ـــــــــــــ
حسین روزنگاری دارد که شبها باید پر کند. امروز بعد از مدتها داد دستم و گفت لطفا کارهای خوبم را هم بنویس. از صبح چندباری در کارهای خانه کمکم کرده بود. موقع نوشتن، نشستم پشت میز و کاری سپردم بهش تا نوشتههایم را نبیند. محمد پاورچین آمد کنارم نشست و مشغول خواندن شد. الفبا را یاد گرفته و دوست دارد پیامهایم را بخواند. وقتی کارهای خوبِ حسین را نوشتم، دستش را گذاشت کنار گوشم. لبهایش را جمع کرد که نخندد. گفت بنویس: « و هِی برادرش را میزند.»
ظاهراً بخشِ «گزارش عملکرد برادر بزرگ» هم، به وظایف محمد اضافه شده است. :)
#برادرانه
#وقتی_عشق_موج_میزند.
@zaatar
«مردم، خدا مراقبِ ماست. جز خیرِ ما، ندید و نخواست»
مامان میخواست روز شهادت امام جواد(ع) روضه بگیرد. نرسید. نتوانست. خاله گفت سومِ امام بگیر. این شد که از دیشب رفتیم خانهشان برای کمک. صبح، کلاس مجازی بچهها را که ردیف کردم، ایستادم پای درست کردن حلوا. مامان هم مثل همیشه کار میکرد و شُر شُر عرق میریخت؛ نمیفهمیدم دارد کجا را میسابد و چه کار میکند. یک دقیقه پای تلفن بود، یک دقیقه سرش زیرِ سینک. یک دقیقه پای شیشههای حبوبات و یک دقیقه مشغول نماز. شما را به خدا بگویید مادرهای شما هم بیستچهاری مشغول کارند ولی معلوم نیست چه کار میکنند؟
آرد حلوا را دو ساعتی با شعلهٔ کم تفت دادم و عین دو ساعت را با مامان حرف زدم؛ از سفر کوتاهمان و شیرینیِ اتفاقی که دلمان را شاد کرد، از روزهای آینده و جنگی که نمیدانیم کی تمام میشود، از کلاسهای مجازی و دردسرهاش، آخر سر رسیدم به حالِ بَدَم. به روزهایی که هرچقدر میدوم، از کارهایم عقبم. به استرسی که میکشم. به خجالتم از این و آن. به «نه»هایی که میگویم. مامان مثل همیشه دستورالعملهایی برای برکت وقت گفت و دعایم کرد. چیزی که همیشه محتاجش بوده و هستم.
روضه شروع شده بود. مهمانها نشسته بودند دورتا دور. پارچه سبزی پهن کرده بودیم وسط پذیرایی؛ تسبیحها توی دست مهمانها میچرخید و قرار بود اینبار معجزهٔ دیگری کنند. آخر مراسم بود که صدای مداح بلند شد:« داغت نمیشه باورم، ای رهبرم ای رهبرم» صدای گریهٔ جمع، بالا رفت. دیگر روضههایمان گره خورده با خواندن مصیبتِ رهبرمان. برای لبتشنهای که آب نداده، شهیدش کردند. برای داغی که همیشه تازه میماند.
شب، موقع برگشت به خانه، باران تندی گرفت. قطرههاش آنقدر درشت بود که ماشین حسابی تمیز شد و نیازِ فوریاش به کارواش، افتاد برای چند روزِ دیگر. دقیقهای یکبار رعدوبرق میزد. پرچمها مانده بود خانه برای شستوشو. نمیشد از ماشین پیاده شویم. فقط توانستیم صدای ضبط را بلند کنیم. اینبار محسن چاوشی میخواند:« مردم خدا مراقب ماست، جز خیر ما ندید و نخواست، آری خدا که در همه جاست، از شر دشمنان چه هراس، تنها حساب بر نظر و الطاف کردگار کنید.»
