_هفدهم
مامان اجازه نداد حرف بزنم
- الو
- اسماء
- معلوم هست کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟ نمیگی نگران میشم؟
چرا انقد تو بی فکری
انقد بلند حرف میزد که سجادی صداشو میشنید...
بلند شدم رفتم اونور تر
سلام مامان جان ببخشید دستم بند بود نمیتونستم جواب بدم آنتن هم
نداشتم
- مگه کجایی که آنتن نداری؟
بهشت زهرا.
- چی بهشت زهرا چیکار میکنی؟برداشتت بردتت اونجا چیکار؟
اومدم جواب بدم که آنتن رفت و قطع شد....
باخودم گفتم الانه که مامان نگران بشه
چندبار شمارشو گرفتم اما نمیگرفت
اخمام رفته بود تو هم
درتلاش بودم که سجادی اومد سمتم
_ چیزی شده خانم محمدی
فقط آنتن رفت قطع شد فقط میترسم مامان نگران بشه
گوشیشو داد بهم و گفت:
- بفرمایید من آنتن دارم زنگ بزنید که مادر از نگرانی در بیان
تشکر کردم و گوشیو گرفتم
تصویر زمینه ی گوشی عکس یه سربازی بود که رو بازوش نوشته بود*
مدافعاݧ حرم*
خیلی برام جالب بود
چند دقیقه داشتم رو صفحه رو نگاه میکردم...
خندید و گفت:
چیشدزنگ نمیزنید؟
کلی خجالت کشیدم
شماره ی مامان رو گرفتم سریع جواب داد:
بله بفرمایید
سلام مامان اسماء ام .آنتن گوشیم رفت با گوشی آقای سجادی زنگ زدم
نگران نباش تا چند ساعت دیگه میایم خدافظ
نذاشتم اصن حرف بزنه میترسیدم یه چیزي بگه سجادی بشنوه بد بشه
گوشی سجادی رو دادم و ازش تشکر کردم
سجادی بلند شد و رفت سر همون قبری که بهم نشون داده بود نشست
گفت:
- خانم محمدی فکر کنم زیاد اینجا موندیم شما دیرتون شد اجازه بدید
من یه فاتحه ای بخونم و بریم
نصف گل هایی رو که خریده بود رو برداشتم با یه بطری آب و رفتم پیش
سجادی
روی قبرو شستم،گلهارو گذاشتم روش و فاتحه ای خوندم
سجادی تشکر کردو گفت:
- نمیدونم چرا قسمت نیست ما حرفامونو کامل بزنیم.
بلند شدیم و رفتیم سمت ماشین
در ماشین رو برام باز کرد
سوار ماشین شدم خودش هم سوار شد و راه افتادیم
تو راه پلاک همش تکوون میخورد من کنجکاوتر میشدم که بفهم چه
پلاکیه.
دلم میخواست از سجادی بپرسم اما روم نمیشد هنوز.
سجادی باز ضبط رو روشن کرد ولی ایندفعه صدای ضبط زیاد نبود
مداحی قشنگی بود...
"منو یکم ببین سینه زنیمو هم ببین
ببین که خیس شدم عرق نوکریمه این"
"دلم یه جوریه ولی پر از صبوریه
چقد شهید دارن میارن از سوریه"
اشک تو چشمای سجادی جمع شده بود. محکم فرمون رو گرفته بود داشت
مستقیم به جاده نگاه میکرد
برام جالب بود
چند دقیقه بینمون با سکوت گذشت
تا اینکه رسیدیم به داخل شهر
اذان رو داشتن میگفتن جلوی مسجد وایساد سرشو بگردوند طرفم و گفت:
با اجازتون من برم نماز بخونم زود میام
پیاده شد من هم پیاده شدم و گفتم من هم میام
بعد از نماز از مسجد اومدم بیرون به ماشین تکیه داده بود تا منو دید
لبخند زدو گفت: قبول باشه خانم محمدی
تشکر کردم و گفتم همچنین
سوار ماشین شدیم و حرکت کرد. جلوی یه رستوران وایساد و گفت اگه
راضی باشید بریم ناهار بخوریم. گشنم بود نگفتم و رفتیم داخل رستوران و
غذا خوردیم
وقتی حرف میزد سعی میکرد به چشمام نگاه نکنه و این منو یکم کلافه
میکرد ولی خوشم میومد از حیاییکه داشت...
@yek_talabe113
#عاشقانه_دو_مدافع
#قسمت_هجدهم
تو راه برگشت به خونه بهش گفتم که هنوز خیلی از سوالای من بی جواب
مونده
حرفم رو تایید کرده و گفت منم هنوز خیلی حرف دارم واسه گفتن و اینکه
شما اصلا چیزی نگفتید میخوام حرفای شما رو هم بشنوم
- اگه خانواده شما اجازه بدن یه قرار دیگه هم برای فردا بزاریم
با تعجب گفتم:
فردا زود نیست یکم
- از نظر من البته نظر شما هر چی باشه همونه
گفتم باشه اجازه بدید با خانواده هماهنگ کنم میگم مامان اطلاع بدن
- تشکر کرد
رسیدیم جلوی در. میخواستم پیاده شم که دوباره چشمم افتاد به اون پلاک
حواسم به خودم نبود سجادی متوجه حالت من شد و گفت:خانم محمدی
ایشالا به موقعش میگم جریان این پلاک رو!!! به خودم اومد از خجالت
داشتم آب میشدم. بدون اینکه بابت امروز تشکر کنم خدافظی کردم و رفتم
کلید و انداختم درو باز کردم
مامان تا متوجه شد بلند شد و اومد سمتم
سلااااااام مامان جان
دستش رو گذاشته بود رو کمرشو در اون حالت گفت:
سلام علیکم خوش اومدی
گونشو بوسیدمو گفتم مرسی
اومدم برم که دستمو گرفت و گفت کجا ازدستت عصبانیم
خودمو زدم به اون راه ابروهامو به نشانه ی تعجب دادم بالا و گفتم:عصبانی
برای چی مامان اسماء و عصبانیت شایعست باور نکن.
