آدمیزاد به امید زندهست.
این روزها که زندگی رو میگذروندم پیش خودم میگفتم نکنه یوقت انرژیت بیوفته!
مشغول کارا که بودم دیدم عه! دانشگاه همایش گذاشته برای روابط بهتر والد با کودک در زمان بحران و شرایطهای خاص.
احساس کردم این همایش جزوی از امید زندگیمه.
_سلام عزیزِمامان. نمیدونم قراره این لقب رو به دوش بکشم در آینده یا نه اما توی ذهنم تجسم میکنمت. از هیچ چیز خبر ندارم اما خواستم بدونی توی شرایطی که هنوز نه چندان آرومه و هرکس یه ترومایی توی زندگیش داره که قطعا منم ازش مستثنی نیستم به فکرت بودم. با ذوق و شوق نوت برداری کردم توی دفترجداگونه تا همیشه بخونمش. الان که خودم هنوز تکامل پیدا نکردم؛ یه گوشه از ذهن و قلبم رو برای تو خالی کردم تا توی ذهنت نگی:"خوشبحال فلانی چه مامان خوبی داره". دارم مطالعه میکنم تا برای بعدههای شاید دور مطالب و کارها تثبیت بشه توی قلبم تا خطا نکنم. برات نوشتم. و شدی جزوی از امید یک دخترِجوان. یک دفتر جداگونه برای تو نوشتم؛ از زمانی که اشتباههای بزرگی میکردم تا الان که تجربهم نسبت به گذشته یکم بیشتر شده. نوشتم که بدونی اگر در آینده یک مامان موفق و تقریبا بدون اشتباه بودم بجاش توی نوجوونیم کلی اشتباه کردم، کلی جا زدم کلی گریه کردم کلی کتابهام رو نصفه رها کردم و و و... تا بدونی توهم اشتباه میکنی و قراره یک مسیر خاص رو طی کنی. تا بدونی اگه گاهی بهت سخت گرفته شد پلههایی که قراره طی کنی رو من گذروندهم و دیدم. آره عزیزم میخوام بخونی تا بدونی همه مامانها کلی اشتباه کردن و میکنن. تا بدونی روال زندگی اینطوری نیست، همیشه به جلو پیش میره چه خوشت بیاد و چه نیاد. اشتباه کن و ازشون درس بگیر، و وقتی که زندگی بهت صدمه زد؛ چون میزنه. اون درد رو یادت بمونه. اون درد چیز خوبیه، و پذیرشش یعنی از اون غار خارج شدی دخترِمامان. و اونوقته که من بهت افتخار خواهم کرد.
#شرح_احوال
یه جا خونده بودم:
یک شب تموم میشیم و فرداش زنی نگرانه که ناهارش بینمک نشده باشه.
چقدر آره و تأمل برانگيز=))
"رافـائِل
حال و هوای خیابون انقلاب میتونه یه تنه چندروزم رو بسازه. مخصوصا اگه بهار باشه و منم از این دست فروش به اون دست فروش و از این مغازه به اون مغازه جولون بدم برای خودم و لذت دنیا رو بچشم و لای کتابا چندساعتی رو زندگی کنم.
هدایت شده از '🪽'
من از اون آدماییم که اگه یه موزیک به یه دوره از زندگیم وصل بشه، دیگه هیچوقت عادی نمیشنومش. با اولین ثانیهش برمیگردم به همون خیابون، همون فصل، همون آدم، همون حس. انگار بعضی آهنگا بیشتر از حافظه، شبیه ماشین زمانن.
چی بگم والا اگه جبر روزگار درست بود که من الان گوشه صحن حرم امام رضا بودم و داشتم قربون وجب به وجب صحن و خاکش میرفتم نه وسط مشغلههای زندگیم.