eitaa logo
/زعتر/
473 دنبال‌کننده
203 عکس
38 ویدیو
3 فایل
می‌نویسم چون می‌دانم غیر از این کار، هیچ کاری ماندگار نخواهد بود. ✨ استادیار مدرسه نویسندگی مبنا کانال من: @zaatar 💫برای ارتباط با من: @z_Attarzade
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ریحانه
💚 بنای آهنین از میان سرفه‌ها و دردها 💌 خرده‌روایت‌هایی از حضور نمایندگان رهبر انقلاب در منازل تعدادی از جانبازان سرافراز، همزمان با سالروز ولادت حضرت عباس علیه‌السلام، ١٤٠٤/١١/٠٤ 🔻 موهایش سفید بود و هرازگاهی صدای سرفه‌های خشک از عمق ریه‌های مجروحش بلند می‌شد. در مشخصاتش نوشته بود: «جانباز هفتاد درصد شیمیایی». همین کافی بود تا بفهمم پشت این قد خمیده و سرفه‌های بی‌امان چه داستان‌هایی پنهان است. نور کم‌جان آفتاب از پنجره‌ی بخارگرفته می‌تابید. خانه‌شان آنقدر گرم بود که یخ انگشت‌هایم درجا آب شد و نشستم یک گوشه به نوشتن. هنوز خودش را بدهکار نظام می‌دانست. با صدایی که گاهی میان سرفه‌هایش گم می‌شد، گفت: «من هروقت باشه، حتی اگه زمین‌گیرم باشم، کیسه‌ی شنی برای آقا می‌شم. جلو دشمنش می‌ایستم. اصلاً من یه کیسه‌ی شنم. به حضرت آقا بگید امروز رفتیم پیش یه کیسه‌ی شنِ مقابل دشمن.» روح تسلیم‌ناپذیری داشت در کالبدی رنجور. حاج‌آقا رحیمیان دستی به شانه‌اش کشید و گفت: «شما مصداق این آیه‌اید که "إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ"؛ "خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او پیکار می‌کنند، گوئی بنایی آهنین‌اند".» انگار با این کلمات بنای محکمِ ایمانِ مرد را در همه‌ی ابعادش نشانمان داد؛ بنایی که سرفه‌ها و دردها ذره‌ای از استحکامش کم‌ نمی‌کرد. 👈🏻 جانباز: حبیب‌الله شیخی قهی ✍🏻 زهرا عطارزاده 📅 شماره ٢ 🔎 برای مطالعه باقی روایت‌ها اینجا را کلیک کنید رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
زمان: حجم: 126.2K
. الله اکبر🇮🇷 الله اکبر✌️ @zaatar
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــــــ راز خوشبختی من، خفته در قلب من است تو کجا می‌گردی؟ قلب من این وطن است @zaatar
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـــــــــــــ موج‌هایی که از حرف و عمل شما در دنیا بوجود می‌آید، فردا پیش شما شهادت می‌دهند. ◾️ @Tassbihat
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ــــــــــــــ امروز این لحظات را بی‌واسطه دیدم. به عنوان راوی، مهمان بیت بودم و نشستم توی حسینیه‌ای که از شوق حرف‌های مقتدارنه‌ٔ آقا، نمی‌دانستیم دست بزنیم یا تکبیر بگوییم. @zaatar
ـــــــــــــــ ▪️حلقه مبنا، جمع‌خوانی تازه‌ای گذاشته که ثبت‌نامش رایگان است. قرار است دور هم کتاب «بی‌چهرگان» را بخوانیم که متناسب با حال‌وهوای این روزهاست. ▪️همراه با جمع‌خوانی این کتاب، نقدهای استاد جوان را هم خواهیم داشت. فرصت خوبی‌ است برای جمع شدن و حرف زدن حول محور یک کتاب. ▪️این را هم بگویم که با رایزنی همکاران خوبم، می‌توانید کتاب را با تخفیف سی درصد تهیه کنید. اگر دوست داشتید، در این «مثبت حلقه»، کنار ما باشید. ⚜لینک ثبت‌نام رایگان: https://mabnaschool.ir/product/bichehregan/ @zaatar