مامانجان حرفایی میزنیا
نتونست جلوی خندشو بگیره
خبه خبه خودتو لوس نکن بیا تعریف کن چیشد اصن چرا رفته بودید
بهشت زهرا
اومدم که جواب بدم تلفن زنگ زد خالم بود.
نجات پیدا کردم و دوییدم سمت اتاقم......
چادرم رو درآوردم تو آیینه نگاه کردم چهرم نسبت به سه سال پیش خیلی
تغییر کرده بود
به خودم لبخندی زدم و گفتم اسماء این سجادی کیه
چرا داره به دلت میشینه
همونطور که به آیینه نگاه میکردم اخمام رفت تو هم
_ اسماء زوده مقاومت کن نکنه این هم بشه مثل رامین تو باید خیلی
مواظب باشی نباید برگردی به سه سال پیش
علی فرق داره نوع نگاهش،صدا کردنش،حرف زدنش،عقایدش...
خندم گرفت ...ههه علی همون سجادی خوبه زیادی خودمونی شدم
در هر حال زود بود برای قضاوت
هنوز جلوی آیینه بودم که مامان در اتاقو باز کرد
- کجا فرار کردی
خندم گرفت
فرار کجا بود مادر من اومدم لباسامو عوض کنم
- خوب پس چرا عوض نکردی هنوز
داشتم تو آیینه با خودم اختلاط میکردم
مامانم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
- بسم الله خل شدی دختر
خندیدم و گفتم بووووودم
راستی مامان آقای سجادی گفت که قرار بعدیمون اگه شما اجازه بدید
برای فردا باشه
- فرداچه خبره اسماء
نمیدونم مامان عجله داره
- برای چی مثال عجله داره
دستمو گذاشتم رو چونم و گفتم خوب مامان برای من دیگه
مامان با گوشه ی چشمش بهم نگاه کرد و گفت:بنده خدا آخه خبر نداره
دختر ما خله تو آیینه با خودش حرف میزنه
إ مامااااااااااان...
در حالی که میخندید و از اتاق میرفت بیرون گفت :باشه با بابات حرف
میزنم
- راستی اسماء اردالان داره میاد.
از اتاق دوییدم بیرون با ذوق گفتم کی داداش کچلم میاااااد
- فردا
خبر داره از قضیه خواستگاری
_ معلومه که داره پسر بزرگمه هااا تازه خیلی هم تعجب کرد که تو باالخره
بعد از مدت ها اجازه دادی یه خواستگار بیاد برای همین از پادگان
مرخصی گرفته که بیاد ببینتش
دستمو گذاشتم رو کمرمو گفتم:
آره تو از اولم اردالان رو بیشتر دوست داشتی بعد باحالت قهر رفتم اتاق
مامان نیومد دنبالم خندم گرفته بود از این همه توجه مامان نسبت به قهر
من، اصلا انگار نه انگار
خسته بودم خوابیدم
باصدای اذان مغرب بیدار شدم اتاقم بوی گل یاس پخش شده بود...
@yek_talabe113
#مهریه همسران #شهدا چه بود؟
مهریه شهید #ابراهیم_همت: بنا به درخواست همسر شهید هیچ مهریه ای در نظر گرفته نشد♥️
مهریه همسر شهید سید #محسن_صفوی: #شهادت سید محسن صفوی♥️
مهریه همسر شهید #جهان_آرا: یک سکه طلا♥️
مهریه همسر لبنانی شهید #چمران: یک جلد قرآن کریم و یک لیره لبنانی♥️
مهریه همسر شهید #جلال_افشار: یک چک با مبلغ بسیار پایین♥️ مبلغ چک پس از ازدواج به فرمانده سپاه اصفهان تقدیم شد تا خرج رزمندگان در جبهه ها شود.
مهریه همسر شهید #مهدی_باکری: سلاح کلت کمری شهید و یک جلد قرآن♥️
مهریه همسر شهید #ناصر_کاظمی: یک سکه طلا به عشق امام خمینی(ره)♥️
مهریه همسر شهید مدافع حرم #حسن_غفاری: زیارت شهرهای مکه، مدینه، مشهد، سامرا، کربلا، نجف، کاظمین♥️که همگی انجام شده و مهریه ادا شده است.
مهریه شهید مدافع حرم #صادق_عدالت_اکبری: یک سفر حج♥️
مهریه شهید مدافع حرم #محسن_حججی: ۱۲۴ هزار صلوات، حفظ قرآن، ۵ سکه طلا و ۱۴ شاخه گل نرگس به عشق امام زمان(عج)♥️
@yek_talabe113
مـن ازلیـلے و مجنوڹ 💞
درس عــشـقــم 📝❤️
را نمـېــگېـرم🙅
ڪــھ بــاشــــــد
حضــرٺ زهـ💚ــرا
هنـوزم لێلـےحېـدر😍
@yek_talabe113