#روزنگار_جنگ
#روز_هشتادویکم
@zaatar
«الفبای جنگ»
امروز بعد از چیزی حدود هشتاد روز، رفتیم مدرسه محمد. جشن الفبایش بود. آخرینباری که رفتیم، روز شروع جنگ بود. تا صدای انفجارها بلند شد، زنگ زدم مدرسه. بوق اشغال میزد. زنگ زدم همسرم. خاموش بود. پادرهوا مانده بودم چه کنم که مدرسه تماس گرفت و گفت بیایید دنبال بچهها. فقط پرسیدم بچهها خوبند و خیالم که راحت شد، نفهمیدم چطور چادر سر کردم و از خانه زدم بیرون. در را که باز کردم، همسرم پشت در بود. داد زدم کجایی و تا خواستم بزنم زیر گریه، دستم را کشید و گفت سوار شو. از سر کوچه ترافیک شده بود. مدرسههای اطرافمان تعطیل شده بودند و همه درحال برگشت به خانه. خبرها را چک میکردم و دلم توی فکر خانهای بود که بهش میگفتیم بیت. میدانستم آنجا را زدهاند و دلم شور میزد. کاش حالا هم فقط دلم شور میزد.
ماشینها چند دقیقهای یکبار تکانی میخوردند. مسیر یک ربعه را دو ساعتونیم توی راه بودیم. چند کوچه مانده به مدرسه دلم طاقت نیاورد. پیاده شدم. موبایلها آنتن نمیداد. سر کوچه قرار گذاشتیم با همسرم. دویدم تا مدرسه. آنقدر دویدم که وقتی رسیدم توی کوچه، نفسم درنمیآمد. قلبم میکوبید و پایم را میکشیدم روی آسفالت. محمد که از پلهها پایین آمد، بهتزده بود. بغلش کردم. دلم میخواست گریه کنم. خودم را جمع کردم جلوی آن همه مرد. دستش را کشیدم و دویدیم سمت قرار. توی ماشین که نشستیم، هیچی نمیگفت. دقیقهای یکبار لب ورمیچید. فهمیدم دارد خفه میشود از بغض. گفتم بیا جلو بغلم. بیحرف آمد. گفتم تعریف کن. گفت زیرزمین بودیم. توی ناهارخوری. گفت یکهو همهمان را بردند آنجا. آب دهانش را تند تند قورت میداد. میخواست نزند زیر گریه. گفتم ترسیدی؟ سکوت کرد. تازه توی ماشین که محکم بغلش کردم صدای کوبیدن قلبش را شنیدم. حالا دارم فکر میکنم کاش قلبمان هنوز میکوبید و دلشوره داشتیم از زدنِ بیت ولی آقا هنوز زنده بود.
پینوشت: میخواستم از جشن الفبا بنویسم، ولی رسیدم به اینجا. رسیدم به آقایی که همهٔ نوشتههایم ختم میشود به او.
🔗 لینک پیام ناشناس:
ble.ir/mediasenderbot?start=DE52vh1GmDtKqVIyABkauwSGG
#روزنگار_جنگ
#روز_هشتادودوم
@zaatar
«کسی که باید میخواند، نبود.»
جشنواره داستان تهران همیشه من را یاد فاطمه رحمانی میاندازد. دوسال پیش که در جشنواره شرکت کرد، روزوشبش شده بود اعلام نتایج. با خودم میگفتم کاش شرکت نمیکرد تا این همه استرس نمیکشید. داستانش را فرستاد تا بخوانم. نخواندم. از آن روزهای شلوغم بود. پاکش کرد. گفت باید تنبیه شوی و چه و چه. هرچقدر اصرار کردم بفرست، نفرستاد و حسرتِ خواندنش ماند به دلم. چون دیگر نبود تا باز هم اصرارش کنم و راضیاش کنم به ترفندی. رفت پیش خواهری که توی خاک است. رفت و مشتی آرزو به دلم گذاشت.
دو سه روز پیش تماس گرفتند برای دعوت در مراسم جشنواره داستان تهران. نمیدانستم روایتم رتبه آورده یا فقط نامزد شده. خوشحالیام از این بود که دو سه روز مانده به مهلت ارسال آثار، با آزاده تصمیم گرفتیم برای اولینبار در جشنوارهای شرکت کنیم. و حالا باهردویمان تماس گرفته بودند. آدم اگر میخواهد موفقیتی هم به دست بیاورد، با رفیقش باشد.
من همیشه از قضاوت میترسیدم. اوایل فکر میکردم از قضاوت دیگران میترسم. بعدتر فهمیدم از قضاوت خودم دربارهٔ خودم بیشتر میترسم. مثلا این سالها مدام فکر میکردم چرا در جشنوارهای شرکت نمیکنم؟ و خب میفهمیدم از خودخوری و سرزنشهای بعدش میترسم. چندسال است به هرکسی که میرسم، میپرسد چه کار میکنی و همه دنبالند لااقل رمانم برود زیر چاپ. چه میدانند من همین حالا هم ترس دارم از نوشتن. از قضاوتهای بعدش. همین حالا که استادم میگوید ترسهایت بیمورد است و فقط بنویس. همین امروز که گفتند رتبهٔ سوم را آوردهای و باید خوشحال باشی. من، از همین حالا برای نوشتنهای بعدی هم ترس دارم.
🔗 لینک پیام ناشناس:
ble.ir/mediasenderbot?start=DE52vh1GmDtKqVIyABkauwSGG
#جشنواره
#داستان_تهران
@zaatar
«رَدِ جنگ»
امشب بعد از مدتها توی تاریکی خانه، نشستهام پشت میز. بادام زمینی روکشدار پنیری میخورم. دلتان نخواهد. جان میدهد برای ساعتهای خلوتنشینی. امروز بحثی شکل گرفته بود در گروه مثل امید. تعداد ارسال روزنوشتهای جنگ کم شده و دوستان همفکری میکردند برای حرکت انداختنِ این جمع. من فقط میخواندم و با خودم فکر میکردم خب از چه بنویسند در این «سکوت صحنه نبرد نظامی.»
داشتم لباسهای کثیف را میبردم توی بالکن که چشمم افتاد به چسب ضربدری روی شیشه. انگار نشانهای از جنگ، سیلی زد به صورتم. رَدِ جنگ، هنوز توی خانههایمان هست؛ امروز معلم شده بودم و املا میگفتم به محمد. اسمش جشن یادگیری بود و در واقعیت، همان امتحان خودمان. همه را بیغلط نوشت. بچهها از صبح با خودم سروکله میزنند تا شب که با جانم عزیزم، بخوابند. بعد هم میروند توی اتاق و محمد غرغر میکند که چرا حسین انقدر کتاب میخواند. هرشب. بلااستثنا. من هم پنج دقیقه یکبار میگویم بس است دیگر مادر جان و حسین میگوید یک صفحه دیگر!
امشب خبرهایی رسید از امضای توافق. خبری از درست و غلطش ندارم اما پیداست که نمیشود به این توافقها دلخوش کرد. دشمن نشان داده وسط مذاکره هم میزند زیر تعهدات. تمام شدنِ جنگ، خوشحالم نمیکند. فقط میدانم باید اعتماد کنم به کسانی که در حال تصمیماند و بار جنگ روی دوش آنها سنگین است. خدا بهمان رحم کند.
باید فکری کنم برای خلوت بیشتر. نوشتن، تنهایی میخواهد. یا باید مثل قبل بروم سمت بیداری سحر، یا باید شبها را دریابم. مثل همین امشب.
#روزنگار_جنگ
#روز_هشتادوپنج
@zaatar
«آدم مار بشود، مادر نشود.»
امروز از ظهر تا غروب پای نوشتن طرح داستانی بودم. شخصیتم از ظهر تا شب به کل عوض شد. میخواستم روایت بنویسم، تبدیل شد به داستان. پیرنگم را نوشتم و صحنهها را بالا پایین کردم. مکانِ هر صحنه را انتخاب کردم و دیدم با سه صحنه میشود کار را تمام کرد. هنوز زاییدهٔ خیالم است اما ننوشته، دوستش دارم. وقتی توی ذهنم همه چیز آماده میشود، نوشتن آسان است؛ انگار لحظهشماری میکنم برای پیاده کردنش.
عصر با بچهها نشستیم پای نمایشگاه مجازی کتاب. به هر دری زدم، کد تخفیف پیدا نکردم. حسین، لیستی نوشته بود برای خودش. از باغ کتاب چندتایی خریدم برایشان اما توی همین دو روز کتابها را خواندند و دندان تیز کردند برای بعدیها. خودم هم لیستی آماده کرده بودم که هزینهشان آنقدر بالا بود که فقط نگاهی انداختم به ته حساب و سه تا گذاشتم توی سبد خرید. کاغذ خیلی گران شده و عمده کتابها بالای پانصد تومان بود. من با طاقچه و نوار و امانت، کارم راه میافتد. بچهها کتاب بخوانند انگار من خواندهام. آدم مار بشود، مادر نشود.
شب، سرم تیر میکشید و درد ولم نمیکرد. ساعت میگذشت و به فکر خیابان بودم. گفتم انگار امشب را نمیتوانم. سرم آرام نمیگیرد. حسین درجا افتاد به گریه. خندهام گرفت. گفتم خدایا شکرت که حربهای دادی دست ما که شرط بگذاریم برای بیرون رفتنِ شبانه. فکر کردم شاید اگر بادی به سرم بخورد، حالم خوب میشود. از خانه زدیم بیرون. خیابانها دیگر خلوت شده بودند. دستهٔ مسجد بهشتی همچنان توی نبرد بود. جمعیتشان دیدنیست. خوشبهحالشان. هرشب با پای پیاده، مسیر زیادی را میروند و میآیند. ما نه پا داریم، نه سر.
درحال چرخ زدن توی خیابان بودیم که دیدم صدای بچهها نمیآید. برگشتم. دیدم خوابشان برده. محمد پرچمش را آورده بود تو. حسین پرچمش بیرون بود و سرش را تکیه داده بود به پنجره. انگار توی خواب هم دلش نیامده بود پرچم را بگذارد زمین. زود برگشتیم خانه. دمِ در، همسایهٔمان را دیدم. دختریست که تنها زندگی میکند. رفتارهایش معمولی نیست. مثلا بلند حرف میزند و درباره چیزهایی میگوید که عرف نیست. یک زمانی میخواستم باهاش صمیمی شوم و بیارمش توی رمانی، داستانی، چیزی. همسرم گفت جانِ خودت بیخیالِ این یکی شو. بیخیال شدم ولی هربار که میبینمش، حیفم میآید. از ماشین که پیاده شدم، آمد جلو و دست داد. گفت کسالت داری انگار. اشاره کردم به سرم. گفت به خدا من هم شبها میروم خیابان. انگار دنبال تأیید بود. دلم رفت برایش. بوسیدمش و رفتم سمت خانه. دوایم چای غلیظ بود با نبات. و بعدش خواب. چقدر خوب که خدا شب را آفرید.
#روزنگار_جنگ
#روز_هشتادوششم
@zaatar
ـــــــــــــــــــــــــ
امروز، روز آخر کلاسهایش بود. معلمشان گفت فقط یک ساعتی دور هم جمع شویم و دوربین باز کنیم. مهدوی، برادرِ چند روزهاش را نشان معلم داد و محمدی، با چند برادرش پای سیستم بود. وقتی محمد دوربینش را باز کرد، حسین هم آمد و دستی تکان داد برای معلمِ سه سال پیشش. معلمهای کلاس اول همیشه جور دیگری توی ذهن میمانند. وقتی داشتند خداحافظی میکردند، حسین میکروفنِ محمد را باز کرد و «خداحافظ ای داغ بر دل نشسته» را خواند. اداهایش زیاد است این بچه.
نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت. چند ماه است که نشسته پشت میزم و جایم را گرفته. لپتاپم را به فنا داده و لپتاپ پدرش را هم تصاحب کرده. میدانم همین که پای کلاس نباشد، قدری وقتم آزادتر میشود و میتوانم بیشتر از قبل به کارهای شخصیام برسم؛ اما باز هم انگار غم خداحافظی سنگینتر است.