ــــــــــــــ خانه بوی رنگ می‌دهد. یک هفته است که هر روز مسکن می‌خورم. روزی چندبار. گونه‌ها و بینی‌ام می‌سوزد. درد می‌کند. رنگ‌کار نصف کارش را هفته پیش انجام داده. بقیه را گذاشته برای آخر این هفته. می‌دانم هفته بعد هم با همین بوها باید سر کنم. پنجره‌ها نیمه‌باز است اما بو بیرون نمی‌رود. قالی‌ها را هم داده‌ایم قالی‌شویی. گفتند هفت هشت روز طول می کشد. دم عید است و سرشان شلوغ. همیشه عادت داشتم قبل از ماه مبارک، خانه را تمیز کنم. بیفتم به جان کمدها. فریزر را پر کنم از پیازداغ و پوره گوجه و هویج سوپی. بادمجان سرخ کنم تا کمتر وقت بگذارم پای غذاها. لیست غذا و افطاری بنویسم و فهرستی از صوت‌ها و دعاها. دوست داشتم همه چیز آماده باشد برای ورود به ماه رمضان؛ سفره‌ای مرتب با ظرف‌هایی برق‌افتاده. نشد. نتوانستم. هر روز یک جور شلوغ بودم و دستم بند بود به کارهای شخصی‌ام. دیشب دلم شور می‌زد. مثل قابلمه‌ای که روی شعله‌ٔ کم، ریزریز قُل بزند. انگار مهمان سرزده‌ای پشت در ایستاده بود و من، هاج‌وواج، این‌پا آن‌پا می‌کردم. نگاهم به درِ بسته بود و دستم، روی دستگیره‌ٔ سرد فلزی با نفس‌هایی که کوتاه و بریده بالا می‌آمد. آخرش از سر خجالت در را باز کردم اما بدون اینکه برنجم سر دم باشد و خورشتم، جا افتاده. در را که باز کردم، دیدم مهمان، آن‌قدرها هم سخت‌گیر نیست. با همان بوی رنگِ تند و تازه، با دیوارهای نیمه‌کاره، با قالی‌هایی که نیستند و سرامیک‌هایی که خنکی‌اش می‌دود تا استخوان، آرام قدم گذاشت تو. انگار نه انگار که اجاقِ خانه خاموش است. نشست گوشه‌ٔ دلم، همان‌جا که از دیشب شور می‌زد و دستی کشید روی آشفتگی‌هایم. همان‌جا دیدم انگار مهمانم، سفره‌ٔ مفصل نمی‌خواهد. دلِ کهنه می‌خواهد، نه قالیِ شسته. بوی رنگ، کم‌کم با بوی دعا قاتی شد. سوزش گونه و بینی‌ام هنوز بود. نشستم به نوشتن لیست دعاها، بی‌آنکه لیست غذاها کامل باشد. خانه هنوز نیمه‌کاره است. کارگر قرار است برگردد و بوی رنگ باز هم بپیچد. باز هم باید پنجره را باز بگذارم تا هوای سرد اسفند، سر بکشد تو. اما دیگر این‌پا آن‌پا نمی‌کنم. صاحب این مهمانی، قبل از آن‌که به خانه نگاه کند، به دل نگاه می‌کند. دلم، با همه‌ی گرد و خاکش، با تپش‌های نامنظم، با خستگیِ نشسته روی شانه‌هایم، با چشم‌ها و گونه‌هایی که می‌سوزد، چراغی روشن کرده است؛ چراغی کوچک اما پیوسته، که هیچ‌چیز خاموشش نمی‌کند. @zaatar
هدایت شده از ریحانه
💌 | سه دعا و یک قصه‌ ناتمام 📝 خرده‌روایتهایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکت‌کننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸ 🔻 دمِ درِ خروجی، چشمم افتاد به زنی که عکس شهیدی را بالا گرفته بود. توی ذهنم بالاپایین می‌کردم که بس است و راهت را بگیر و برو؛ اما دلم نیامد قصه‌ی این خانواده را نشنوم. همسر شهید چادرش را کیپ گرفته بود زیر چانه. گفت: «سال‌های زیادی بود که آرزوی دیدن حضرت آقا رو داشتم. شش ماه قبل از شهادت همسرم، حج عمره رفتیم. سه تا حاجت خواستیم از خدا. دعاهامون مشترک بود. اول ظهور امام زمان، دوم آرزوی شهادت و سومی دیدار حضرت آقا.» لب‌هایش باز شد و خندید: «اون به آرزوی دومش رسید، من به آرزوی سومم.» 👈🏻 راوی: ندا بهزاد، همسر شهید جعفر برنا ✍🏻 زهرا عطارزاده 🗓 شماره ١ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh