ــــــــــــــــــ
دیروز همراه با نماینده رهبری، دعوت شدم به خانه چند جانباز هفتاد درصد. وظیفهٔ من ثبت مشاهدات بود و میخواستم روایتگر زندگیشان باشم. تیمی کوچک اما مجهز بودیم؛ عکاس و فیلمبرداری که مأموریت ثبت اتفاقات را داشتند و چند مسئول و نماینده که پل ارتباطی بودند. ابزار من هم، کاغذ بود و قلم؛ ابزاری برای ثبت دیدهها و شنیدهها. تا جایی که توانستم، صداها را ضبط کردم و از بخشهایی فیلم گرفتم. سرفههای ممتد و بغضهایی را هم که اشک شدند، در دفترچهام ثبت و ضبط کردم. نشستم پای خاطرات حاج آقا رحیمیان و جانبازهایی که هرکدام یکجور اسطوره شدند در خاطرم. از دیروز تا همین حالا پای نوشتن بودم و انگار در خلأ زمان، شناور. ذهنم هنوز درحال پردازش صداهای ضبط شده و نوردهی فیلمهاست.
حالا که کارم تمام شده، نگاهی به ساعت میاندازم و فکر میکنم این دو روز از عمرم حساب نشد. انگار در یک گشت نیمروزی، معلق بودم. لحظهبهلحظهای که کنار این آدمها گذشت، مثل یک رؤیای چند دقیقهای بود و باز باید برگردم به دنیای پرهیاهوی خودم.
@zaatar
هدایت شده از ریحانه
💚 بنای آهنین از میان سرفهها و دردها
💌 خردهروایتهایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیهالسلام، ١٤٠٤/١١/٠٤
🔻 موهایش سفید بود و هرازگاهی صدای سرفههای خشک از عمق ریههای مجروحش بلند میشد. در مشخصاتش نوشته بود: «جانباز هفتاد درصد شیمیایی». همین کافی بود تا بفهمم پشت این قد خمیده و سرفههای بیامان چه داستانهایی پنهان است.
نور کمجان آفتاب از پنجرهی بخارگرفته میتابید. خانهشان آنقدر گرم بود که یخ انگشتهایم درجا آب شد و نشستم یک گوشه به نوشتن. هنوز خودش را بدهکار نظام میدانست. با صدایی که گاهی میان سرفههایش گم میشد، گفت: «من هروقت باشه، حتی اگه زمینگیرم باشم، کیسهی شنی برای آقا میشم. جلو دشمنش میایستم. اصلاً من یه کیسهی شنم. به حضرت آقا بگید امروز رفتیم پیش یه کیسهی شنِ مقابل دشمن.»
روح تسلیمناپذیری داشت در کالبدی رنجور. حاجآقا رحیمیان دستی به شانهاش کشید و گفت: «شما مصداق این آیهاید که "إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ"؛ "خداوند کسانی را دوست میدارد که در راه او پیکار میکنند، گوئی بنایی آهنیناند".»
انگار با این کلمات بنای محکمِ ایمانِ مرد را در همهی ابعادش نشانمان داد؛ بنایی که سرفهها و دردها ذرهای از استحکامش کم نمیکرد.
👈🏻 جانباز: حبیبالله شیخی قهی
✍🏻 زهرا عطارزاده
📅 شماره ٢
🔎 برای مطالعه باقی روایتها اینجا را کلیک کنید
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــــــ
راز خوشبختی من، خفته در قلب من است
تو کجا میگردی؟ قلب من این وطن است
@zaatar
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــــ
موجهایی که از حرف و عمل شما در دنیا بوجود میآید، فردا پیش شما شهادت میدهند.
◾️ @Tassbihat
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــــــــــــــ
امروز این لحظات را بیواسطه دیدم. به عنوان راوی، مهمان بیت بودم و نشستم توی حسینیهای که از شوق حرفهای مقتدارنهٔ آقا، نمیدانستیم دست بزنیم یا تکبیر بگوییم.
@zaatar
ـــــــــــــــ
▪️حلقه مبنا، جمعخوانی تازهای گذاشته که ثبتنامش رایگان است. قرار است دور هم کتاب «بیچهرگان» را بخوانیم که متناسب با حالوهوای این روزهاست.
▪️همراه با جمعخوانی این کتاب، نقدهای استاد جوان را هم خواهیم داشت. فرصت خوبی است برای جمع شدن و حرف زدن حول محور یک کتاب.
▪️این را هم بگویم که با رایزنی همکاران خوبم، میتوانید کتاب را با تخفیف سی درصد تهیه کنید.
اگر دوست داشتید، در این «مثبت حلقه»، کنار ما باشید.
⚜لینک ثبتنام رایگان:
https://mabnaschool.ir/product/bichehregan/
@zaatar