#کلاس_اولی
@zaatar
ــــــــــــــــــــــ
قلم فاطمه موسوی آنقدر ساده و روان است که هر مخاطبی را با خود همراه میکند. مرتضی برزگر یکبار در جلسهای گفت کتابِ خوب، کتابی است که نتوانی زیر بعضی جملاتش خط بکشی. یعنی آنقدر همه کلمات و جملات، ساده و متناسب کنار هم ردیف شده باشند که نتوانی بخشی را از بخش دیگر جدا کنی. و این، حسن قلم نویسنده است.
روزهایی که با هم، پای کارهای حلقه کتاب مبنا بودیم، فاطمه درگیر نوشتن مجموعه روایتها شد. وقتی سه روایت اول را نوشت و تحویل ناشر داد تا بازخورد بگیرد، خوب یادم هست. دلشورهها و تردیدهایش را هم. خوشحالم که تلاشهایش به ثمر نشسته و حالا دسترنجش را میخوانم.
نویسنده در مقدمهٔ کتاب نوشته:« کتاب، دعوتی است به یافتن معنای تازهای در قصههای زندگی»
میخواهد آدمهایی که تجربهٔ طلاق را از سر گذراندهاند، میان روایتهای کتاب، خودشان را پیدا کنند. رسالت کتاب همین است. همذاتپنداری، دستاورد چنین مخاطبی است. حالا هرکس در هر جایگاهی. همهٔ ما از نزدیک یا دور با افرادی که این تجربه را بهنوعی از سر گذراندهاند، در ارتباط بودهایم. در پایان کتاب، ما هم میتوانیم باری از کتاب برای خودمان برداریم. روایتهای کتاب، واقعی و باورپذیر است و شفافیت و صداقتِ نویسنده در پیاده کردن قصهها را میرساند. در هر روایت، قصه و غمی کنارِ هم قرار گرفته تا درسی پیش روی مخاطب بگذارد؛ خردِ نابی که مخاطب را دست خالی نمیگذارد.
#معرفی_کتاب
@zaatar
«مردم کجایند؟»
امروز کلاسهای محمد تمام شد. هیچ برنامهای برای تابستان ندارم. پدرشان دنبال کلاس تکواندوست؛ من، نگرانِ رفتوآمدشان. در تابستان اصلا دلم نمیخواهد پایم را از خانه بگذارم بیرون. آنقدر که گرما اذیتم میکند. درحالت معمول هم به قول رفیقم، من یک طفلک خانگی هستم. مثلا اگر توی هفته قرار باشد دوبار از خانه بیرون بروم، سومین جلسه، مهمانی یا قرار را نمیروم. ترجیح میدهم بمانم توی خانه. انگار آرامشم به هم میخورد. کاش بچهها بزرگتر بودند و خودشان میرفتند و میآمدند.
امروز مامان رفت سمت کربلا. همیشه خوشروزیست. عرفه تا عید غدیر را میماند کربلا و نجف. شهرزاد، یکی از مخاطبهای این صفحه هم برایم نوشته فردا کربلاست و دعاگو. آقای جواهری، همکارم هم از نجف عکسی فرستاده و سلام داده از طرفمان. از صبح زیر لب این بیت را زمزمه میکنم: «همه دارند به سوی حرمت میآیند، طبق معمول، منِ بیسروپا جا ماندم.»
دیشب انقدر ناله کردم که آدم مار شود، مادر نشود، امروز دیدم توی یکی از حسابهام، هزینهٔ چند یادداشتی که نوشته بودم، واریز شده. رفتم سراغ نمایشگاه مجازی کتاب، سیبوک، بازار کتاب و ایران کتاب. همهٔ کتابهایی را که میخواستم، گذاشتم توی سبد خرید. بعد رفتم سراغ قیمتها و تخفیفها. این کار برایم تبدیل شده به یک تفریح سالم. طبق معمول، بازار کتاب، چاپِ قدیمیِ خیلی از کتابها را داشت و بعضیها را با نصف یا حتی ربع قیمت جدید خریدم. بچهها آمدند غر بزنند که کتابهای خودت بیشتر شد، گفتم اینها میماند برای شما. محمد گفت یعنی هروقت شما مُردی؟ بعد با حسین چکوچانه زد که برسد به کدامشان؟ محمد میگفت من هم نگه میدارم برای بچههام. این بچه از الان دنبال ارث و میراث است. خدا رحم کند بهمان.
شب، بعد از مدتها رفتیم میدان شهدا. جای پارک گیرمان آمد. خیلی خلوتتر از قبل شده بود. رفتیم ضلع شرقی میدان. چای را توی استکان شیشهای میدادند و همانجا چند خانم مشغول شستوشو بودند. خوشحال شدم. خیلیها زیرانداز آورده بودند و خانوادگی نشسته بودند. حالوهوایش با آن سوی میدان، متفاوت بود اما راستش جا خوردم از کمیِ جمعیت. رهبرمان که هنوز فرمان نداده خیابان را خالی کنیم. پس مردم کجایند؟!
#روزنگار_جنگ
#روز_هشتادوهفتم
@zaatar
ـــــــــــ
محمد: داداش یه جمله بگو اولش «تو» داشته باشه.
حسین: «تو» که شیکه ظاهرت، باطنتم داغون،
برا بلعیدنِ این ایران، پولتو خرجِ وطنفروشای بیمعرفت میکنی، تو غلط میکنی، تو غلط میکنی.
من:🙄🤐
#جملهسازی
@zaatar
«آرزوهای کوچک و معمولی»
دیشب چند زدوخورد داشتیم حوالی بندرعباس. طفلک بندرعباسیها که زود به زود تنوبدنشان میلرزد پای هر درگیری کوچک و بزرگی. خیلیها فکر کردند دوباره جنگ نظامی شروع شده و ادامه دارد؛ ولی صداها خوابید.
حسین از معلمش اجازه گرفته بود امروز را برود مدرسه. صبح، زودتر بیدار شدیم و ظرف خوراکی و قمقمهاش را گذاشتم توی کیف. همین کارهای معمول، آرزو شده بود برایم. منی که همیشه با همسرم چکوچانه میزدم که او بچهها را ببرد، امروز رفتوبرگشتش را خودم به عهده گرفتم. دلم میخواست فقط مدرسهها باز شود و بشوم سرویسشان. تنها مسئلهام با رانندگی جای پارک است. حاضرم ۲۴ ساعت رانندگی کنم ولی پارک نکنم.
چندباری وارد کلاس مجازیاش شدم. میخواستم ببینم آتش میسوزاند یا نه. دیدم خیلی خوب میسوزاند. گفتم خوب شد من معلم نشدم. معلمی، اعصابِ بالا میخواهد که من ندارم. نمیدانم من اصلا چیزی هم دارم؟ :)
امروز پای کارهای دوره نویسندگی بودم و متنهای مدام. خوشحالم که متنها آنقدر باکیفیت هستند که بشود پای هر صوت چندین نمونه از داستانها و روایتهای مجله را پیشنهاد داد. دو روز است میخواهم داستانم را بنویسم اما نرسیدم. هنوز دارد خیس میخورد توی سرم. کاش روزها کش میآمدند. کاش دوتا میشدم. یکی فقط کار میکرد و یکی فقط مینوشت. فکرش هم قشنگ و رؤیاییست.
میخواستم برای دعای عرفه بروم مراسمی جایی. طبق معمول برنامههایم جور نشد. از کمخوابی سردرد گرفتم و وقتی دیدم همهٔ مسکنها تمام شده، قطرهٔ نعنا را زدم به گیجگاهها. نشستم پای تلویزیون. میثم مطیعی میدان ونک بود. چای و کلوچه آوردم تا بچهها هم بنشینند پای دعا. از چندجایی شنیدم ممکن است تشییع آقا، آخر هفتهٔ آینده باشد. قبلتر، دلم میخواست زودتر مراسمی بگیرند و سه روز بنشینم در مصلی و عزاداری کنم. حالا ترس دارم از مراسم تشییع. نگرانِ تمام شدن و به خاطر سپردنِ اتفاقاتم. دوست ندارم همه چیز بشود یک مُشت خاطره. نمیدانم چه کسی قرار است نماز آقا را بخواند و همین فکر، قلبم را مچاله میکند.
#روزنگار_جنگ
#روز_هشتادوهشت
@zaatar